<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال &#187; عشق</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/tag/%d8%b9%d8%b4%d9%82/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 24 Jan 2012 20:25:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>روز وبلاگی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 06:53:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگبازی]]></category>
		<category><![CDATA[روز جهانی وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[هدیه]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1333</guid>
		<description><![CDATA[به بهانه‌ی دیروز&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/livaan90.jpg" alt="لیوان" /><br />
به بهانه‌ی دیروز&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احسان</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 06:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[احسان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[کودکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/blog/%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230; پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230; کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230;<br />
پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230;<br />
کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا ۱۲م باز قام‌قام برانیم تا تهران. اما کودکیِ احسان با مالِ منُ الهامُ اشکان و بعدترها با کودکیِ سپیده یک فرقِ کوچک داشت: ما می‌دویدیم و احسان نگاه می‌کرد. جور عجیبی نگاهمان می‌کرد که انگار با ما می‌دود و عجیب‌تر نگاهمان می‌کرد انگار با ما زمین می‌خورد، پایش اوخ می‌شود و&#8230;</p>
<p>احسان احتمالاً حالا باید سی سال و اندی داشته باشد. جوان‌ترها سنش را درست نمی‌دانند، هیچ‌کس از مادرش چیزی نمی‌پرسد&#8230;<br />
احسان حالا باید بابا می‌بودُ بچه‌ی نیم‌وجبی‌اش آویزانش می‌شد و بجای کادوی روز پدر بهش یک برگه‌ی نقاشی شده یا همچه چیزی هدیه می‌داد. اما احسان اشتباه بود&#8230; یا شاید باید بگویم اشتباه بدنیا آمده بود. در یک روز اشتباه، در یک بیمارستان اشتباه، اصلاً در سال‌های جیره‌بندی برق نباید کودکی بدنیا می‌آمد که پزشک احمقی پیدا بشود و&#8230;</p>
<p>خلاصه اینکه احسان حالا از گردن به پایینش کاملاً فلج است، قدرت تکلم ندارد و برای گفتن هرچیزی، سخاوتمندانه به رویَت می‌خندد. عمو حسین هرچه دارایی داشته اوایل برای سلامتی احسانِ بی‌زبان و بعدها برای احقاق حقش فروخت- حقی که هرگز به او برگردانده نشد، حتی خسارتی یا کمی دلداری از طرف مسئولین&#8230;- اواخر که عید را قام‌قام می‌راندیم به عشق رسیدن به کماج‌دان‌ها وُ آجیل‌بازی عید، جز یک خانه، چیزی برایشان نمانده بود؛ خانه‌ای که عید هر سال از عید سال قبل کوچک‌تر شده بود و به محله‌ی ارزان‌تر اما همچنان آبرومندی نقل مکان کرده بود&#8230;</p>
<p>همه‌ی این خاطره‌ها یکهو موج زد&#8230; نه به هوای عید، نه به هوای سفر به همان خانه‌ی کوچک که حالا سال‌هاست نرفته‌ام یا به بهانه‌ی چشم‌های اقیانوسی مواجی که سال‌هاست ندیده‌ام که به هوای خواندن این‌ها: [<a href="http://www.sabayepedar.com"><strong>صبای بابا</strong></a>] و [<a href="http://tehrooz.com/1388/10/28/TehranEmrooz/250/Page/17/TehranEmrooz_250_17_25552_NewsCut.jpg"><strong>تهران امروز</strong></a>]</p>
<p><BR /><br />
پیش از این، هرگز از شما طلبِ دعا نکرده بودم، پس از این هم برای خودم چنین درخواستی نمی‌کنم&#8230; امّا امروز، برای این دخترکی که نمی‌شناسم دعا کنید&#8230;<br />
<BR /><BR /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای دخترکی که داشتم&#8230;</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Apr 2010 10:19:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترم، ثمین]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[دخترک]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[پاپیون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/blog/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[اغلبِ این روزهای ناخوشایند که مجبورم به چیزهایی فکر کنم که اَزشان می‌ترسم، دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود. گاهی می‌نشینم برایش جوراب‌های پاپیون‌دار می‌بافم، سرم را می‌گذارم روی پاهای کوتاهِ خرس پشمالویی که داشت، خودم را دلداری می‌دهم که خوب است&#8230; اوضاع خوب است&#8230; خُب این چیزهای ناخوشایند هم مشخص است که روزی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اغلبِ این روزهای ناخوشایند که مجبورم به چیزهایی فکر کنم که اَزشان می‌ترسم، دلم برای <a href="http://dokhtarak.ir/blog/category/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%8C-%D8%AB%D9%85%DB%8C%D9%86/">دخترکی</a> که داشتم تنگ می‌شود.<br />
گاهی می‌نشینم برایش جوراب‌های پاپیون‌دار می‌بافم، سرم را می‌گذارم روی پاهای کوتاهِ خرس پشمالویی که داشت، خودم را دلداری می‌دهم که خوب است&#8230; اوضاع خوب است&#8230; خُب این چیزهای ناخوشایند هم مشخص است که روزی تمام می‌شوند، باز سیـبَکِ آدمم بالا وُ پایین می‌رود و الکی نیشم را باز می‌کنم، آینه هم می‌فهمد که این روزها حتی با لبخند هم زیباتر نمی‌شوم&#8230;</p>
