حمایت می‌کنم:

















خوشبخت

دخترم، ثمین! این روزها جای خالی‌ات خیلی خودش را نشان می‌دهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبه‌ی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ می‌انداختیم.
ماهی‌ها تا می‌آمدند نفس تازه کنند باز سنگی می‌خورد روی آبُ قلوپ، تو می‌کشید…
همه‌اش از چشم‌های تو حرف می‌زد که غصه‌ام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت می‌کردیم پدرت هم مدام از چشم‌هایت می‌گفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختی‌ام بعد از تو توی دست‌های پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشم‌هایش دروغ بگوید من به حقیقت دست‌هایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهایی‌ست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهایی‌شان را می‌گذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
می‌دانی این خوشبختی بزرگی‌ست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشق‌بازی با کلمه‌ها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطره‌ی غمبارت را از زندگی‌ام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.






در نکوهشِ خود…

ثمین! ثمین! ثمین! این روزها حتی روحت دست از سرم بر نمی‌دارد. خاطره‌ات می‌آید می‌نشیند روبرویم، چمباتمه می‌زند… دق می‌دهی مرا با آن چشم‌هایت…
دیروز یک نفر آمده بود می‌گفت تو قدیسه‌ای! به من می‌گفت! یعنی من با این همه ظلمی که در حق تو کردم -و بیشترش را در حق خودم‌ـ یک قدیسه‌ام!
کمی چشم‌هایم را با پشت دست مالیدم، خنده‌ام گرفته بود! نمی‌شد توی روی کسی که با آن صورتِ جدی‌اَش اینقدر مصر بود که من قدیسه‌ام بزنم زیر خنده! گفتم بی‌خیال آقا! من هیچ‌چیزم شبیه به قدیس‌ها نیست… همان‌وقت داشتم به امتحان‌هایی که باید برایشان می‌خواندم فکر می‌کردم! در کمال خونسردی خنده‌ام را قورت دادم! چرا دروغ؟ توی این مدت بیش‌تر از اینکه به تو فکر کنم به فلوکستینِ عزیزم فکر کرده بودم! به اینکه آدم نباید از درد بنویسید… به اینکه درد باید همانقدر اصیل بماند!
دختر جان! گاهی فکر می‌کنم چقدر مردم می‌توانند عجیب باشند! آنقدر که برایم نامه‌های متخاصم بدهند که “ثمین را از آرمان‌شهر ما نگیر”! که بهم بگویند حق نداری خیالِ دخترت را برای خودت نگه‌داری! باید آن را هم بگذاری به حراج ذهن‌های ما.
یکهو دلم برای سیب‌های سرخ توی یخچال که تعارف می‌زدم به تو و نمی‌خوردی تنگ شد… همه‌شان آنقدر می‌ماندند تا می‌گندیدند… یاد موهایم افتادم که حالا مثل رودخانه‌های فصلی در فصل کم‌آبی‌شان تُنُک شده‌اند و یادِ موهای دوگوشیِ تو…
ثمین جان! داشت کم‌کم سرم دوران می‌گرفت از فکر قدیسه بودن…






