<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال &#187; آرزو</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 24 Jan 2012 20:25:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>هفت روز کذا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 07:55:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[با مخاطب خاص]]></category>
		<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1311</guid>
		<description><![CDATA[آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره. بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره.</p>
<p>بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی آرزوی مرده خودشُ به رُخ می‌کشه مثل یه حفره‌ای که هیچی اندازه‌ش نیست تا پ‌ُرش بکنه.</p>
<p>اگر از تکُ تا بیفتم، اگر نشون بدم آرزوهام مُردن اونوقته که باختم، اونوقته که×ِ پنجره‌ی زندگیمُ زدمُ همه چیزُ بستم&#8230;</p>
<p>من چیزیم نیست&#8230; نه! چیزیم نیست. فقط خسته‌م.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرمان من کو؟</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Jun 2010 11:25:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[آرمان]]></category>
		<category><![CDATA[عقیده]]></category>
		<category><![CDATA[نسل ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/blog/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[دستِ خودش نبود&#8230; نسلِ بی‌آرمانِ بی‌هویتِ بی‌آرزوی ما مجبور بود از اجبار جنگ سردُ گرمُ نرم سرش را بکشد بیرون و آغاز ماجرای زوالِ ما همین‌قدر ساده بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دستِ خودش نبود&#8230;<br />
نسلِ بی‌آرمانِ بی‌هویتِ بی‌آرزوی ما<br />
مجبور بود از اجبار جنگ سردُ گرمُ نرم<br />
سرش را بکشد بیرون</p>
<p>و<br />
آغاز ماجرای زوالِ ما همین‌قدر ساده بود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موهای بافته‌ات</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%81%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%81%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Dec 2008 13:48:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترم، ثمین]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه‌های مادرانه]]></category>
		<category><![CDATA[رویا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[لاک ناخن]]></category>
		<category><![CDATA[مرد]]></category>
		<category><![CDATA[موهای بافته]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=297</guid>
		<description><![CDATA[دختر عزیزم! دیشب با پدرت در مورد تو حرف میزدیم، میگفت دوست دارد دختری باشی با لبخندهایی شبیه به مال من! توی چشم‌هایش میشد خواند که دوست دارد مثل گذشته‌های مادرت شیطنت‌های خاص داشته‌باشی که گاهی آمار قدم‌های بلندپروازَت را بگیرد و برایت نگران شود! پدرت دوست دارد بنشینی روی پاهایش و با موهای بافته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختر عزیزم!<br />
دیشب با پدرت در مورد تو حرف میزدیم، میگفت دوست دارد دختری باشی با لبخندهایی شبیه به مال من! توی چشم‌هایش میشد خواند که دوست دارد مثل گذشته‌های مادرت شیطنت‌های خاص داشته‌باشی که گاهی آمار قدم‌های بلندپروازَت را بگیرد و برایت نگران شود! پدرت دوست دارد بنشینی روی پاهایش و با موهای بافته و لبخند کِش‌دارَت برایش شیرین‌زبانی کنی، چه میداند داشتن موهای بلند برای کودکی به سن تو چقدر عذاب‌آور است؟!<br />
عزیزم! پدرت از آرزوهایش میگفت و من در این فکر بودم که چطور باید برایت بگویم &#8220;زندگی چه چیز مزخرفیست&#8221;، اصلاً نمیدانم! شاید من هم باید مثل مادرم دروغگو باشم و بگویم زندگی زیباست تا خودت بزرگ شوی و دَرکِ خودت را از زندگی پیدا کنی و نمیدانم وقتی بفهمی زندگی چیزی نیست که برایت گفته‌ام چطور نگاهم خواهی کرد!؟<br />
پدرت همچنان آرزوهای کودکانه‌ای که برای تو دارد را با صدای بلند به گوش‌های ساکت خانه میداد و من فکر میکردم &#8220;مادرم با همه‌ی اشتباهاتی که در مورد من داشت اما دو چیز را خوب یادم داد: صبر در برابر زندگی و صبر در برابر مرد&#8221;!<br />
نمیدانم آیا میتوانم این‌ها را یادت بدهم؟ اصلاً میتوانم این بی‌رگ بودن خاص خودم را به تو هم یاد بدهم؟ این‌که بشنوی و لال بمانی، بدانی و نگویی، ببینی و روی برگردانی، هم ناخن‌هایت را لاک بزنی و هم مشت بزنی توی دهن یاوه‌گوی زندگی؟<br />
پدرت ادامه میداد و من فکر میکردم چطور باید به تو بگویم که هیچ مردی مردِ رویاهای تو نخواهد بود؟ پدرم مردِ آرمانیِ مادرم نبود، پدرت مردِ رویاهایِ من نیست، پدرِ دخترِ تو هم مردِ آرزوهایِ تو نخواهد بود&#8230; امّا باید یاد بگیری که مَردَت را دوست بداری، خوبی‌هایش را بزرگ ببینی و بدی‌هایش را کوچک&#8230;<br />
پدرت میگفت که دوست دارد بچگی‌های مرا در کودکی‌های تو ببیند و من در فکرهای خودم غرق بودم&#8230;<br />
بیشتر که فکر میکنم نمیتوانم باور کنم که مادر بودن از من بر می‌آید! من&#8230; حنای بی‌قیدِ نشسته بر دست‌های خانواده(!) چطور میتوانم زنی باشم با دغدغه‌های مادرانه؟! عزیزم مادرت کودکی‌ست در لباس والد. نمیشود به چنین مادری تکیه کرد&#8230; پدرت هنوز از موهای بافته‌ات حرف میزد و&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%81%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>70</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