<p>گاهی که زنانگیِ به تأخیر افتاده توی کوچه‌های جهانِ چندمی‌ام خودش را بیشتر به رُخ می‌کشد، می‌نشینم خودم را برای آینه می‌آرایم، آنوقت دوباره&#8230; و آن‌وقت‌ها حتی کمی هم بیشتر دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماهی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 10:34:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[فاسق]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[در مورد گران بودن ماهی حرف می‌زد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که &#8220;هیچ‌کس نمی‌فهمد فاسق‌ها هم ممکن است مادر باشند&#8221;&#8230; خندیدم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد گران بودن ماهی حرف می‌زد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که &#8220;هیچ‌کس نمی‌فهمد فاسق‌ها هم ممکن است مادر باشند&#8221;&#8230; خندیدم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معتاد</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 09:51:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=320</guid>
		<description><![CDATA[گاهی فکر می‌کنم به شنیدن دروغ‌هایی مثل آرامش، عشق، ایمان و حتّی خدا معتادم! دُرُست همون وقت‌هایی که دلم برای نوازش کردن‌های بابا تنگ می‌شه! [+ شاید برم مشهد... یعنی گفتن بیا برو مشهد...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی فکر می‌کنم به شنیدن دروغ‌هایی مثل آرامش، عشق، ایمان و حتّی خدا معتادم! دُرُست همون وقت‌هایی که دلم برای نوازش کردن‌های بابا تنگ می‌شه!<span style="color: #c0c0c0;"><span style="color: #999999;"> [+ شاید برم مشهد...</span> یعنی گفتن بیا برو مشهد...]</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار!</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%da%a9%d9%88%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b4%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-2/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%da%a9%d9%88%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b4%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 10:48:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترم، ثمین]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[آغوش]]></category>
		<category><![CDATA[اجبار]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عقل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=319</guid>
		<description><![CDATA[دختر عزیزم، ثمین! گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز نبودی، آن‌وقت شاید می‌شد همه‌چیز را راحت‌تر ندیده گرفت؛ بعد به این فکر می‌افتم که اگر تو را نداشتم و باید تنهایی غمگینم را بدون تو تحمل می‌کردم چه؟ آن‌وقت خدای بی‌رحمم را شکر می‌کنم که حداقل تو برایم مانده‌ای! ثمین عزیزم! علاقه که می‌آید عقل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختر عزیزم، ثمین!<br />
گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز نبودی، آن‌وقت شاید می‌شد همه‌چیز را راحت‌تر ندیده گرفت؛ بعد به این فکر می‌افتم که اگر تو را نداشتم و باید تنهایی غمگینم را بدون تو تحمل می‌کردم چه؟ آن‌وقت خدای بی‌رحمم را شکر می‌کنم که حداقل تو برایم مانده‌ای!<br />
ثمین عزیزم! علاقه که می‌آید عقل را می‌برد، کاش حالا این را می‌فهمیدی قبل از اینکه خودت بروی و سرت را به سنگ بکوبی. نمی‌خواهم تو به اندازه‌ی مادرت و به اندازه‌ی عمه‌ات و حتی به اندازه‌ی مادربزرگ تنها باشی.<br />
دخترم! کاش آغوشت آن‌قدر بزرگ بود که همه‌ی تنهایی مادر پیرت را در آن جای بدهی و بعد بی‌آنکه توقعی داشته باشی ببوسی‌اش و دلداری بدهی و به‌قدری قوی بودی که وقتی داری همه‌ی این کارها را می‌کنی، حتی یک قطره هم اشک نریزی.<br />
ثمینم! می‌دانم که اگر بزرگ‌تر بودی هرگز این‌ها را برایت نمی‌گفتم، آرزو دارم که گوش‌های کوچکت همه‌ی این‌هایی که می‌شنوند را نشنیده بگیرند. عزیزکم، اگر بدانی مادرت چقدر رنج می‌کشد وقتی یادش می‌آید که تو باید سفره‌ای که او پهن کرده جمع کنی، آن‌وقت آرزو می‌کند که ای کاش بی‌آنکه دخترش بودی، می‌توانست چون تویی را داشته باشد&#8230;<br />
دست‌های کوچک تو هم اگر به لرزه بیفتند دنیا چطور کمرش را راست نگه دارد؟ کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار ثمین! اگر کوله‌ای داشته باشی مجبورت می‌کنند بار حماقت دیگران را به دوش بگیری.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%da%a9%d9%88%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b4%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شِکَر خوردیم</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 19:33:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترم، ثمین]]></category>
		<category><![CDATA[آلبر کامو]]></category>
		<category><![CDATA[اصل بقای انرژی]]></category>
		<category><![CDATA[سوء‌تفاهم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=312</guid>
