حمایت می‌کنم:

















آه از آن نگاه…

غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بی‌معنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواسته‌ی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظه‌شماری…

*: .آخرش دیکته‌ی این کلمه رو یاد نگرفتم






حرکت کاتوره‌ای

از خواندن بعضی نوشته‌ها دل آدم مثل ژله‌ای که جاش گرم باشد از زیر وا می‌دهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه می‌کشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار می‌ریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح می‌ماند و بقیه‌ی وقتش را توی اتاق سردش، “فقط” می‌خوابد.
ژله شده‌ام. ژله‌ای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتوره‌ای یک نوشته دارد آب می‌شود.






می‌ریم قبر هابیلُ ببینیم!

می‌گن وقتی بطلبه مجبوری بری، یعنی نخوای بری هم باز نمی‌تونی نه بگی، حالا نه که من نخوام برم‌ها، تهِ دلم از خدام هم بود توی گذرنامه‌م یه مهر بخوره محض خالی نبودن عریضه، ولی خُب سفر مقدمات داره که ما رعایت نکرده داریم می‌ریم.
می‌خوام بگم با این دختره که دوست خوبیه، می‌ریم زیارت، بعد هم می‌‌ریم قبر هابیلُ ببینیم، بعد هم بریم ببینیم رییس‌جمهور این چند روزه کجاها بوده.
آقای قربانی که برنامه‌نویسی میکروبلاگم رُ انجام داده، لطف کرده با GPRS هم سازگارش کرده، سعی می‌کنم توی سفر از روزانه‌نویسی دور نباشم.
جاتون خالی. نه که تعارف باشه، جای تک‌تکتون خالی.






جاده‌های دور

جاده‌ها که می‌روند مرا از تو
و تو را از خاطراتمان جدا می‌کنند
سرم را می‌گذارم روی شیشه‌ی سرد پنجره،
گرمای هوا خودش را پس می‌کشد
همه‌ی زمین‌های سبز، از مقصدی که من دارم می‌گریزند…
عقب می‌کشند
به سمت چیزهایی می‌تازند که من پشت سر گذاشته‌ام ودور می‌شوم
خودم را دور می‌کنم
همه چیز از آن مقصد می‌گریزد و من بسویش می‌شتابم…
میشتابم…
میشتابم…
سرم سنگین می‌شود.






معشوقه‌ی خدا…

وقتی تو غمگین‌تر از همیشه‌ای…
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
لَیسَ…
لَیسَ…
بخدا کافی نیست!






تقدیمی

تقدیم به م‌ر.ب.
و همه‌ی آنهایی که دوست دارند از زندگی خصوصی آدم‌ها سر دربیاورند!

اِشکال آدم‌های مجازی با اسم‌های مستعارشان این است که مرزی بین خیال و واقعیت قائل نیستند، شاید تفکرشان این باشد که زندگی همه‌ی آدم‌های واقعی هم در همین دنیای نحس چهاردیواری‌های مجازی خلاصه می‌شود!
خیر آقایان! باور بفرمایید دنیا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست و گوش‌های شنوای بیرون از اینجا هم محرم‌تَرَند و هم خودشان بی‌منّت می‌شنوند و نیازی به تلنگر زدن و نیشخندهای شما برای شنیدن یا نشنیدن ندارند…
هر حرفی را نمی‌شود برای شما گفت!
هر موضوعی را نمی‌شود اینجا باز کرد…
اما می‌توانم درخواست کنم که حرمت حریم خصوصی‌ام را نگه دارید.
لطفاً…
~~×






معتاد

گاهی فکر می‌کنم به شنیدن دروغ‌هایی مثل آرامش، عشق، ایمان و حتّی خدا معتادم! دُرُست همون وقت‌هایی که دلم برای نوازش کردن‌های بابا تنگ می‌شه! [+ شاید برم مشهد... یعنی گفتن بیا برو مشهد...]






از فرشتگان مباشید

همانا شما نیز چون فرشتگانِ درگاهِ ما(۷) به آنچه گفتیم سوگند یاد کردید بی آنکه به آن ایمان آورده باشید(۸) و کلام را به بازی [گرفتید](۹) مردمان را از بیش خواستن منع [داشتید] و به قناعت خواندید(۱۰) و خود را راست کردار معرفی نمودید(۱۱) تا به دروغ پیش رَوید(۱۲) مگر به بیش از آنچه برایتان مقدّر بود دست یابید(۱۳) باشد که در روز جزا [میزانِ] ایمانتان سنجیده(۱۴) آنگاه زبانهاتان میانِ شما و راست گفتاران گواه شود(۱۵) و [در آن هنگام] صورتهاتان از شرم به چغندر مانَد!(۱۶) و در محضر خدا خَجِل گردید(۱۷)

[آیاتِ ۷ تا ۱۷ از سوره ی مبارکه ی کِذبیون]






گند

همه ی فصل های گرم دروغ بود
و من ایمان می آورم به آغاز فصل سرد…