حمایت می‌کنم:










Last 24 H

بازیِ وبلاگی: تویِ بیستُ چهار ساعتِ آخر عمرت چه کار میکنی؟

یه دلِ سیر با مادرم میخَندم؛ کتابهایی که قرض گرفتم پَس میدَم؛ از آقای الف عذرخواهی میکنم؛ داداشکوچولومُ میبوسم؛ پدرمُ در آغوش میگیرم؛ به برادرم زنگ میزنم و اَزَش خداحافظی میکنم؛ کاری که آقای گاف اَزَم خواسته براش انجام میدَم؛ میرَم بهشتِ زهرا، سر خاکِ مادرِ آرش و قطعه ی شهدا؛ بعد هم میام یه وصیت نامه مینویسم؛ آخرش هم با یه فلاسکِ بزرگ، پُر از قهوه، میرم میشینم توی پارکِ سر کوچه!! و در تمامِ این مدّت هم دارَم آهنگ گوش میکُنَم!! همین!

با تشکر از {+} و دعوت از : [{+} {+}] {+} {+} {+} {+} {+} {+} {+} {+} {+} {+} {+} .

[ خوراکِ نظرات ] - [ ارسال تراک‌بَک ]



 
 
 
متن یادداشت :  



  1. داستانک :

    توی بیست و چهار ساعت این همه کار رو با هم می کنی! :دی


  2. ویارهای پسری آبستن :

    اون آهنگ گوش می کنم رو من فک کردم جز بدیهیاته واسه همین ننوشتمش!


  3. ghazale :

    چه کارهی خوبی میکنی…


  4. وحید :

    سلام
    ۲/۳ تا شعر پایین خیلی زیبا بودن . . .
    در مورد مطلب آخر هم . . . فک کنم منو به فکر انداخت . . .


  5. حضرت خضر :

    ممنون از دعوتت
    حتما” مینویسم راجع بهش
    خیلی باید جالب باشه


  6. سپید :

    خب من امروز داشتم به این فکر می کردم که اگه بدونم چند روز از عمرم باقی مونده چی کار می کنم… و نتیجه ی این فکر کردن این شد که چند ساعت! دیر رسیدم به قرارم و البته گفتم که خواب موندم، الکی! شاید بهم الهام شده بود که قراره امشب این مطلبو بخونم، اما حب چه فایده کسی که مارو داخل آدم حساب نمی کنه! البته یه جورایی همین بهتر آخه نمی شه نوشت که چی کار می کنم!…


    مطمئن بودم که نمینویسی، واسه همین دعوت نکردم!


  7. امیدانه های امید :

    خب نمیدونم چرا این همه فعالیت می کنی … البته این رو از ویویوت هم میشه فهمید …
    من شخصا ترجیح میدم بخوابم …


  8. جناب علی آقا خان! :

    هر چه جلوتر میروم به بیسوادی خودم در برخورد با وردپرس و ام تی بیشتر پی میبرم…
    ورد پرس که رسما مخ من رو سرویس…
    ام تی که دیگه هیچ!

    در مورد بازی هم چشم.


  9. حافظ :

    inja che khabare?


    سلام گلپسر! خبراش یه کم طولانیه! میگم در گوشِت!


  10. هلیا :

    چقدر آرامـــــــــــــش!

    حسود شدیم که…

    اندر فوتتان، فاتحه و صلواتمان یکی شد!
    خدا، رحمت انشاء الله


  11. ژامیدیا :

    همش علیزاده گوش می دادم ,
    فکر هم می کردم ! … [حتی ! ...]
    و , سعی می کردم , از اتاقم و کتابام , دل بکّنم.


  12. آدمک :

    اه اه
    چقد لوس
    چه کارای کلیشه ای ئی !
    از تو توقع نداشتم
    تو باید به همون خاله بازی دعوت بشی به جان خودم !


    ببخشید؟! توقع داشتید دم مرگم برم پیکاسو بشم یا احمدینژادُ ترور کنم؟! آقا داریم میمیریم ناسلامتی! چه توقعاتی دارید از آدم؟!!


  13. حباب :

    من اول وصیت می کردم بعد می رفتم پی عشق و حال اساسی …بعدی هم نداشت که فک کنم پس هر چه باداباد


  14. sina :

    هنوزم خوشگل مینویسی


  15. v :

    divoone…adam veblage u ke miyad saresh gig mire


    نظر لطفتونه!! شما؟!


  16. مریم :

    من کلشو می خوابیدم،شاید اونجا فرصتی نباشه…


  17. پسر شاهزاده :

    ما تیز ملق زنیم و سینه خیز رویم و با خیاری یا شاید بطری نوشابه یی تمرین آن چوب سوزان دوزخ نماییم تا آماده باشیم و چای بسی داغ نوشیم تا آن دیگهای آب جوش دوزخیان را تا ته نوش جان نماییم به راحتی ….!!!!


  18. ازادنویس :

    آآآآآۀۀ
    من که میگیرم میخوابم تا خواب به خواب برم و وقت عزارییل رو نگیرم!
    اخه مادرم میگه خواب به خواب بری ایشالا!


  19. فقیر :

    سیگار یادتون نره هر چند واسه سلامتی زیان آور میباشد!


  20. سمانه میر :

    سلام….
    گریه میکنم…..فقط…


  21. arash messy :

    نمیدونم ممکنه چیکار کنم ولی می دونم ۲ بکس سیگار می کشم که تو اون دنیا هوس نکنم بدم ۲ تا زنگ می زنم یکی به “م” یکی هم به “ی ” ولی ای کاش حقیقت داشت و چند روز بیشتر زجر نمی کشیدم؟!


  22.