حمایت می‌کنم:










درباری/دریانی

یادم نیست قبلاً در این باره گفته بودم که معتقدم “آدم برای اینکه در ایران به جایی برسد یا باید درباری باشد یا دریانی.”.






معشوقه‌ی خدا…

وقتی تو غمگین‌تر از همیشه‌ای…
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
لَیسَ…
لَیسَ…
بخدا کافی نیست!






خاکِ خدا، خاکِ شیطان

[+] خاک که با خاک فرق ندارد… می‌شد یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی دیوار روسپی‌خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر یا مثلاً بی‌کلاس‌ترین مکانِِ خیابانِ ردلایت [البته اگر آن‌ها هم آجر دوکوره استفاده کنند]…
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گم‌نامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…






دروازه

ثمین! دلت را بکن صندوقچه‌ی حرف‌هایت! آدم اگر صندوقچه‌ی اسرار نباشد دلش می‌شود دروازه‌ی مصر در سال‌های قحطی، همه به طمعِ گرفتنِ آنچه  خود ندارند می‌آیند و در سال‌های فراوانی مصر را از یادهایشان می‌برند!!






غم‌ها و آدم‌ها

آدما فقط جاهایی از غُصه‌هاشونُ برای دیگران تعریف می‌کنن، که کم‌تر آزارشون می‌ده… غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!






آلوچه‌ی باغ بالا

“به علی گفت مادرش روزی…”*
بی‌خیالِ حرفِ مادر، حیف از آلوچه‌ی باغ بالا نیست؟
بیا بپریم… بسم‌الله…/

*: از فروغ






مشهدی دخترک: [ریتمیک بخوانید:] دلم شکستُ گریه کردم!*
*: توی صحن آزادی…






آخ

دختر عزیزم، ثمین!
اگر هنوز مثل مادرت از خدا ناامید نشده‌ای، دست‌هایت را بالا ببر و برای عمه‌ی طفلکی‌ات دعا کن… حالش هیچ خوب نیست…






یکتا شعبه ندارد

خدا در کَلامِمان بزرگ است، در اَذهانِمان کوچک؛
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بی‌نوا…

××






آه از آن نگاه!

خدا نفس عمیق می‌کشد:
شیشه‌ی پنجره را بخار می‌گیرد…