آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*…
امروز باید چیزی از خوشبختیهای کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار میآید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامهی مورد علاقهام را با شانه بالا انداختنی که یعنی “بیخیال، باز هم میارزد” ندیده بگیرم.
خوشحالم… خانه نداریم ولی پولِ خریدنش که هست و پدری که بیخیالِ برنامههای کاری و سرمایهگذاریاش شده… مادری هست که کجدار و مریض** خانه را تکانده، سبزه انداخته… مادری که سعی کرده خانه بوی عید بگیرد حتی اگر شهر بوی خوش ندارد. و برادری که امن است آغوشاش و همسری که مهربان است با دلم.
با این همه چه میدانم چرا این روزهام پر شده از یک چیزی که نه شادیست، نه غم! که نه خوب است، نه بد!
سه راه جمهوری را میخوانم و بغضم میگیرد با لبخندی کجکی که اینقدر حقیرم و میترسم از خوشبختی کوچک بالایی بگذرم و با لحنی حتی به مسخرگیِ تاکسیرانها فریاد بزنم: آزادی… آزادی…
آزادی… آزادی… من غمگینم برای پرندهی کوچکِ آزادی که خوشبختی از یادش رفته… که خوشبختی را از یادش بردهایم…
با این همه، چه میدانم دلم میخواهد بروم سر سهراه جمهوری بایستم یا باید بچسبم به همین خوشبختی کوچکم؟
چه میدانم دختر جان؟ چه میدانم؟ اصلاً میدانی “نوروز یعنی روز ار نو… روزی از نو…”
*: از شاملو
** (بعداٌ نوشت): این غلط دیکته از روی عمد بوده…
@ ۲۳ اسفند ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آزادی، سه راه جمهوری، اوین، نوروز
۱۶ کامنت
غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم
@ ۲۸ دی ۱۳۹۰
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ایمان, سرنوشت, سرگذشت, شادی, غم, همسرانگی
۲۴ کامنت
از خواندن بعضی نوشتهها دل آدم مثل ژلهای که جاش گرم باشد از زیر وا میدهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه میکشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار میریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح میماند و بقیهی وقتش را توی اتاق سردش، “فقط” میخوابد.
ژله شدهام. ژلهای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتورهای یک نوشته دارد آب میشود.
@ ۲۶ آذر ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آه, ایمان, سپید
۲۰ کامنت
دخترم، ثمین! این روزها جای خالیات خیلی خودش را نشان میدهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبهی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ میانداختیم.
ماهیها تا میآمدند نفس تازه کنند باز سنگی میخورد روی آبُ قلوپ، تو میکشید…
همهاش از چشمهای تو حرف میزد که غصهام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت میکردیم پدرت هم مدام از چشمهایت میگفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختیام بعد از تو توی دستهای پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشمهایش دروغ بگوید من به حقیقت دستهایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهاییست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهاییشان را میگذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
میدانی این خوشبختی بزرگیست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشقبازی با کلمهها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطرهی غمبارت را از زندگیام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.
@ ۲۳ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ثمین, خوشبخت, روزها, رویا, زندگی, لذت, مادر, مسیح, پدر
۱۲ کامنت
۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشقشان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتابهای رنگیرنگی داشت، من هم کتاب رنگیهایم را یا موشک میکردم یا میبخشیدم به او. بجای همهی ورقهای نقاشی شدهی کتابهای گروه سنی الف، عاشق کتابهای برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- … کتابهایی که گوش تا گوش چیده بود داخل قفسههای فلزی توی اتاقش بهم چشمک میزدند. بیشتر از آن حتی، عاشق کتابخانهی مادرم بودم که از این کتابهای چند جلدی قطور داشت و بالاترین قفسه هم با جلدهای به ردیفِ سفیدُ آبی فرهنگ معین به بقیهی طبقات فخر میفروخت.
