که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

ثمین عزیزم!
دختران ناچارند مادر باشند، همانگونه که ناچارند روزگاری معشوقه‌ی بی‌پناه مردان باشند و تو هرگز نخواهی فهمید “مرد بودن” چه پیشه‌ی کثیفی‌ست و از آن کثیف‌تر معشوق بودن است…
ثمین… ثمین… ثمین… هرگز برای بی‌پناهی مادرت گریه نکن، او خودش می‌خواست معشوقه‌ی یک “مرد” -پدرت- باشد و به دخترت بگو، هرگز برای تو نگرید زیرا تو نیز طبق یک قانون نانوشته، خودت این درد را برای خویش انتخاب خواهی کرد…
میدانی ثمین؟ “خودکرده را تدبیر نیست”…

~~~

پ.ن. آقا من قبول دارم که [Ahmadi-nejad isn't my elected presidentاما این هیچ ربطی به محافلِ بین‌المللیِ فضول ندارد!





ویرایشنشده

می‌دانی ثمین؟ وقتی از راه‌روی ساختمان اداری دانشکده، همان‌که سرش انتظامات خواهران(!) هست، رد می‌شوم باید چشم‌هایم را ببندم، نفسم را حبس کنم و قدم‌های بلند بردارم شاید از بوی گندی که شبیه‌ش را فقط توی ماهی‌فروشی‌ها می‌شود حس کرد زودتر خلاص شوم! دلم آشوب می‌شود، یاد ماهی‌های زنده‌ای می‌افتم که توی دست ماهی‌فروش‌ها جان می‌کنندُ جان می‌کنند تا ما یک شب رویایی را سبزی‌پلو با ماهی بخوریم! آن‌قدیم‌تر که هنوز آکواریوم‌ها را نیاورده بودند بچینند اطراف ساختمان راحت‌تر می‌شد توی دانشکده جولان داد، حالا ماهی‌ها که نفس‌نفس می‌زنند یاد خودم می‌افتم که دست می‌گذارم روی قفسه‌ی سینه‌ام و تندتند نفس می‌زنم… فشار می دهم… فشار می‌دهم… فشار می‌دهم…: نباید گریه کرد، نباید جیغ زد، نمی‌شود رنجید، نمی‌شود زن بود… ثمین! یادم باشد یادت بدهم مثل مردها چند لایه باشی… آدم گاهی باید مخفی بشود زیر لایه‌های بالایی، بعد نمی‌فهمد چرا حس می‌کند که تنها راهش برای زنده ماندن مخفی شدن است! می‌دانی ثمین؟! منُ تو باید لایه‌لایه باشیم، مثل همین عکس‌هایی که هر روز توی فوتوشاپ باهاشان بازی می‌کنم تا بشوند “چیزی که باید باشند”… اصلاً هم نمی‌دانم چرا “چیزی که باید باشند” با “چیزی که هستند” همیشه این‌قدر تفاوت دارد اما چاره‌ای نیست… بعد هم باید حواسم باشد که لایه‌ها را با هم ادغام نکنم که بشود باز بعدها هم تغییرشان داد… می‌دانی ثمین؟ آدم‌ها خیلی پیچیده‌اند… آدم‌ها… ثمین! بیا کنارم بنشین تا با هم به آسمان نگاه کنیم، امروز خاکستری‌اش پُررنگ‌تر است!





پیکسل

من همه‌ی دردهای عالم را به دوش می‌کشم، بعد، آخرش که شد می‌بینم که هر درد یکی از پیکسل‌های نقاشی‌ئی بود که یک نفر بیکار داشت می‌کشید…





آش همان آش

سال هم که نو بشود باز ما همان دردهای کهنه را می‌کشیم…





پاییز خشمگین

آسمان ورّاجی میکند… پاییز سرخ میشود از خشم… با دست هایش گوش های بزرگش را می پوشاند، خشم میگیرد بر آسمان… سرش را از حرص تکان میدهد… موهایش میریزد…
بیا همزاد جان! بیا تو هم دستهایت را مشت کن… مثل پاییز باش… نگذار وراجی های آسمان گوش هایت را بیازارند…