حمایت می‌کنم:

















آه از آن نگاه…

غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بی‌معنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواسته‌ی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظه‌شماری…

*: .آخرش دیکته‌ی این کلمه رو یاد نگرفتم






معشوقه‌ی خدا…

وقتی تو غمگین‌تر از همیشه‌ای…
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
لَیسَ…
لَیسَ…
بخدا کافی نیست!






غم‌ها و آدم‌ها

آدما فقط جاهایی از غُصه‌هاشونُ برای دیگران تعریف می‌کنن، که کم‌تر آزارشون می‌ده… غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!






مادرم وقتی…

مادرم فیلسوف است؛
گاهی…
و گاهی بیش‌تر…
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند… نمی‌شود عاشقِشان بود… فقط می‌شود آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت… مثل یک کتابِ دوست‌داشتنی…
مادرم گاهی که کم‌تر فیلسوف است حرف‌هایی می زند که به‌درد قصه های لیلیُ مجنون می‌خورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف می‌شود، حرف‌هایی می‌زند که برای آدم‌ها خوب است که بشنوند… مثل اَدالت‌کلد که برای آب‌ریزش بینی خوب است… مادرم آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ” هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش می‌کُنن، آدم‌های اطرافش… وقتی روءیاهاشُ بر باد می‌دَن…”
مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوست‌داشتنی تر است…
مادرم وقتی…






جام تهی

بیا بنوشیم به سلامتی ساقی غمگینُ جام‌های تهی‌مان!






زندگانی من

سر زندگی را میگذارم روی پاهایم
و برایش لالایی غمگینی میخوانم

[یک ساعت بعد]
من خوابم و…
زندگی به دستمالیِ دخترکِ همسایه مشغول






گرَندمادِر

در لباسِ سیاهِ غم میرقصند
عقربه های ساعتِ خانه ی مادربزرگ






هیس!

هیس…!
بگذارید بر آغوش واژه ها بخوابانم غم را !