دخترِ آن راهبه

“تازگیا، وقتی از گل‌بازی توی ساحل فرات برمی‌گردم خونه، دختریُ می‌بینم که توی حیاط، کنار ستون، قالیچه‌ی پوسیده‌ی کوچیکی پهن کرده، برای عروسکش لالائی می‌خونه… همیشه هم همین کارُ می‌کنه، یعنی بازیش مثل بقیه‌ی دختربچه‌هایی که دیدم نیست که گاهی با ظرفای پلاستیکیِ کوچیکِشون سفره پهن می‌کنن، غذا می‌پزن، خونه‌ی کوچیکِ یک متریشونُ جارو می‌کننُ…
اون فقط نشسته، پاهای کوچکشُ دراز کرده، عروسک مو فرفری‌شُ روی پاهای باریکِ رنجورش خوابونده و براش لالائی می‌گه… شاید حتی لالائی هم نمی‌گه و فقط پاهاشُ تکون می‌ده تا عروسکه بخوابه…”
مسیح این را می‌گوید و بعد خودش را می‌‌کشد نزدیک‌تر، می‌خواهد سرش را خم کند روی شانه‌ی من که نشسته‌ام لبه‌ی پاشویه، کنار حوضِ خانه‌ی محقرمان، یکی از این خانه‌ها که یک حیاط دارند و ده‌دوازده تا اتاقکِ نمورِ اجاره‌ای که هر کدامش هزار تا قصه دارد…
می‌خواهد سرش را بگذارد روی شانه‌ام که پشیمان می‌شود، باز کمی خودش را جابجا می‌کند و دست‌های کوچکش را قلاب می‌کند روی زانوهایش. می‌گوید “تو ندیدیش؟ موهای کوتاهِ نامرتبِ سیاه داره، با چشم‌های خیلی سیاه… عین مالِ مادرم… ولی چشماش به قشنگیِ چشمای ثمین نیست.”
صدایش داغ‌دار می‌شود، عینکش را روی صورتِ کوچکش جابجا می‌کند: “حیف شد چشماشُ باهاش خاک کردی، باید می‌دادی به من می‌گذاشتمشون توی صندوقچه تا هر وقت دلم تنگ می‌شد، چشماشُ می‌زدم بجای عینکم و با چشمای اون می‌دیدم…”
گفتم “این را قبلاً هم گفتی… گفتم که…”
حرفم را می‌بُرَد: “با چشم‌های مُرده دیدن کراهت دارد!”؛ این را با کمی لج‌بازی، با لحنِ کتابیِ گاهی‌وقت‌های من می‌گوید.
می‌گویم “بله” و ساکت می‌شوم.
ادامه می‌دهد “فکر کنم این دختره دختر همون قدیسه‌ای باشه که تازگیا از صومعه اخراجش کردَن… تو نمی‌دونی چرا راهبه‌ها نباید مادر بِشَن؟!”
می‌گویم “بچه خیلی خوبه، همه‌‌چیزِ مادرش می‌شه… راهبه‌ها همه‌چیزشون باید برای خدا باشه!”
می‌خندد: “چه مسخره!”
چیزی نمی‌گویم.
سرش را تکان می‌دهد: “فکر کنم دارم عاشق دختره می‌شَم. زیباست… اندازه‌ی ثمین که نه ولی یک‌جوری همونقدر اَثیریه، همونقدر ساکتُ صبور… از اینایی که هزار رنگ هم اگر توی کشیدن چهره‌شون استفاده کنی باز هم فقط یه رنگ می‌بینی…”
می‌گویم: “این دختره که می‌گی، باباش کدوم گوری رفته که این دختره این‌قدر تنها بمونه؟”
با انگشت‌هاش بازی می‌کند: “باباش؟! همه‌ی شهر درباره‌ش حرف می‌زنن، همه هم اَزَت می‌خوان به کسی نَگی از کی شنیدی که پدرش اُسقُفِ اعظمه! … اینکه اسقف‌ها نباید پدر بشَن از مادر نشدن راهبه‌ها هم مسخره‌تره!”
می‌خندم… نه آنقدر غلیظ؛ فقط لبخند می‌زنم.
ساعتش را می‌گیرد کنار گوشَش، دستش را مشت می‌کند می‌آورد پایین، مچش را توی هوا تکان می‌دهد و دوباره ساعت را می‌گیرد کنارِ گوشش: “خوابیده…”
باز دست‌هاش را قلاب می‌کند روی زانوهاش، فکر می‌کنم خیره شده یاشد به صورتم، زیر چشمی نگاهش می‌کنم؛ نگاهش به روبرو خشک شده… همیشه همینطور است، هیچوقت نگاهم نمی‌کند! می‌گویم “حالا دختره چطوریه؟ خوشگله؟ عروسکِش چطور؟ ثمین هیچ‌وقت عروسک نداشت… عروسکِش از این مو طلائیای چینی که نیست؟ هست؟” این را می‌گویم شاید اگر تعجب کند برگردد به طرفم نگاهم کند اما هنوز به روبرو چشم دوخته: “عروسکِش؟! نه! از همین پارچه‌‌ای‌هائیه که کُزِت هم برای خودِش درست کرده بود، موهاش هم کاموای مشکیه؛ انگار مال لباسِ کهنه‌ای باشه که شکافته باشنِش، توی هم پیچیده وُ گره خورده. چشماش هم دکمه‌س، یکی قرمز، یکی دیگه هم سبز؛ عروسکِش هم مثلِ خودش درمونده بنظرم می‌رسه.”
می‌گویم “عروسکِ هر دختری نصفه‌ی خودشه که نمی‌شه به کسی نشونِش بِده!”
فکر می‌کنم نباید منظورم را فهمیده باشد، می‌پرسد: “یعنی ثمین همه‌ی خودِشُ می‌تونِست نشون بده که عروسک نداشت؟!”
می‌خواهم حرفی بیاورم وسط تا مجبور نباشم جواب سؤالش را بدهم که خودش دنباله‌ی حرفش را می‌گیرد: “امّا چشماش مثلِ مالِ ثمین گرگ نداره. آروم‌تره. شاید مادرش مثل مادر من فقط برای خودِش گریه می‌کنه؛ مادر باید مثل تو باشه. مادر من خیلی ساکته، همه‌ش برای خودِش گریه می‌کنه، برای من اگر حرف می‌زد، مثلاً اگر از پدرم تعریف می‌کرد یا از غصه‌هاش می‌گفت، شاید یه کمی ازشون، منظورم از غصه‌هاشه، ازشون کم می‌شد. من هم بزرگ‌تر می‌شدم. بچه اگر قصه نشنوه بزرگ نمی‌شه. هان؟”
می‌گویم “بچه باید بازیگوشی کنه، سرشُ بشکنه، توی گِل غلت بزنه، بچه با حرفای غصه‌دارِ بزرگ‌ترها که بزرگ نمی‌شه.”
یک سنگ برمی‌دارد می‌اندازد توی آب، وسط حوض، روی عکسِ ماه. عکس ماه ریش‌ریش می‌شود، انگار سردی‌اش کرده باشد می‌پیچد توی خودش، باز از سرِ نو خودش را می‌سازد.
شب از همیشه تاریک‌تر است.






