حمایت می‌کنم:

















می‌ریم قبر هابیلُ ببینیم!

می‌گن وقتی بطلبه مجبوری بری، یعنی نخوای بری هم باز نمی‌تونی نه بگی، حالا نه که من نخوام برم‌ها، تهِ دلم از خدام هم بود توی گذرنامه‌م یه مهر بخوره محض خالی نبودن عریضه، ولی خُب سفر مقدمات داره که ما رعایت نکرده داریم می‌ریم.
می‌خوام بگم با این دختره که دوست خوبیه، می‌ریم زیارت، بعد هم می‌‌ریم قبر هابیلُ ببینیم، بعد هم بریم ببینیم رییس‌جمهور این چند روزه کجاها بوده.
آقای قربانی که برنامه‌نویسی میکروبلاگم رُ انجام داده، لطف کرده با GPRS هم سازگارش کرده، سعی می‌کنم توی سفر از روزانه‌نویسی دور نباشم.
جاتون خالی. نه که تعارف باشه، جای تک‌تکتون خالی.






برادرِ سوم.

قابیل دارد مشتْ‌مشت خاک می‌ریزد توی چاله‌ی پیشِ رویَش: کثافتِ خوش‌سلیقه! حالا اگه زنه به خودش راهم نده چی؟
[ تمام می‌شود، می‌ماند اینکه جوابِ آدمُ حوّا را چه بدهد؟ ]


*: تو قابیل بودی چی جوابشونُ می‌دادی؟






معشوقه‌ی خدا…

وقتی تو غمگین‌تر از همیشه‌ای…
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
لَیسَ…
لَیسَ…
بخدا کافی نیست!






خاکِ خدا، خاکِ شیطان

[+] خاک که با خاک فرق ندارد… می‌شد یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی دیوار روسپی‌خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر یا مثلاً بی‌کلاس‌ترین مکانِِ خیابانِ ردلایت [البته اگر آن‌ها هم آجر دوکوره استفاده کنند]…
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گم‌نامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…






ستاره‌ها تمام می‌شوند… شبی

ثمین…
برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!
باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابله‌ی قابل اعتماد سراغ کرده‌ام…
فقط باید کمی دندان‌هایم را به‌هم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!
ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همه‌چیز دارد به اجبار تمام می‌شود، نمی‌خواهم خیلی عذابت بدهم، نمی‌خواهم وقتی دارند تکه‌تکه‌ات را از وجودم بیرون می‌کشند، برایت از فلسفه‌های دردناکِ بودنت بگویم…
اما همه‌ی ولگردی‌هایمان توی کوچه‌پس‌کوچه‌های آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس می‌کنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو می‌برند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمی‌ماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش…
برو ثمین، تکه‌های خون‌آلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشته‌ها خون‌های دلمه‌شده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند به‌هم، جای بوسه‌های مادر گناه‌کارت را بگو بیش‌تر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند نامشروع بودی ثمین!
ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالایی‌هایی بخواند که نه تو را خواب می‌کرد و نه خودش را آرام…
حالا که دارند قطعه‌قطعه‌ات می‌کنند و از وجودم بیرونت می‌کشند بگذار برایت بگویم که چقدر همه‌ی آدم‌ها، ساده با مادرت بازی کردند، دست‌رشته‌اش کردند، گندم‌هایی که گذاشته‌بود برای تو بکارد، گرفتند و بی‌حاصل رهایش کردند!
ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بی‌دین‌ها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بی‌واسطه دلش به رحم آید…
ثمین… اجازه می‌دهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شده‌ای؟

~~~

پ.ن. نمی‌دانم اجبار است یا انتخاب، اگر عُمر به دیدار نماند، حلالم کنید…






معتاد

گاهی فکر می‌کنم به شنیدن دروغ‌هایی مثل آرامش، عشق، ایمان و حتّی خدا معتادم! دُرُست همون وقت‌هایی که دلم برای نوازش کردن‌های بابا تنگ می‌شه! [+ شاید برم مشهد... یعنی گفتن بیا برو مشهد...]






یکتا شعبه ندارد

خدا در کَلامِمان بزرگ است، در اَذهانِمان کوچک؛
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بی‌نوا…

××