<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال</title>
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 24 Jan 2012 20:25:23 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.0.1" -->

	<item>
		<title>آه از آن نگاه…</title>
		<description><![CDATA[غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بی‌معنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواسته‌ی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظه‌شماری&#8230; *: .آخرش دیکته‌ی این کلمه رو یاد نگرفتم]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-2/</link>
			</item>
	<item>
		<title>حرکت کاتوره‌ای</title>
		<description><![CDATA[از خواندن بعضی نوشته‌ها دل آدم مثل ژله‌ای که جاش گرم باشد از زیر وا می‌دهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه می‌کشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/</link>
			</item>
	<item>
		<title>آن ۲۴م نازنین</title>
		<description><![CDATA[نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به همسرم بگم &#8220;بابای ثمین&#8221;&#8230; انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره&#8230; و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همه‌ی زندگیمون رو گرفته، نمی‌دونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم&#8230;]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%86-24%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-2/</link>
			</item>
	<item>
		<title>خوشبخت</title>
		<description><![CDATA[دخترم، ثمین! این روزها جای خالی‌ات خیلی خودش را نشان می‌دهد. دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبه‌ی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ می‌انداختیم. ماهی‌ها تا می‌آمدند نفس تازه کنند باز سنگی می‌خورد روی آبُ قلوپ، تو می‌کشید&#8230; همه‌اش از چشم‌های تو حرف می‌زد که غصه‌ام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت می‌کردیم پدرت هم مدام [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa/</link>
			</item>
	<item>
		<title>دیر، به مناسبت اوایل مهر</title>
		<description><![CDATA[من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور. پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که&#8230; یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/</link>
			</item>
	<item>
		<title>خالو نکیسا و دیگرانی که</title>
		<description><![CDATA[۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشق‌شان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتاب‌های رنگی‌رنگی داشت، من هم کتاب رنگی‌هایم را یا موشک می‌کردم یا می‌بخشیدم به او. بجای همه‌ی ورق‌های نقاشی شده‌ی کتاب‌های گروه سنی الف، عاشق کتاب‌های برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- &#8230; کتاب‌هایی که گوش تا گوش چیده بود داخل [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%88-%d9%86%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%a7-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87/</link>
			</item>
	<item>
		<title>روز وبلاگی</title>
		<description><![CDATA[به بهانه‌ی دیروز&#8230;]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/</link>
			</item>
	<item>
		<title>اینجا بدون من-این نوشته، نقدِ فیلم نیست</title>
		<description><![CDATA[همون اول، حیوونای شیشه‌ایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن&#8230; حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سال‌ها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید&#8230; The Glass Menagerie تله‌تیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم&#8230; بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%86/</link>
			</item>
	<item>
		<title>هفت روز کذا</title>
		<description><![CDATA[آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره. بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/</link>
			</item>
	<item>
		<title>آمنه</title>
		<description><![CDATA[شاید بعد از خوندن این نوشته‌ها بهم برچسب اجتماع‌ستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که می‌دین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها [...]]]></description>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%87/</link>
			</item>
</channel>
</rss>

