آرمان من کو؟

دستِ خودش نبود…
نسلِ بی‌آرمانِ بی‌هویتِ بی‌آرزوی ما
مجبور بود از اجبار جنگ سردُ گرمُ نرم
سرش را بکشد بیرون

و
آغاز ماجرای زوالِ ما همین‌قدر ساده بود





جاده‌های دور

جاده‌ها که می‌روند مرا از تو
و تو را از خاطراتمان جدا می‌کنند
سرم را می‌گذارم روی شیشه‌ی سرد پنجره،
گرمای هوا خودش را پس می‌کشد
همه‌ی زمین‌های سبز، از مقصدی که من دارم می‌گریزند…
عقب می‌کشند
به سمت چیزهایی می‌تازند که من پشت سر گذاشته‌ام ودور می‌شوم
خودم را دور می‌کنم
همه چیز از آن مقصد می‌گریزد و من بسویش می‌شتابم…
میشتابم…
میشتابم…
سرم سنگین می‌شود.





برای دخترکی که داشتم…

اغلبِ این روزهای ناخوشایند که مجبورم به چیزهایی فکر کنم که اَزشان می‌ترسم، دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود.
گاهی می‌نشینم برایش جوراب‌های پاپیون‌دار می‌بافم، سرم را می‌گذارم روی پاهای کوتاهِ خرس پشمالویی که داشت، خودم را دلداری می‌دهم که خوب است… اوضاع خوب است… خُب این چیزهای ناخوشایند هم مشخص است که روزی تمام می‌شوند، باز سیـبَکِ آدمم بالا وُ پایین می‌رود و الکی نیشم را باز می‌کنم، آینه هم می‌فهمد که این روزها حتی با لبخند هم زیباتر نمی‌شوم…

گاهی که زنانگیِ به تأخیر افتاده توی کوچه‌های جهانِ چندمی‌ام خودش را بیشتر به رُخ می‌کشد، می‌نشینم خودم را برای آینه می‌آرایم، آنوقت دوباره… و آن‌وقت‌ها حتی کمی هم بیشتر دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود.





لَیسَ…

نه!
من آدم نمی‌شوم…
بازحوّا می‌مانم تا اغفالت کنم…
خاطره‌ات را به آغوش می‌کشم،
جای خالی تو روی سینه‌ام یک باغچهْ پونه سبز می‌شود…
سودای سوختن دارند پرهایم…
آتش نمی‌زنی‌اَم؟





خاکِ خدا، خاکِ شیطان

[+] خاک که با خاک فرق ندارد… می‌شد یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی دیوار روسپی‌خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر یا مثلاً بی‌کلاس‌ترین مکانِِ خیابانِ ردلایت [البته اگر آن‌ها هم آجر دوکوره استفاده کنند]…
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گم‌نامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…





ما هیچ… ما گلابی…

حالا که چه؟ بنشینم و غصه بخورم که کیهان بچه‌ها تیتر زده “ما حق انتخاب داریم و امریکا هم چاره‌ای ندارد!”؟ بعد هم عکس تنفیض رییس‌جمهور ِ نمی‌دانم چندمیلیونی را زده توی چشم بچه‌های گروه سنی الف؟!
آقا! شما هم خُجَسته‌ایدها… من نا ندارم برای غصه‌های خودم شیوَن کنم!
بغض-گورپدرش!- بگذار بغض بماند… وقتی چیزی عوض نمی‌شود چرا باید برای گریستن انرژی صرف کنیم؟
اصلاً من نمی‌خواهم ثمینم قاطی بچه‌های “اهلی‌شده با کیهان بچه‌ها” مُراوده داشته باشد، رشد کند، تحصیل‌کرده بشود، آن‌وقت “ناسلامتی دانشجوی این مملکت باشد و این ساده‌اِنگاری‌ها-!- اَزَش بعید باشد…”. من… من…
بعد حالا نمی‌دانم ثمینِ مادرمُرده چه گناهی کرده که به دو سال نکشیده باید موهایش را با نمره‌ی۵ بتراشمْ، بفرستمش جزیره‌ی موریس، وَردستِ پدر خُدانَیامُرزیده‌ی ملت؟! یا بیاندازمش سیاه‌چال، یا چمیدانم؟ اصلاً سقطش کنم: خِلاص!!
من خودم اضافی‌ام! اسباب‌بازی‌ام! بابای ثمین می‌داند که من چقدر عروسکْ‌کوکیِ خوبی هستم…

آخ! راستی!
منِ عزیزم! بیا برایت کمی شکلک در بیاورم شاید حالت بهتر بشود و فراموشت بشود که دستت را کرده بودی توی سوراخِ چپِ دماغِ کودکِ درونت و نَفَسَش را بَند آوردی، و اصلاً هم نفهمیدی چرا دارد کبود می‌شود و بعد چرا دیگر تکان نمی‌خورد و چرا دیگر اصلاً تَقَلّا نمی‌کند…
منِ عزیزم! حالا چقدر مگر اهمیت دارد که “کودکِ درونت” را کشته‌ای؟!
این خوب است که کودکت را “اجنبی‌کُش” ندیدی درحالیکه “بالغِ درونت” را “آن‌ها” کشته بودند! حالا خوب است دیدی که “آن‌ها” حتی نگذاشتند برای “بالغ درونت” شیون کنی وَ مویه کُنی وَ مویْ کَنی… باز شُکْرَش باقی است که برای این یکی مجلس ترحیمی وَ سه وُ هفتی گرفتی…





