یک رنگی هست که روی هر چیزی بزنی از خاطرت میرود، گَرد مُرده میگیرد، دیگر حتی خودت رغبت نمیکنی بهش دست بزنی، بر داری گاهی نگاهَش کنی، برایت تمام میشود یکهو! میشود مثل برگهای پاییزی که گاهی هوس میکنی باهاشان بازی کنی، روی هرکدامشان پا بگذاری، لبریز بشوی از صدایشان… گاهی میخواهم رنگ غربت از روی وبلاگم پاک کنم بلکه دخترکِ نازداری که با موهای موّاجَش اَزَم دلبری میکرد را آن وسطها پیدا کنم، نمیشود… همهچیز غریب است مثل این روزها.
غریب، دخترک!
@ ۲۰ آذر ۱۳۸۹
دستهبندی: مغلول و مسلسل
تگها: , دخترک, رنگ, غربت, نوشتن
۱۳ کامنت
برای دخترکی که داشتم…
اغلبِ این روزهای ناخوشایند که مجبورم به چیزهایی فکر کنم که اَزشان میترسم، دلم برای دخترکی که داشتم تنگ میشود.
گاهی مینشینم برایش جورابهای پاپیوندار میبافم، سرم را میگذارم روی پاهای کوتاهِ خرس پشمالویی که داشت، خودم را دلداری میدهم که خوب است… اوضاع خوب است… خُب این چیزهای ناخوشایند هم مشخص است که روزی تمام میشوند، باز سیـبَکِ آدمم بالا وُ پایین میرود و الکی نیشم را باز میکنم، آینه هم میفهمد که این روزها حتی با لبخند هم زیباتر نمیشوم…
گاهی که زنانگیِ به تأخیر افتاده توی کوچههای جهانِ چندمیام خودش را بیشتر به رُخ میکشد، مینشینم خودم را برای آینه میآرایم، آنوقت دوباره… و آنوقتها حتی کمی هم بیشتر دلم برای دخترکی که داشتم تنگ میشود.
@ ۲۴ فروردین ۱۳۸۹
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , انزوا, دخترک, عشق, پاپیون
۲۷ کامنت






