غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم







غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم
@ ۲۸ دی ۱۳۹۰
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ایمان, سرنوشت, سرگذشت, شادی, غم, همسرانگی
۱۲ کامنت
@ ۲۱ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: با مخاطب خاص, خدا بازی, مینیمالیستی
تگها: , ایمان, خدا, غم
۴۹ کامنت
آدما فقط جاهایی از غُصههاشونُ برای دیگران تعریف میکنن، که کمتر آزارشون میده… غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!
@ ۲۱ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آدم, غم
۴۷ کامنت
مادرم فیلسوف است؛
گاهی…
و گاهی بیشتر…
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند… نمیشود عاشقِشان بود… فقط میشود آنوقتهایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت… مثل یک کتابِ دوستداشتنی…
مادرم گاهی که کمتر فیلسوف است حرفهایی می زند که بهدرد قصه های لیلیُ مجنون میخورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف میشود، حرفهایی میزند که برای آدمها خوب است که بشنوند… مثل اَدالتکلد که برای آبریزش بینی خوب است… مادرم آنوقتهایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ” هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش میکُنن، آدمهای اطرافش… وقتی روءیاهاشُ بر باد میدَن…”
مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوستداشتنی تر است…
مادرم وقتی…
@ ۲۰ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , غم, فلسفه, مادر
۲۰ کامنت
@ ۷ دی ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ساقی, غم, مِی
۳۴ کامنت
سر زندگی را میگذارم روی پاهایم
و برایش لالایی غمگینی میخوانم
…
[یک ساعت بعد]
من خوابم و…
زندگی به دستمالیِ دخترکِ همسایه مشغول
@ ۱۰ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , زندگی, غم, لالایی
کامنت؟
@ ۸ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , رقص, ساعت, غم, مادربزرگ
کامنت؟
@ ۱۶ آبان ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها: , آغوش واژه ها, غم
کامنت؟