حمایت می‌کنم:










Soul & pain !

باد درِ اتاقِ برادرم را محکم بهَم میکوبَد، ده دقیقه از عُمرَم کـَم میشَوَد . . . دردَم اوج میگیرد… این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است ! و گاهی … شاید(!): “دردِ داشتن“، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است…!
این روزها… این روزها… این روزها. . . .
این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک میکند، یکیش چشمهای پدر که دوخته میشود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بیخوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره میشود به کتاب و مات است، میدانم که دارد چیزی بجز کلماتِ کتاب را مرور میکند، یکیش چشم های تو که خیره میمانَند به من، جوری که انگار منتظرند چیز خاصّی بشنوند و چشم های خودم که همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ بیکاری هم هست، دردِ خسته بودن از سیاست های مزخرفِ دولت و لجبازی های مزخرف تَرِ مَردُم هَم هَست!

توی اتوبوس نشسته اَم، خطِّ تجریش-پارک وی، زن ها غـُر میزنند، کلماتشان که فریاد میشوند، پتکشان روی تارهای عصبیَم آرشه میکِشَد، صدای MP3 playerم را تا تَه زیاد میکنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول میشوند و مدتی ابزارِ شکنجه را کنار میگُذارند!

این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.
… میدانم که شاید خدایتان میخواهد با همین درد ها استحاله اَم کند… اِستِحاله مان کند، شاید… شاید… شاید…

[ خوراکِ نظرات ] - [ ارسال تراک‌بَک ]



 
 
 
متن یادداشت :  

متأسفم ولی فرم نظرسنجی برای مدتی، به دلایل کاملاً شخصی بسته‌س!