آقایان…

زن و مرد، این از پهلوی چپِ آن آمد و آن از رحمِ این می‌آید، هر دو را یک غریزه به خوابگاه می‌کشاند و هر دو بر یک بستر به آغوش گناه می‌روند اما این را فاحشه می‌خوانند و آن را… گویا از ابتدا نیز در تبرئه کردنِ آنان عمدی در کار بوده است که گناهِ ناکرده‌ی سیب به گردن اینان آویخته شد. حالا شما بیایید، بنشینید و باز بگویید “خیر! این حرف‌ها کافری‌ست…”. سر مظلوم کُفر نمیشناسد آقا! شما کِی دانستید که مظلوم ماندن از مظلوم بودن چقدر دردناک‌تر است؟ آقایانِ عزیز! به‌خاطر خدا دست از “دونقطه” بردارید! بگذارید روی کاغذِ بیانیه‌های حقوق بشر، مرغ‌ها تخم‌هایشان را بگذارند!
زبانِ زن‌ها را آزاد گذاشته‌اید چه سود که گوش‌های خودتان را بسته‌اید؟
آقایان! آقایان… آقایان.

پ.ن. تحت تأثیر یک کتاب!





آقایان…

زن و مرد، این از پهلوی چپِ آن آمد و آن از رحمِ این می‌آید، هر دو را یک غریزه به خوابگاه می‌کشاند و هر دو بر یک بستر به آغوش گناه می‌روند اما این را فاحشه می‌خوانند و آن را… گویا از ابتدا نیز در تبرئه کردنِ آنان عمدی در کار بوده است که گناهِ ناکرده‌ی سیب به گردن اینان آویخته شد. حالا شما بیایید، بنشینید و باز بگویید “خیر! این حرف‌ها کافری‌ست…”. سر مظلوم کُفر نمیشناسد آقا! شما کِی دانستید که مظلوم ماندن از مظلوم بودن چقدر دردناک‌تر است؟ آقایانِ عزیز! به‌خاطر خدا دست از “دونقطه” بردارید! بگذارید روی کاغذِ بیانیه‌های حقوق بشر، مرغ‌ها تخم‌هایشان را بگذارند!
زبانِ زن‌ها را آزاد گذاشته‌اید چه سود که گوش‌های خودتان را بسته‌اید؟
آقایان! آقایان… آقایان.

پ.ن. تحت تأثیر یک کتاب!





ویرایشنشده

می‌دانی ثمین؟ وقتی از راه‌روی ساختمان اداری دانشکده، همان‌که سرش انتظامات خواهران(!) هست، رد می‌شوم باید چشم‌هایم را ببندم، نفسم را حبس کنم و قدم‌های بلند بردارم شاید از بوی گندی که شبیه‌ش را فقط توی ماهی‌فروشی‌ها می‌شود حس کرد زودتر خلاص شوم! دلم آشوب می‌شود، یاد ماهی‌های زنده‌ای می‌افتم که توی دست ماهی‌فروش‌ها جان می‌کنندُ جان می‌کنند تا ما یک شب رویایی را سبزی‌پلو با ماهی بخوریم! آن‌قدیم‌تر که هنوز آکواریوم‌ها را نیاورده بودند بچینند اطراف ساختمان راحت‌تر می‌شد توی دانشکده جولان داد، حالا ماهی‌ها که نفس‌نفس می‌زنند یاد خودم می‌افتم که دست می‌گذارم روی قفسه‌ی سینه‌ام و تندتند نفس می‌زنم… فشار می دهم… فشار می‌دهم… فشار می‌دهم…: نباید گریه کرد، نباید جیغ زد، نمی‌شود رنجید، نمی‌شود زن بود… ثمین! یادم باشد یادت بدهم مثل مردها چند لایه باشی… آدم گاهی باید مخفی بشود زیر لایه‌های بالایی، بعد نمی‌فهمد چرا حس می‌کند که تنها راهش برای زنده ماندن مخفی شدن است! می‌دانی ثمین؟! منُ تو باید لایه‌لایه باشیم، مثل همین عکس‌هایی که هر روز توی فوتوشاپ باهاشان بازی می‌کنم تا بشوند “چیزی که باید باشند”… اصلاً هم نمی‌دانم چرا “چیزی که باید باشند” با “چیزی که هستند” همیشه این‌قدر تفاوت دارد اما چاره‌ای نیست… بعد هم باید حواسم باشد که لایه‌ها را با هم ادغام نکنم که بشود باز بعدها هم تغییرشان داد… می‌دانی ثمین؟ آدم‌ها خیلی پیچیده‌اند… آدم‌ها… ثمین! بیا کنارم بنشین تا با هم به آسمان نگاه کنیم، امروز خاکستری‌اش پُررنگ‌تر است!





پیکسل

من همه‌ی دردهای عالم را به دوش می‌کشم، بعد، آخرش که شد می‌بینم که هر درد یکی از پیکسل‌های نقاشی‌ئی بود که یک نفر بیکار داشت می‌کشید…