دلم برای خودم میسوزد، دلم برای دخترم میسوزد، دلم برای نسلی که دارد با “آموزش از راه دور”ِ رسانهی فخیمِ ملیمان با فرهنگ و بامعلومات(!) بار میآید میسوزد!
آقای سعید بشری عزیز(!) برادر جان! زشت نیست مسئولِ تیم نویسنده و برنامهنویسِ یک برنامهی تلوزیونی با موجی از تبلیغاتِ پیرامونش باشی، باز هم ندانی که “جرالدین، دخترم!” را واقعاً چاپلینِ عزیز ننوشته؟ برادر جان! زشت نیست که همین متنِ اشتباهی را بدهی به مجریِ لابُدْ آقازادهات تا همهچیزش را به فنا بدهد از فرط بیسوادیاش؟ حالا که دادی… به جهنم! لااقل مجبورش میکردی یک بار از روی متن بخواند، بعد جلوی تلوزیون، آبروی نداشتهتان را برباد بدهد…
اینها را جدی نگیرید! درد است! بگذارید به این حساب که روز بروز غُرغروتر میشوم… به این حساب که خستهام… که درد دارم…
بعداًنوشت:
خُب، تنبلی رُ گذاشتم کنارُ گشتم جایی که قبلاً هم گفته بودم این نوشته تقلبیه پیدا کردم: ایناهاش[+]
@ ۱ دی ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اشتباه شده, دور میز شب, رسانهی ملی, سواد, فرهنگ
۸ کامنت

من مبهوتِ اینجا بودم…
تاریخچهش، بناش، معماریش، وصفناپذیر بود.
… دوست ندارم بنویسم سفر چطوری بود و چطور گذشت، انگار مزهش از زیر دندونم میره! فقط جای همه خالی.
@ ۱۶ آبان ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, نگارخانه
تگها: , دمشق, سفرنامه, سوریه, مسجد اموی
۲۳ کامنت
میگن وقتی بطلبه مجبوری بری، یعنی نخوای بری هم باز نمیتونی نه بگی، حالا نه که من نخوام برمها، تهِ دلم از خدام هم بود توی گذرنامهم یه مهر بخوره محض خالی نبودن عریضه، ولی خُب سفر مقدمات داره که ما رعایت نکرده داریم میریم.
میخوام بگم با این دختره که دوست خوبیه، میریم زیارت، بعد هم میریم قبر هابیلُ ببینیم، بعد هم بریم ببینیم رییسجمهور این چند روزه کجاها بوده.
آقای قربانی که برنامهنویسی میکروبلاگم رُ انجام داده، لطف کرده با GPRS هم سازگارش کرده، سعی میکنم توی سفر از روزانهنویسی دور نباشم.
جاتون خالی. نه که تعارف باشه، جای تکتکتون خالی.
@ ۲۸ مهر ۱۳۸۹
دستهبندی: خدا بازی, مناسبتی
تگها: , ایمان, خدا, سوریه, فرزانه, لبنان, هابیل
۱۶ کامنت
سالهاس که برای تولدم مینویسم:
بیا وُ دیگر مرا نَزا مادر…/
امسال امید دارم به چند صفحهای که ممکنه بتونن تو دلِ خیلیا برام جا باز کنن…
شاید بتونن مشهورُ محبوبم کنن…
شاید برام نوبل ادبیات بیارن…
شاید…
بعدش میتونم تصمیم بگیرم که بخاطر شهرتم عینک آفتابی بزنم یا نه…
تصمیم بگیرم امضامُ عوض کنم و یه جور باکلاس امضا بزنم یا نه…
تصمیم بگیرم…
حالا علیالحساب امسال هم مرا زایید مادرم…
ربعِ قرن سابقه رُ پشتِ سرم گذاشتم…
و…
سلام.
@ ۳۱ مرداد ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی
تگها: , uni-ball, تولد, ورقپارههای زندان, کتاب
۳۹ کامنت
سال هم که نو بشود باز ما همان دردهای کهنه را میکشیم…
@ ۱ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , درد, سال نو
۱۳ کامنت
بله خُب… انگار شوخی نبوده و واقعاً دارم میرم مشهد… اونم ناخواسته، کاملاً غیر منتظره و البته مجانی!
اگه خواستین اسماتونُ بنویسید که به اسم ازتون یاد کنم اونجا…
@ ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: مناسبتی
تگها:
کامنت؟
” خلق گویند که در بهداری قرب حسین
دردها را بیشتر عباس درمان میکند “
@ ۱۶ دی ۱۳۸۷
دستهبندی: مناسبتی
تگها: , تاسوعا
کامنت؟
استادِ عزیز {+}، شرمنده ام ولی . . . هر چه قدر که شب به صبح نزدیکتر میشود ، من نیز بیش تر به این نتیجه میرسم که عبارتِ
“شاید این جمعه بیاید… شاید …” {+} عجب جمله ی زیادی خوشبینانه ایست!
خدای یکتا آدم ها را وانهاده !
به اَمانِ آن چند خدای دیگر !
وای !
لال شَوَم اگر
باز هم کُفر گفته باشم !
@ ۲ خرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
تمام دیروز داشتم سعی میکردم حالِ پسری رُ دَرک کُنم که دارَن میبَرَنِش سَربازی و حِس میکُنه که یکی هم زیرِ سَرِ عشقِش بُلند شُده . . . !
@ ۱۵ فروردین ۱۳۸۷
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
پرفسور بیات، استاد شیمی آلی بود . . . من عاشقش بودم! برای دوماهنامه ی دانشکده که مدیر مسئولشم باهاش قرار مصاحبه گذاشتم. . . خیلی راحت، گفت وقت ندارم، گفتم استاد لااقل یه چیزی که دوس داشتید برای بچه ها تعریف کنید و وقت نشد سر کلاس بگید، برامون دستنویس کنید با خط خودتون چاپ کنیم… لبخند زد.
هنوزم… نمیدونم که نوشته بود و من برای گرفتنش تنبلی کردم یا وقت نکرده بود بنویسه . . .
همون هفته پیرمرد محبوبِ من تصادف کرد! خدا بیامرزش. . .
چند وقت پیش یکی میخواست برا یه مجله اینترنتی، از این وبلاگیا، باهام مصاحبه کنه… یاد استادمون افتادم! خوف بَرَم داشت! گفتم “وقت ندارم!” . . .
@ ۱۴ فروردین ۱۳۸۷
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
۱ کامنت