دختر عزیزم، وقتی تو را میبینم که چطور مجبوری کودکیت را برای حفظ آرامش همسایهها در سکوت بگذرانی یاد پنجشش سالگی خودم میافتم.
تازه در یکی از خانههای سازمانی منطقهی دو ساکن شده بودیم، خوب یادم هست همسایهمان سرایداری داشت که بی سر و صدا با خانواده و اهل و عیال در دو تا اتاق سرایداری زندگی میکرد، آدم خوبی بود، عصرهای تابستان که درختهای توی کوچه را آب میداد میایستاد به تماشای بازی ما… تشنه که میشدیم، فشار آب را کم میکرد، شلنگ را میداد دستمان و حسابی سیرابمان میکرد.
طفلکی! برادرش که خفاش شب شد، از زور نگاه همسایهها و ترسی که توی چشم بچهها میخواند فرار کرد، بساطش جمع شد و بیخبر گذاشت رفت. همسایهمان بعد از رفتن او، یک پیرمرد را برای سرایداری آورد که پوستش سوخته بود و گوشت اضافه آورده بود، من سر در نمیآوردم اما بچههای بزرگتر میگفتند که طرف جزام دارد، ما هم از ترس حتی اگر از تشنگی میمردیم طرفش نمیرفتیم، حالا که تجسم میکنم میبینم که بیچاره اصلاً ترسناک نبود، حتی قیافهی مهربانی هم داشت؛ او هم بعد از مدتی رفت و پسر عموی بدذاتش را گذاشت جای خودش… این بار پدرها ما را از این سرایدار جدید میترساندند. گویا آدم سالمی نبود، تنها زندگی میکرد، همیشه دنبال این بود که بچه ها را پیش و پس توی جاهای خلوت گیر بیندازد، دستش هم گویا کج بود…
قسمت اول
@ ۳ بهمن ۱۳۸۷
دستهبندی: دخترم، ثمین
تگها: , آب, خفاش شب, سرایدار, شهرک غرب, همسایهها
۱۴ کامنت
خشم میگیرد پاییز
@ ۲۵ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: نگارخانه
تگها: , آب, خشمگین, درخت, پاییز, کفآلود
۵ کامنت







