حمایت می‌کنم:

















ماهِ توبه

یگانْ یگانْ دلم برای یک نفسِ آسوده می‌گیرد
دلم در اوجِ حسادت به سبزیِ یک غزلِ تازه می‌میرد
دلم برای خودم -برای هنای حنایی رنگِ غم‌زده-
دلم برای یک ترانه‌ی بی‌ناز و غمزه پر می‌گیرد…
[...]






چیز‌ها و آدم‌ها

Sometimes in life you feel the fight is over
And it seems as though the writings on the wall
Superstar you finally made it
But once your picture becomes tainted
It’s what they call
The rise and fall

درست… من هم همین‌طور فکر می‌کنم آقا… گاهی در زندگی فکر می‌کنیم که همه‌چیز روبه‌راه خواهد شد اما خیلی طول نمی‌کشد بفهمیم بازیگرانی هستیم که دستمزدمان را پیش‌خور کرده‌ایم و دیگر نه چیزی برای ازدست دادن داریم و نه چیزی برای به دست آوردن و به خاطر قرارداد بازگیری‌مان، مجبوریم راه را ادامه بدهیم! و “این چیز” بارها برای من اتفاق افتاده! 
می‌دانید آقا من مُردَم! در زمان‌های خیلی قبل، همان‌وقتی که در رحم مادرم جُنبیدم بی‌آنکه کسی برایم شادمانی کند مُردم! وقتی هم که مُرده به دنیا آمدم یادشان رفته بود که دَر گوشم اذان بگویند و همین هم شد که من بی‌خیر، بی‌روزی، بی‌هیچ‌چیز ماندم! باز با این همه فقط از من برمی‌آمد که با تمام ناچیز بودنم به رحمت خدایی که من خطای بزرگش بودم امید داشته باشم…
“خسته” کلمه‌ای نیست که بشود همه‌ی مرا در آن، حتی به زور، چپاند! من مجبور بودم بپذیرم، زندگی کنم، تحمل کنم و صبوری پیشه کنم، همین “اجبار” بود که به من یاد داد چطور زندگی کنم بی‌آنکه کسی باشم یا زندگی کنم بی‌آنکه حقیقتاً زنده باشم!






مردها

مردها مثل نسیم، البته نه به آن لطافت، شاید مثل باد… می وزند بی آنکه تو بخواهی: موهایت را پریشان میکنند، صورتت را سیلی می زنند و میروند باز هم بی آنکه تو بخواهی…
زن ها مَرد می زایَند، مَردها دَرد…

[پ.ن:   بخشی از یک نامه...]






God shakes!


و چه میداند مَست،
که خدا غمگین است؟
. . .






رسمِ ابتذال!

در سیاهه ی جهیز ایزدِ ابتذال
نقش جانمازِ طبقِ رسوم را داریم
و آن خدایِ یگانه ی آسمانِ ششم به بالا هم
نقشِ قابِ عکسِ پدرِ مُرده ی داماد را

+






سلام.

فقط من و تو مانده ایم
میانِ غربتُ خرابه های این غرور . . . !
پس
سلام آشنا … سلام …

الـو؟ الـ ـو؟
الو صدا میرسد؟
صدای من به تو … به آن سوی نخل
ها . . .
آنطرف به انتهای آبها میرسد ؟ !

اَلـو آشِـ ـنا ؟ !
جوابِ من بده . . .
لـا اَقـَل …
پاسخ سلام من بده . . .!






ایمان

لبِ جاده پُر از شِیطان است
و تَهِ بُقچهء ایمان،
کم مانده‌ست.






دختر شاهِ پریان

دختر شاه پریان، مانده در برج بلند…
برده است این دو چشم خسته را خواب دراز!






قصه‌ی سیب

قِصه گو یکی بود یکی نبودو گفته بود
آدم دیگه آب از سرش گذشته بود:
عجب زمین سفتی بود!
قابیل هابیلو کشته بود،
پسر سومی هم دست زنشو گرفته بود و رفته بود
***
آدم دوباره تنها بود
امّا کی باورش می شد
این همه شر واس خاطر چیدن اون یه میوه بود؟!