۲- سوم دبستان بودم، خانهی معلممان -خانم معمار- که یک دختر همسن و سال من داشت، سر کوچهای بود که خودمان انتهاش خانه داشتیم. سر یکی از کلاسهاش باید انشایی میخواندم. یادم نیست دربارهی چی، یادم هم نیست چی نوشته بودم اما انصافاً تنها کسی بودم که توی همهی دوران مدرسه وقتی انشا میخواندم تمام چشمهای کلاس بهم خیره میشد و دستها زیر چونهها خشک میشد… خلاصه چیزکی نوشته بودم که معلم دفترم را گرفته بودُ مادرم را خواسته بود مدرسه تا مادر بیخبر از همهجای مرا نصیحت کند که این بچه گروه سنیاش چی هستُ چه کتابهایی نباید بخواند… اولهای سال بودُ معلمم هنوز نمیدانست مادرم خودش معلم است و من هم سرخودتر از اینم که برای کتاب برداشتن از کتابخانهی مادرم اجازه بگیرم یا انشایم را بدهم مادرم بخواند و ببیند که “آه! خدایا! این همه نقل قول قلنبهسلنبه از کجا آمده؟”
۳- گاهی کتابها خطرناکند… مادرم یک “ماهی سیاه کوچولو” داشت که از بس دست به دست گشته بود داشت میمرد؛ میگفت وقتی دانشجو بوده داشتن این کتاب میتونسته به قیمت مرگش تمام بشود. اما اولین خطری که یک کتاب قطور برای من داشت، داشت به قیمت کور شدن چشمم تمام میشد. ماجرای خاصی نیست اما یادم هست که داشتم از طبقهی دوم یا سوم کتابخانهی مرموز مادرم کتاب کش میرفتم، هنوز قد نکشیده بودم، دبستانی بودم، شاید سوم یا چهارم، وقتی لیز خوردمُ پرت شدمُ دستم را گرفتم پای چشمم و سرم از سنگینی کتابِ قطوری که با لبهی گالینگورش فرود آمده بود پای چشمم گیج رفت تازه فهمیدم که هان! خُب! وقتی معلمم میگفت “بعضی کتابها برای سن دخترک خطرناکن” حتماً منظورش این بوده.
۴- یک سالی هست که بعد از دو سال ترکِ کتابخوانی، باز دارم سعی میکنم آشتی کنم… و اینکه این را به بهانهی خواندنِ متنِ بهشت ممنوعهی حبیبه جعفریان نوشتم.
۵- اولین کتابی که کش رفتم هم خوب یادم هست، از معدود کتابهایی هست که بعد از بذلُ بخشش ناگهانی مادرم به کتابخانههای عمومی مدارس و مساجد محل باقی مانده: خالو نکیسا. ماجرای این یکی خودش یه کتاب میشه… شاید یه وقت دیگه نوشتمش…
@ ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , حبیبه جعفریان, خالو نکیسا, خواندن, فرهنگ معین, نوشتن
۱۴ کامنت
همون اول، حیوونای شیشهایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن… حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سالها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید…
The Glass Menagerie تلهتیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم… بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ کلی گریه کرده بودم… از همهی داستان تصاویر مبهمی یادم بود… از زمین خوردن دخترک و مهربانی پسره که دست برده بود و شانههای دخترک را گرفته بود… از برقی که توی چشمهای دختره وقت تمیز کردن حیوونای شیشهایش میدرخشید و سکوتی که باید شکسته میشد…
پایانبندی اون داستان اصلاْ یادم نیست فقط یه ایوان خاکستری که شاید رنگ خاکستریش از سیاه و سفید بودن تلوزیونها بود یا از رُک بودن داستان که واقعی بودن خودش رو به رخ میکشید حتی توی همون بچگی… یه ایوان خاکستری سرد پر از دود و درد.
