حمایت می‌کنم:










چیز‌ها و آدم‌ها

Sometimes in life you feel the fight is over
And it seems as though the writings on the wall
Superstar you finally made it
But once your picture becomes tainted
It’s what they call
The rise and fall

درست… من هم همین‌طور فکر می‌کنم آقا… گاهی در زندگی فکر می‌کنیم که همه‌چیز روبه‌راه خواهد شد اما خیلی طول نمی‌کشد بفهمیم بازیگرانی هستیم که دستمزدمان را پیش‌خور کرده‌ایم و دیگر نه چیزی برای ازدست دادن داریم و نه چیزی برای به دست آوردن و به خاطر قرارداد بازگیری‌مان، مجبوریم راه را ادامه بدهیم! و “این چیز” بارها برای من اتفاق افتاده! 
می‌دانید آقا من مُردَم! در زمان‌های خیلی قبل، همان‌وقتی که در رحم مادرم جُنبیدم بی‌آنکه کسی برایم شادمانی کند مُردم! وقتی هم که مُرده به دنیا آمدم یادشان رفته بود که دَر گوشم اذان بگویند و همین هم شد که من بی‌خیر، بی‌روزی، بی‌هیچ‌چیز ماندم! باز با این همه فقط از من برمی‌آمد که با تمام ناچیز بودنم به رحمت خدایی که من خطای بزرگش بودم امید داشته باشم…
“خسته” کلمه‌ای نیست که بشود همه‌ی مرا در آن، حتی به زور، چپاند! من مجبور بودم بپذیرم، زندگی کنم، تحمل کنم و صبوری پیشه کنم، همین “اجبار” بود که به من یاد داد چطور زندگی کنم بی‌آنکه کسی باشم یا زندگی کنم بی‌آنکه حقیقتاً زنده باشم!