حمایت می‌کنم:










خوشبخت

دخترم، ثمین! این روزها جای خالی‌ات خیلی خودش را نشان می‌دهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبه‌ی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ می‌انداختیم.
ماهی‌ها تا می‌آمدند نفس تازه کنند باز سنگی می‌خورد روی آبُ قلوپ، تو می‌کشید…
همه‌اش از چشم‌های تو حرف می‌زد که غصه‌ام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت می‌کردیم پدرت هم مدام از چشم‌هایت می‌گفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختی‌ام بعد از تو توی دست‌های پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشم‌هایش دروغ بگوید من به حقیقت دست‌هایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهایی‌ست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهایی‌شان را می‌گذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
می‌دانی این خوشبختی بزرگی‌ست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشق‌بازی با کلمه‌ها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطره‌ی غمبارت را از زندگی‌ام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.






احسان

حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری…
پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند…
کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا ۱۲م باز قام‌قام برانیم تا تهران. اما کودکیِ احسان با مالِ منُ الهامُ اشکان و بعدترها با کودکیِ سپیده یک فرقِ کوچک داشت: ما می‌دویدیم و احسان نگاه می‌کرد. جور عجیبی نگاهمان می‌کرد که انگار با ما می‌دود و عجیب‌تر نگاهمان می‌کرد انگار با ما زمین می‌خورد، پایش اوخ می‌شود و…

احسان احتمالاً حالا باید سی سال و اندی داشته باشد. جوان‌ترها سنش را درست نمی‌دانند، هیچ‌کس از مادرش چیزی نمی‌پرسد…
احسان حالا باید بابا می‌بودُ بچه‌ی نیم‌وجبی‌اش آویزانش می‌شد و بجای کادوی روز پدر بهش یک برگه‌ی نقاشی شده یا همچه چیزی هدیه می‌داد. اما احسان اشتباه بود… یا شاید باید بگویم اشتباه بدنیا آمده بود. در یک روز اشتباه، در یک بیمارستان اشتباه، اصلاً در سال‌های جیره‌بندی برق نباید کودکی بدنیا می‌آمد که پزشک احمقی پیدا بشود و…

خلاصه اینکه احسان حالا از گردن به پایینش کاملاً فلج است، قدرت تکلم ندارد و برای گفتن هرچیزی، سخاوتمندانه به رویَت می‌خندد. عمو حسین هرچه دارایی داشته اوایل برای سلامتی احسانِ بی‌زبان و بعدها برای احقاق حقش فروخت- حقی که هرگز به او برگردانده نشد، حتی خسارتی یا کمی دلداری از طرف مسئولین…- اواخر که عید را قام‌قام می‌راندیم به عشق رسیدن به کماج‌دان‌ها وُ آجیل‌بازی عید، جز یک خانه، چیزی برایشان نمانده بود؛ خانه‌ای که عید هر سال از عید سال قبل کوچک‌تر شده بود و به محله‌ی ارزان‌تر اما همچنان آبرومندی نقل مکان کرده بود…

همه‌ی این خاطره‌ها یکهو موج زد… نه به هوای عید، نه به هوای سفر به همان خانه‌ی کوچک که حالا سال‌هاست نرفته‌ام یا به بهانه‌ی چشم‌های اقیانوسی مواجی که سال‌هاست ندیده‌ام که به هوای خواندن این‌ها: [صبای بابا] و [تهران امروز]



پیش از این، هرگز از شما طلبِ دعا نکرده بودم، پس از این هم برای خودم چنین درخواستی نمی‌کنم… امّا امروز، برای این دخترکی که نمی‌شناسم دعا کنید…







چیز‌ها و آدم‌ها

Sometimes in life you feel the fight is over
And it seems as though the writings on the wall
Superstar you finally made it
But once your picture becomes tainted
It’s what they call
The rise and fall

درست… من هم همین‌طور فکر می‌کنم آقا… گاهی در زندگی فکر می‌کنیم که همه‌چیز روبه‌راه خواهد شد اما خیلی طول نمی‌کشد بفهمیم بازیگرانی هستیم که دستمزدمان را پیش‌خور کرده‌ایم و دیگر نه چیزی برای ازدست دادن داریم و نه چیزی برای به دست آوردن و به خاطر قرارداد بازگیری‌مان، مجبوریم راه را ادامه بدهیم! و “این چیز” بارها برای من اتفاق افتاده! 
می‌دانید آقا من مُردَم! در زمان‌های خیلی قبل، همان‌وقتی که در رحم مادرم جُنبیدم بی‌آنکه کسی برایم شادمانی کند مُردم! وقتی هم که مُرده به دنیا آمدم یادشان رفته بود که دَر گوشم اذان بگویند و همین هم شد که من بی‌خیر، بی‌روزی، بی‌هیچ‌چیز ماندم! باز با این همه فقط از من برمی‌آمد که با تمام ناچیز بودنم به رحمت خدایی که من خطای بزرگش بودم امید داشته باشم…
“خسته” کلمه‌ای نیست که بشود همه‌ی مرا در آن، حتی به زور، چپاند! من مجبور بودم بپذیرم، زندگی کنم، تحمل کنم و صبوری پیشه کنم، همین “اجبار” بود که به من یاد داد چطور زندگی کنم بی‌آنکه کسی باشم یا زندگی کنم بی‌آنکه حقیقتاً زنده باشم!






