حمایت می‌کنم:










کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار!

دختر عزیزم، ثمین!
گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز نبودی، آن‌وقت شاید می‌شد همه‌چیز را راحت‌تر ندیده گرفت؛ بعد به این فکر می‌افتم که اگر تو را نداشتم و باید تنهایی غمگینم را بدون تو تحمل می‌کردم چه؟ آن‌وقت خدای بی‌رحمم را شکر می‌کنم که حداقل تو برایم مانده‌ای!
ثمین عزیزم! علاقه که می‌آید عقل را می‌برد، کاش حالا این را می‌فهمیدی قبل از اینکه خودت بروی و سرت را به سنگ بکوبی. نمی‌خواهم تو به اندازه‌ی مادرت و به اندازه‌ی عمه‌ات و حتی به اندازه‌ی مادربزرگ تنها باشی.
دخترم! کاش آغوشت آن‌قدر بزرگ بود که همه‌ی تنهایی مادر پیرت را در آن جای بدهی و بعد بی‌آنکه توقعی داشته باشی ببوسی‌اش و دلداری بدهی و به‌قدری قوی بودی که وقتی داری همه‌ی این کارها را می‌کنی، حتی یک قطره هم اشک نریزی.
ثمینم! می‌دانم که اگر بزرگ‌تر بودی هرگز این‌ها را برایت نمی‌گفتم، آرزو دارم که گوش‌های کوچکت همه‌ی این‌هایی که می‌شنوند را نشنیده بگیرند. عزیزکم، اگر بدانی مادرت چقدر رنج می‌کشد وقتی یادش می‌آید که تو باید سفره‌ای که او پهن کرده جمع کنی، آن‌وقت آرزو می‌کند که ای کاش بی‌آنکه دخترش بودی، می‌توانست چون تویی را داشته باشد…
دست‌های کوچک تو هم اگر به لرزه بیفتند دنیا چطور کمرش را راست نگه دارد؟ کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار ثمین! اگر کوله‌ای داشته باشی مجبورت می‌کنند بار حماقت دیگران را به دوش بگیری.