گاهی وقتها دلم میخواهد عقربههای ساعت همانجا بمیرند و قیامت شود و همانطور که توی رختخوابم میخکوب شدهاَم بیایند و ببرند، بیاندازندَم توی آتش جهنم تا اِستِحاله شوم و فکرم بیشتر از همهجا بسوزد و تمام شوم و همهچیز تمام شود! و بعد دلم میخواهد قبل از آن بنشینم توی اِیوان ِکوچک خانه و کاپتانبلَک را به بازی دعوت کنم و در قمار دونفرهمان ببازم و …
سکون!
@ ۸ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , جهنم, زمان, ساعت, قیامت, کاپتان بلک
کامنت؟
جهنم
@ ۶ مهر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , بهشت, جهنم, درخت, رنگ
کامنت؟