ستاره‌ها تمام می‌شوند… شبی

ثمین…
برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!
باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابله‌ی قابل اعتماد سراغ کرده‌ام…
فقط باید کمی دندان‌هایم را به‌هم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!
ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همه‌چیز دارد به اجبار تمام می‌شود، نمی‌خواهم خیلی عذابت بدهم، نمی‌خواهم وقتی دارند تکه‌تکه‌ات را از وجودم بیرون می‌کشند، برایت از فلسفه‌های دردناکِ بودنت بگویم…
اما همه‌ی ولگردی‌هایمان توی کوچه‌پس‌کوچه‌های آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس می‌کنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو می‌برند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمی‌ماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش…
برو ثمین، تکه‌های خون‌آلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشته‌ها خون‌های دلمه‌شده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند به‌هم، جای بوسه‌های مادر گناه‌کارت را بگو بیش‌تر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند نامشروع بودی ثمین!
ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالایی‌هایی بخواند که نه تو را خواب می‌کرد و نه خودش را آرام…
حالا که دارند قطعه‌قطعه‌ات می‌کنند و از وجودم بیرونت می‌کشند بگذار برایت بگویم که چقدر همه‌ی آدم‌ها، ساده با مادرت بازی کردند، دست‌رشته‌اش کردند، گندم‌هایی که گذاشته‌بود برای تو بکارد، گرفتند و بی‌حاصل رهایش کردند!
ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بی‌دین‌ها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بی‌واسطه دلش به رحم آید…
ثمین… اجازه می‌دهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شده‌ای؟

~~~

پ.ن. نمی‌دانم اجبار است یا انتخاب، اگر عُمر به دیدار نماند، حلالم کنید…






نو می‌شود زمین، نو می‌شوم آیا؟

ثمین عزیزم.
این‌روزها که می‌گذرند… هرچه به نوروز نزدیک‌تر می‌شویم غمگین‌تر می‌شوم. روز باشد یا شب خیلی برایم فرقی نمی‌کند، فقط دوست دارم خواب باشم!
امروز که خاله‌هایت از همسرانشان حرف می‌زدند، نمی‌دانستم باید به خودم فحش بدهم، به روزگار یا به پدرت که برای نان گذاشتن در دهان همیشه باز خانه این‌قدر برای خودش گرفتاری درست کرده‌است؟ همین شد که دلم یک‌هو گرفت، خزیدم گوشه‌ای و چیزهایی برایت نوشتم. چیزهایی که نمی‌شود برای هیچ‌کسِ دیگری گفت…