دخترم، ثمین! این روزها جای خالیات خیلی خودش را نشان میدهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبهی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ میانداختیم.
ماهیها تا میآمدند نفس تازه کنند باز سنگی میخورد روی آبُ قلوپ، تو میکشید…
همهاش از چشمهای تو حرف میزد که غصهام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت میکردیم پدرت هم مدام از چشمهایت میگفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختیام بعد از تو توی دستهای پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشمهایش دروغ بگوید من به حقیقت دستهایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهاییست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهاییشان را میگذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
میدانی این خوشبختی بزرگیست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشقبازی با کلمهها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطرهی غمبارت را از زندگیام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.
خوشبخت
@ ۲۳ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ثمین, خوشبخت, روزها, رویا, زندگی, لذت, مادر, مسیح, پدر
۱۲ کامنت
دغدغه
۱- میخوام رو بیارم به روزانهنویسی؛ نیمساعته دارم سعی میکنم دلایلشُ بنویسم هنوز نتونستم.
۲- مبارزه با بیحجابی توی کشور ما همونقدر احمقانهس که منع پوشش اسلامی توی اروپا احمقانهس. هر دوش سلب آزادی زن حساب میشه.
۳- دکتر مادرم گفته باید بستریش کنیم. مادر مخالفه. کلن با هر نوع سکونی مخالفه. فردا باهاش میرم بیمارستان یه سری آزمایش تکمیلی بده…
۴- رییسم میگه “مهمترین عضو بدن آدم شونههاشه چون یه نفر میتونه سر بذاره روشون و گریه کنه. من هم ایمان دارم.
@ ۱۹ خرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل
تگها: , آزادی, بغض, حجاب, مادر, وبلاگ
۱۴ کامنت
که از گریهام ناقه در گل نشیند
ثمین عزیزم!
دختران ناچارند مادر باشند، همانگونه که ناچارند روزگاری معشوقهی بیپناه مردان باشند و تو هرگز نخواهی فهمید “مرد بودن” چه پیشهی کثیفیست و از آن کثیفتر معشوق بودن است…
ثمین… ثمین… ثمین… هرگز برای بیپناهی مادرت گریه نکن، او خودش میخواست معشوقهی یک “مرد” -پدرت- باشد و به دخترت بگو، هرگز برای تو نگرید زیرا تو نیز طبق یک قانون نانوشته، خودت این درد را برای خویش انتخاب خواهی کرد…
میدانی ثمین؟ “خودکرده را تدبیر نیست”…
~~~
پ.ن. آقا من قبول دارم که [Ahmadi-nejad isn't my elected president] اما این هیچ ربطی به محافلِ بینالمللیِ فضول ندارد!
@ ۱۲ مرداد ۱۳۸۸
دستهبندی: دخترم، ثمین
تگها: , خواستن, درد, مادر, معشوق
۵۹ کامنت
مادرم وقتی…
مادرم فیلسوف است؛
گاهی…
و گاهی بیشتر…
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند… نمیشود عاشقِشان بود… فقط میشود آنوقتهایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت… مثل یک کتابِ دوستداشتنی…
مادرم گاهی که کمتر فیلسوف است حرفهایی می زند که بهدرد قصه های لیلیُ مجنون میخورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف میشود، حرفهایی میزند که برای آدمها خوب است که بشنوند… مثل اَدالتکلد که برای آبریزش بینی خوب است… مادرم آنوقتهایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ” هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش میکُنن، آدمهای اطرافش… وقتی روءیاهاشُ بر باد میدَن…”
مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوستداشتنی تر است…
مادرم وقتی…
@ ۲۰ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , غم, فلسفه, مادر
۲۰ کامنت
ماهی
در مورد گران بودن ماهی حرف میزد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که “هیچکس نمیفهمد فاسقها هم ممکن است مادر باشند”… خندیدم!
@ ۲۹ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , عشق, عید, فاسق, مادر, ماهی
۱۴ کامنت






