صفحه نخست | تماس با مدیر | ورود
 گاهی که دلم می‌شکند، برای دخترکی که داشتم تنگ‌تر می‌شود. انگار که پایان "کلمه‌ها" باشد هیچ چیز برای گفتن پیدا نمی‌کنم؛ می‌شوم مرغِ هِق‌هِق! مرغِ پرشکسته‌ی بی‌خانمانِ مانده از کوچ!

آوخ، ثمین! کاش چشم‌هایت را داشتم هنوز که برایش از این چیزها بگویم،... بگویم آدم نباید خودش را با زندگی‌اش قاطی کند!
باید خودش را پشت در جابگذارد و بیاید داخل‌تر! بیاید بنشیند توی بالکن، پایش را روی پایش بیاندازد، مخدّری بگیراند، پُکی بزند، چشم‌ها را ببندد و خودش را فراموش کند.
اینطور است که می‌شود از زندگی دلگیر نشد! نشئگی لازم دارد.



[مرغِ هِق‌هق.] بقلم [دخترک اوریجینال]
[rss] | نظرات (4)
[1]

نیرو گرفته از rashcms.com