		<description><![CDATA[دختر عزیزم، ثمین! مادرها باید برای دخترانشان بگویند که عشق مثل نسیم نیست که بیاید، موهایت را نوازش کند و بعد برود، عشق مثل دانه‌های شکر است که توی وجودت تبدیل می‌شود به انرژی و اصل بقای انرژی در مورد انرژی حاصل از عشق هم صادق است. عزیزم، پدری داری که عاشق است، مادری داری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختر عزیزم، ثمین!<br />
مادرها باید برای دخترانشان بگویند که عشق مثل نسیم نیست که بیاید، موهایت را نوازش کند و بعد برود، عشق مثل دانه‌های شکر است که توی وجودت تبدیل می‌شود به انرژی و اصل بقای انرژی در مورد انرژی حاصل از عشق هم صادق است. عزیزم، پدری داری که عاشق است، مادری داری که عاشق است و در چنین خانواده‌ای چاره‌ای نداری جز آنکه عاشق باشی، آه که اِی‌کاش می‌شد بجای &#8220;عشق&#8221; از کلمه‌ی دیگری استفاده کرد! کلمه‌ها قراردادهایی هستند برای جلوگیری از سوءتفاهم اما چه می‌شود کرد وقتی &#8220;هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک&#8221;؟! آلبر کامو جایی گفته است که &#8220;به ابتذال کشاندن کلمات با عواقب آن همراه است&#8221; و این همان چیزیست که گریبان‌گیر عاشقی‌هایمان شده است!<br />
عزیزم! مادرم سال‌ها عاشق آدمیزادی بود که می‌دانست با مرد رؤیاهایش فرسنگ‌ها فاصله دارد، من نیز چنین کردم، برایت گفته بودم که تو نیز مرد رؤیاهایت را نخواهی یافت، پس مردی را پیدا کن که بتوانی همه‌چیزت را برایش بگذاری حتی اگر اسب سفیدی برای سوار کردنت نداشته باشد.<br />
ثمین عزیزم، بزرگ‌تر که بشوی شاید نامه‌هایی که روزگاری به پدرت می‌نوشتم برایت بخوانم، نامه‌هایی که اگرچه هرگز به‌دستش نمی‌دادم اما پر بودند از حرف‌هایی که برای نگفتن داشتم. شاید او هم چنین می‌کرده، می‌دانی که پدرت نویسنده‌ی قابلی‌ست، دستش که به قلم می‌رود همه‌چیز را آنقدر خوب به تصویر می‌کشد که حسودیم می‌شود.<br />
عزیز دلم، اغلب، نوشتن برای تو آرامم می‌کند، اما امروز، یکی از آن غروب‌های بی‌رحم است، از آن‌هایی که هیچ‌طور نمی‌شود از زیر سنگینی نگاهشان در رفت!<br />
دخترم، اینطور به موهای سفید و روی سیاهم خیره نمان، روزگاری مادری داشتی جوان، زیبا و سرشار از همه‌ی آرزوهای خوب، با موهای خرمایی‌رنگی که هرچند کم‌پشت اما برای خودشان دریایی بودند موّاج، امروز مادری داری که فقط دو چیز می‌خواهد: آرامش برای خانواده و خوشبختی برای تو!<br />
باید بروم و شام پدرت را آماده کنم، مرد که به خانه می‌آید باید بوی غذا توی دماغش بپیچد، مردها اینطور وقت‌ها بیش‌تر خوشبختی را احساس می‌کنند&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مانده است&#8230;</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 18:19:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[شب]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[قلم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>
		<category><![CDATA[کاغذ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=277</guid>
		<description><![CDATA[قلم از تو، کاغذ هم &#8230; و بازمانده ی شب را زنده می مانم به احترام قلم، کاغذ و همان باریکه ی دودی که خودش را از نزاع نیکوتین و ریه ها به سلامت بیرون میکشد &#8230; !]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/arxiv/ghalamun.jpg" alt="اینم گذشت..." width="255" height="188" /></p>
<p>قلم از تو،<br />
کاغذ هم &#8230;<br />
و بازمانده ی شب را زنده می مانم<br />
به احترام قلم، کاغذ و همان باریکه ی دودی که<br />
خودش را از نزاع نیکوتین و ریه ها<br />
به سلامت بیرون میکشد &#8230; !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق و سراب</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 07:43:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مینیمالیستی]]></category>
		<category><![CDATA[سراب]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مفاهیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=272</guid>
		<description><![CDATA[عشق و سراب دو چیز متفاوتند که یک مفهوم را میرسانند!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عشق و سراب دو چیز متفاوتند<br />
که یک مفهوم را میرسانند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>41</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انگشتر بابا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d9%82%db%8c%d9%82/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d9%82%db%8c%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 18:21:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نگارخانه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر عقیق]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/max/?p=4</guid>
		<description><![CDATA[پدر که عشق باشد سایه ی انگشترش هم عاشقی را جار می زند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/aghigh-love.jpg" alt="" /><br />
پدر که عشق باشد<br />
سایه ی انگشترش هم عاشقی را جار می زند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d9%82%db%8c%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