«اینجا بدن من» فیلمی بود که میشد تحسینش کرد. میشد آرزو کرد که کاش دخترک مثل رویای برادرش به شوهر و بچه و کباب رسیده باشه…
باید جیغ زد که هنوز هستن و بیشتر هم کسایی که رسیدن به اونجا که به قول تارک دنیا «بوی گس گاز را به عطر هر گلی برای فرزندانت ترچیح می دهی و جایگاه متزلزل زنان و دخترانمان را که خوشبختی را در یافتن سایه ای به نام مرد (این نایاب قرن ما) خواب می بینند و…»
یه تیکه از ترانهی آخر «طهران، تهران» هست که میگه «حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم/ همهی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم/ بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم/ راجع به دو جین سوالو یه سری عقدهی بدخیم»… گفتنش رو دوست ندارم اما بر خلاف چیزی که وقت بیرون اومدن از سینما به ذهنم رسید الآن آرزو میکنم کاش پنجرهها رو خوب کیپ کرده باشن…
وقتی برمیگشتم خونه توی یادداشتهای روزانهم روی صفحهی گوشیم نوشتم « کاش پنجرههارٍو نبسته باشن…»
اما آخرش که چی؟ توی رویا که نمیشه زندگی کرد. باز هم مادره از فردا باید بره التماس کنه که راهش بدن توی اتاق پیاز وایسه اضافهکاری، پسرشم بفرسته توی همون انبار کوفتی…
آخرش که چی؟
…
کاش پنجرههارو خوب کیپ کرده باشن…
@ ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اینجا بدون من, باغ وحش شیشهای, بوی گس گاز, فیلم
۳ کامنت
یادم نیست قبلاً در این باره گفته بودم که معتقدم “آدم برای اینکه در ایران به جایی برسد یا باید درباری باشد یا دریانی.”.
@ ۷ اسفند ۱۳۸۹
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , انقلاب اسلامی ایران, درباری, سوپرمارکتهای زنجیرهای دریانی
۲۵ کامنت
گویا همین دقایقی که من اینجا نشستهام و دارم وقایعنگاری میکنم یک جوانی دو تا عکس (که شاهدان نقل کردهاند عکس برادران شهیدش بوده) را با مقادیری نوار سبزُ اینها برداشته برده بالای یکی از این جرثقیلهای طرح احداث مترو توی میدان قصر و برای عقایدش اعتراض میکند…
حالا خیس از خاطراتیاَم که نمیدانم از کجا آمدهاند، انگار مال من نیستند. انگار یک نفر اشتباهی صبح که بیدار شده کارت حافظهی مرا برداشته و کارت خودش را جا گذاشته برای من…
یاد آقای معرقکاری افتادم که وسط غرفهاش ایستاده بود و داشت از خاطرات اشتباهیاش میگفت. پرسید “شما راهپیمایی رفتین تا حالا؟ همین ۲۲بهمنها…”
گفتم “نه!”
گفت “ها پس ندیدین..!” و بعد شروع کرد با آبُ تاب تعریف کردن اینکه هر سال ۲۲بهمن غرفه میزنند سرتاسر مسیر راهپیمایی را با چه جنسهای آسی با چه قیمتهای مفتی که فقط مردم بریزند توی خیابان”…
خندهدار است. نمیدانم تا کِی میخواهیم همین نسلِ سر زیرِ برفِ کبکصفت باقی بمانیم؟! نمیدانم مخالفخوانی بدون مطلع بودن از کی توی بچههای نسل ما باب شده که حالا اینقدر فراگیر شده…
خوب است گاهی باور کنیم که عقیدهی مخالف ما هم برای خودش طرفدارانی دارد، همانطور که توقع داریم آنها هم باور کنند ما مخالف آنها هستیم. آنهایی که توی این انقلابی که خودش خوب است، وارثانش بد، جانُ مالشان را دادهاند، فرزندانشان را دادهاند، خیلی چیزهای دیگرشان را دادهاند و اینها با فرزندانی که به باور والدینشان باور دارند، صبح ۲۲ بهمن هر سال را بیدار میشوند به این نیت که بروند راهپیمایی برای خودِ راهپیمایی و نه برای خرید اجناس ارزانی که یک باور کردنِ وجودشان خیلی سادهلوحانه است… نمیدانم تا کجا میخواهیم همین نسل سادهلوحی باشیم که فقط گوشهایمان کار میکند و چشمهایمان بیشتر از نوک بینیمان را نمیبیند…
سرم درد میکند… هذیان بلغور میکنم. دلم برای فلوکستین عزیزم تنگ شده.
@ ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
۱۵ کامنت
عاشق گرفتنِ جعبههای کادوپیچشدهی رنگیرنگیاَم! جایزههای دوران مدرسه که کمتر سهم من بودند اما بودند، هدیههای تولد که اغلب بابِ میلم نبودند ولی کادوپیچ بودند، لباسُ عطرُ عروسکُ مجسمه وُ…
این دو خط و خُردهای را نوشتم که بگویم بدم نمیآید بانوی برتر وبلاگنویس باشم اما چند نکته وجود دارد که باعث میشود علیرغم اینکه از این حرکت حمایت کردهام اما صادقانه از شما بخواهم که به دخترکِ اوریجینال رأی ندهید! شاید مهمترین نکتهای که منتهی به این درخواست شده است این باشد که این مسابقه را عادلانه نمیدانم! نیازی به توضیح بیشتر نیست چون مطمئنم هر خوانندهای با یکبار مراجعه و بررسی نحوهی رأیگیری به مشکلات آن پی خواهد برد. اما برای آنهایی که حوصلهی مراجعه به سایت مورد بحث را ندارند چند مثال میزنم: اول اینکه هر کس میتواند بارها و بارها به یک وبلاگ رأی بدهد (کاری که خودم درمورد وبلاگی که در ابتدای لیست بود انجام دادم تا از صحتِ حدسم مطمئن بشوم).
دوم اینکه در هر بار ثبت رأی میتوان یک وبلاگ را در تمام فیلدها تکرار کرد بیآنکه سیستم پیام خطا بدهد یا از این کار جلوگیری کند و با اطمینان مینویسم که همهی آرای تکراری نیز شمارش میشوند (این را هم امتحان کردم!)
سوم اینکه اطلاعرسانی مناسب و همهجانبهای در خصوص این مسابقه وجود نداشته است (شخصاً اگر پرشینوبلاگ را در لیست گودرم نداشتم از برگزاری سومین دورهی این مسابقه کوچکترین اطلاعی پیدا نمیکردم همانطور که از برگزاری اولین دوره هیچ خبری نداشتم و بستهی کادوپیچشدهی منتخب بودنم هم هرگز بدستم نرسید!)
اینها سادهترین مسائلی است که باعث میشود آن را عادلانه ندانم…
شاید جای یادآوری نکتهی دیگری هم باشد. علاقهام به شناسایی وبلاگنویسهایی که دلنشین مینویسند و نمیشناسمشان، باعث شد بارها صفحهی نظرسنجی (رأیگیری؟) را رفرش کنم و نتایج را زیر نظر بگیرم، وبلاگهایی که صعود ناگهانی قابلتوجهی داشتند مثلاً به ناگاه از جایگاه ۷۰ به جایگاه ۶ میرسیدند غالباً وبلاگهایی بودند که نهتنها پیجرنکشان بسیار پایینتر از حد معمولِ وبلاگهای فارسی بود بلکه حتی شمارشگر ویزیتور آنها هم آمار حضور خوانندهی چندانی را نشان نمیداد، در کنار این دو، میتوان به آمار پایین تعداد کامنتهای هر پستشان نیز استناد کرد؛ آیا این نشاندهندهی رقابت ناسالم نیست و شما هیچ ایرادی در آن نمیبینید؟
این چیزها را ننوشتم که بگویم پیفپیف که بعضیها بگویند “نگاه کن! دستش به گوشت نمیرسد”. داستان انیشتین را که یکبار در جوابِ کسی گفته بود “نیازی نیست خودم را بزرگ کنم چون آنها که مرا میشناسند، میشناسند و آنها که مرا نمیشناسند، میگذرند…” فقط نوشتم تا گوشزدی باشد برای برگزارکنندگان اینگونه برنامهها. اگر قصد، شناسایی وبلاگنویسهای خوب و ارزشی (نه به معنای دینی و آنچه امروز مطرح میشود) باشد، پس باید تمام جوانبِ آن سنجیده شود و سپس اقدام به برگزاری آنچه شاهدش هستیم بشود.
