<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال &#187; عید</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/tag/%d8%b9%db%8c%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 24 Jan 2012 20:25:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>احسان</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 06:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[احسان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[کودکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/blog/%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230; پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230; کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230;<br />
پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230;<br />
کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا ۱۲م باز قام‌قام برانیم تا تهران. اما کودکیِ احسان با مالِ منُ الهامُ اشکان و بعدترها با کودکیِ سپیده یک فرقِ کوچک داشت: ما می‌دویدیم و احسان نگاه می‌کرد. جور عجیبی نگاهمان می‌کرد که انگار با ما می‌دود و عجیب‌تر نگاهمان می‌کرد انگار با ما زمین می‌خورد، پایش اوخ می‌شود و&#8230;</p>
<p>احسان احتمالاً حالا باید سی سال و اندی داشته باشد. جوان‌ترها سنش را درست نمی‌دانند، هیچ‌کس از مادرش چیزی نمی‌پرسد&#8230;<br />
احسان حالا باید بابا می‌بودُ بچه‌ی نیم‌وجبی‌اش آویزانش می‌شد و بجای کادوی روز پدر بهش یک برگه‌ی نقاشی شده یا همچه چیزی هدیه می‌داد. اما احسان اشتباه بود&#8230; یا شاید باید بگویم اشتباه بدنیا آمده بود. در یک روز اشتباه، در یک بیمارستان اشتباه، اصلاً در سال‌های جیره‌بندی برق نباید کودکی بدنیا می‌آمد که پزشک احمقی پیدا بشود و&#8230;</p>
<p>خلاصه اینکه احسان حالا از گردن به پایینش کاملاً فلج است، قدرت تکلم ندارد و برای گفتن هرچیزی، سخاوتمندانه به رویَت می‌خندد. عمو حسین هرچه دارایی داشته اوایل برای سلامتی احسانِ بی‌زبان و بعدها برای احقاق حقش فروخت- حقی که هرگز به او برگردانده نشد، حتی خسارتی یا کمی دلداری از طرف مسئولین&#8230;- اواخر که عید را قام‌قام می‌راندیم به عشق رسیدن به کماج‌دان‌ها وُ آجیل‌بازی عید، جز یک خانه، چیزی برایشان نمانده بود؛ خانه‌ای که عید هر سال از عید سال قبل کوچک‌تر شده بود و به محله‌ی ارزان‌تر اما همچنان آبرومندی نقل مکان کرده بود&#8230;</p>
<p>همه‌ی این خاطره‌ها یکهو موج زد&#8230; نه به هوای عید، نه به هوای سفر به همان خانه‌ی کوچک که حالا سال‌هاست نرفته‌ام یا به بهانه‌ی چشم‌های اقیانوسی مواجی که سال‌هاست ندیده‌ام که به هوای خواندن این‌ها: [<a href="http://www.sabayepedar.com"><strong>صبای بابا</strong></a>] و [<a href="http://tehrooz.com/1388/10/28/TehranEmrooz/250/Page/17/TehranEmrooz_250_17_25552_NewsCut.jpg"><strong>تهران امروز</strong></a>]</p>
<p><BR /><br />
پیش از این، هرگز از شما طلبِ دعا نکرده بودم، پس از این هم برای خودم چنین درخواستی نمی‌کنم&#8230; امّا امروز، برای این دخترکی که نمی‌شناسم دعا کنید&#8230;<br />
<BR /><BR /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماهی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 10:34:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[فاسق]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[در مورد گران بودن ماهی حرف می‌زد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که &#8220;هیچ‌کس نمی‌فهمد فاسق‌ها هم ممکن است مادر باشند&#8221;&#8230; خندیدم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد گران بودن ماهی حرف می‌زد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که &#8220;هیچ‌کس نمی‌فهمد فاسق‌ها هم ممکن است مادر باشند&#8221;&#8230; خندیدم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

