سر زندگی را میگذارم روی پاهایم
و برایش لالایی غمگینی میخوانم
…
[یک ساعت بعد]
من خوابم و…
زندگی به دستمالیِ دخترکِ همسایه مشغول
زندگانی من
@ ۱۰ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , زندگی, غم, لالایی
کامنت؟