مثنوی هفتاد من کاغذ شد… دورهی قبل هم، چنین ایمیلی برای اقلیما فرستادم که البته پاسخی دریافت نکردم و تغییری در نحوهی برگزاری مسابقه نیز نمیبینم. دلم خواست اینها را اینجا بنویسم شاید گوش شنوایی پیدا شود؛ چیزهای دیگری هم برای گفتن دارم که حالا، هم وقت نوشتنش را ندارم و هم وقت شما و گوشهای شما بیشتر از شنیدنشان ارزش دارد.
بگذارید به حساب درد دل و دنبال اشتباهات املاییُ انشایی، لُپّیُ لفظی نگردید.
از صبوریتان سپاسگزارم.
چنددقیقهبعدنوشت(!): الان که چک کردم متوجه یه نکتهی جدید شدم، اینکه وبلاگها رُ نه بر اساس تعداد آرا بلکه براساس الفبا مرتب میکنه… این هم ممکنه کمک کنه اما هیچکدوم از مشکلاتی که گفتم رُ مرتفع نمیکنه.
@ ۱۹ بهمن ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , بانوی وبلاگنویس
۱۱ کامنت
ثمین! ثمین! ثمین! این روزها حتی روحت دست از سرم بر نمیدارد. خاطرهات میآید مینشیند روبرویم، چمباتمه میزند… دق میدهی مرا با آن چشمهایت…
دیروز یک نفر آمده بود میگفت تو قدیسهای! به من میگفت! یعنی من با این همه ظلمی که در حق تو کردم -و بیشترش را در حق خودمـ یک قدیسهام!
کمی چشمهایم را با پشت دست مالیدم، خندهام گرفته بود! نمیشد توی روی کسی که با آن صورتِ جدیاَش اینقدر مصر بود که من قدیسهام بزنم زیر خنده! گفتم بیخیال آقا! من هیچچیزم شبیه به قدیسها نیست… همانوقت داشتم به امتحانهایی که باید برایشان میخواندم فکر میکردم! در کمال خونسردی خندهام را قورت دادم! چرا دروغ؟ توی این مدت بیشتر از اینکه به تو فکر کنم به فلوکستینِ عزیزم فکر کرده بودم! به اینکه آدم نباید از درد بنویسید… به اینکه درد باید همانقدر اصیل بماند!
دختر جان! گاهی فکر میکنم چقدر مردم میتوانند عجیب باشند! آنقدر که برایم نامههای متخاصم بدهند که “ثمین را از آرمانشهر ما نگیر”! که بهم بگویند حق نداری خیالِ دخترت را برای خودت نگهداری! باید آن را هم بگذاری به حراج ذهنهای ما.
یکهو دلم برای سیبهای سرخ توی یخچال که تعارف میزدم به تو و نمیخوردی تنگ شد… همهشان آنقدر میماندند تا میگندیدند… یاد موهایم افتادم که حالا مثل رودخانههای فصلی در فصل کمآبیشان تُنُک شدهاند و یادِ موهای دوگوشیِ تو…
ثمین جان! داشت کمکم سرم دوران میگرفت از فکر قدیسه بودن…
@ ۲۸ دی ۱۳۸۹
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آرمانشهر, ارواح مقدس, ثمین, قدیسه, نامه
۳۲ کامنت