دستِ خودش نبود…
نسلِ بیآرمانِ بیهویتِ بیآرزوی ما
مجبور بود از اجبار جنگ سردُ گرمُ نرم
سرش را بکشد بیرون
و
آغاز ماجرای زوالِ ما همینقدر ساده بود
دستِ خودش نبود…
نسلِ بیآرمانِ بیهویتِ بیآرزوی ما
مجبور بود از اجبار جنگ سردُ گرمُ نرم
سرش را بکشد بیرون
و
آغاز ماجرای زوالِ ما همینقدر ساده بود
@ ۲۰ خرداد ۱۳۸۹
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آرزو, آرمان, عقیده, نسل ما
۲۴ کامنت
دختر عزیزم!
دیشب با پدرت در مورد تو حرف میزدیم، میگفت دوست دارد دختری باشی با لبخندهایی شبیه به مال من! توی چشمهایش میشد خواند که دوست دارد مثل گذشتههای مادرت شیطنتهای خاص داشتهباشی که گاهی آمار قدمهای بلندپروازَت را بگیرد و برایت نگران شود! پدرت دوست دارد بنشینی روی پاهایش و با موهای بافته و لبخند کِشدارَت برایش شیرینزبانی کنی، چه میداند داشتن موهای بلند برای کودکی به سن تو چقدر عذابآور است؟!
عزیزم! پدرت از آرزوهایش میگفت و من در این فکر بودم که چطور باید برایت بگویم “زندگی چه چیز مزخرفیست”، اصلاً نمیدانم! شاید من هم باید مثل مادرم دروغگو باشم و بگویم زندگی زیباست تا خودت بزرگ شوی و دَرکِ خودت را از زندگی پیدا کنی و نمیدانم وقتی بفهمی زندگی چیزی نیست که برایت گفتهام چطور نگاهم خواهی کرد!؟
پدرت همچنان آرزوهای کودکانهای که برای تو دارد را با صدای بلند به گوشهای ساکت خانه میداد و من فکر میکردم “مادرم با همهی اشتباهاتی که در مورد من داشت اما دو چیز را خوب یادم داد: صبر در برابر زندگی و صبر در برابر مرد”!
نمیدانم آیا میتوانم اینها را یادت بدهم؟ اصلاً میتوانم این بیرگ بودن خاص خودم را به تو هم یاد بدهم؟ اینکه بشنوی و لال بمانی، بدانی و نگویی، ببینی و روی برگردانی، هم ناخنهایت را لاک بزنی و هم مشت بزنی توی دهن یاوهگوی زندگی؟
پدرت ادامه میداد و من فکر میکردم چطور باید به تو بگویم که هیچ مردی مردِ رویاهای تو نخواهد بود؟ پدرم مردِ آرمانیِ مادرم نبود، پدرت مردِ رویاهایِ من نیست، پدرِ دخترِ تو هم مردِ آرزوهایِ تو نخواهد بود… امّا باید یاد بگیری که مَردَت را دوست بداری، خوبیهایش را بزرگ ببینی و بدیهایش را کوچک…
پدرت میگفت که دوست دارد بچگیهای مرا در کودکیهای تو ببیند و من در فکرهای خودم غرق بودم…
بیشتر که فکر میکنم نمیتوانم باور کنم که مادر بودن از من بر میآید! من… حنای بیقیدِ نشسته بر دستهای خانواده(!) چطور میتوانم زنی باشم با دغدغههای مادرانه؟! عزیزم مادرت کودکیست در لباس والد. نمیشود به چنین مادری تکیه کرد… پدرت هنوز از موهای بافتهات حرف میزد و…
@ ۲۱ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: دخترم، ثمین
تگها: , آرزو, دختر, دغدغههای مادرانه, رویا, زندگی, لاک ناخن, مرد, موهای بافته, پدر
۷۰ کامنت