خاکِ خدا، خاکِ شیطان

[+] خاک که با خاک فرق ندارد… می‌شد یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی دیوار روسپی‌خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر یا مثلاً بی‌کلاس‌ترین مکانِِ خیابانِ ردلایت [البته اگر آن‌ها هم آجر دوکوره استفاده کنند]…
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گم‌نامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…