پنج قانون مهم زندگی

بازی[+] پنج قانون مهم زندگی به دعوت ژولیان[+]:

۱: اگر شنا بلد نیستی، برای نجات دادنِ هیچکس توی دریا نَپَر.
۲: اگر شنا بلد نیستی، فقط تا وقتی چیزی که دوستش داری توی خُشکیه، برای به‌دست آوُردَنِش دستُ پا بزن.
۳: اگر شنا بلد نیستی، لافِ بلد بودَنِشُ نزن!!
۴: اگر شنا بلد نیستی، با کسی دوستی کُن که شنا بلده.
۵: فرقی نداره که شنا بلدی یا نه، هیچ‌وقت الکی وبلاگِتُ قاطی مسائلِ شخصیت نکن.

پ.ن. دعوت می‌شود از [+] و [+] و [+] و [+] و [+]






نو می‌شود زمین، نو می‌شوم آیا؟

ثمین عزیزم.
این‌روزها که می‌گذرند… هرچه به نوروز نزدیک‌تر می‌شویم غمگین‌تر می‌شوم. روز باشد یا شب خیلی برایم فرقی نمی‌کند، فقط دوست دارم خواب باشم!
امروز که خاله‌هایت از همسرانشان حرف می‌زدند، نمی‌دانستم باید به خودم فحش بدهم، به روزگار یا به پدرت که برای نان گذاشتن در دهان همیشه باز خانه این‌قدر برای خودش گرفتاری درست کرده‌است؟ همین شد که دلم یک‌هو گرفت، خزیدم گوشه‌ای و چیزهایی برایت نوشتم. چیزهایی که نمی‌شود برای هیچ‌کسِ دیگری گفت…






سلام زمستون

زندگی مثل زمستون می‌مونه، اگه حواست نباشه پاتُ کجا می‌ذاری لیز می‌خوری!






موهای بافته‌ات

دختر عزیزم!
دیشب با پدرت در مورد تو حرف میزدیم، میگفت دوست دارد دختری باشی با لبخندهایی شبیه به مال من! توی چشم‌هایش میشد خواند که دوست دارد مثل گذشته‌های مادرت شیطنت‌های خاص داشته‌باشی که گاهی آمار قدم‌های بلندپروازَت را بگیرد و برایت نگران شود! پدرت دوست دارد بنشینی روی پاهایش و با موهای بافته و لبخند کِش‌دارَت برایش شیرین‌زبانی کنی، چه میداند داشتن موهای بلند برای کودکی به سن تو چقدر عذاب‌آور است؟!
عزیزم! پدرت از آرزوهایش میگفت و من در این فکر بودم که چطور باید برایت بگویم “زندگی چه چیز مزخرفیست”، اصلاً نمیدانم! شاید من هم باید مثل مادرم دروغگو باشم و بگویم زندگی زیباست تا خودت بزرگ شوی و دَرکِ خودت را از زندگی پیدا کنی و نمیدانم وقتی بفهمی زندگی چیزی نیست که برایت گفته‌ام چطور نگاهم خواهی کرد!؟
پدرت همچنان آرزوهای کودکانه‌ای که برای تو دارد را با صدای بلند به گوش‌های ساکت خانه میداد و من فکر میکردم “مادرم با همه‌ی اشتباهاتی که در مورد من داشت اما دو چیز را خوب یادم داد: صبر در برابر زندگی و صبر در برابر مرد”!
نمیدانم آیا میتوانم این‌ها را یادت بدهم؟ اصلاً میتوانم این بی‌رگ بودن خاص خودم را به تو هم یاد بدهم؟ این‌که بشنوی و لال بمانی، بدانی و نگویی، ببینی و روی برگردانی، هم ناخن‌هایت را لاک بزنی و هم مشت بزنی توی دهن یاوه‌گوی زندگی؟
پدرت ادامه میداد و من فکر میکردم چطور باید به تو بگویم که هیچ مردی مردِ رویاهای تو نخواهد بود؟ پدرم مردِ آرمانیِ مادرم نبود، پدرت مردِ رویاهایِ من نیست، پدرِ دخترِ تو هم مردِ آرزوهایِ تو نخواهد بود… امّا باید یاد بگیری که مَردَت را دوست بداری، خوبی‌هایش را بزرگ ببینی و بدی‌هایش را کوچک…
پدرت میگفت که دوست دارد بچگی‌های مرا در کودکی‌های تو ببیند و من در فکرهای خودم غرق بودم…
بیشتر که فکر میکنم نمیتوانم باور کنم که مادر بودن از من بر می‌آید! من… حنای بی‌قیدِ نشسته بر دست‌های خانواده(!) چطور میتوانم زنی باشم با دغدغه‌های مادرانه؟! عزیزم مادرت کودکی‌ست در لباس والد. نمیشود به چنین مادری تکیه کرد… پدرت هنوز از موهای بافته‌ات حرف میزد و…






زندگانی من

سر زندگی را میگذارم روی پاهایم
و برایش لالایی غمگینی میخوانم

[یک ساعت بعد]
من خوابم و…
زندگی به دستمالیِ دخترکِ همسایه مشغول






آجیل شیرین

پسته، فندق
گردو، کشمش …
با آجیل های شیرین
زندگی شیرین می شود آیا ؟






تِتریس مَستِر !

زندگی مثل بازی تتریس میمونه، بُرد براش تعریف نشده… در واقع اگر واردش بشی چاره ای نداری بجز اینکه اونقدر به بازی ادامه بدی تا ببازی… حالا فوقِش یه رکورد هم ثبت میکنی و بعد… هیچی!