<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال &#187; مناسبتی</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/category/%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 15:23:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>برزخ واژه‌ها</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%b2%d8%ae-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%b2%d8%ae-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 15:23:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1428</guid>
		<description><![CDATA[مردد مانده‌ام چیزکی بنویسم یا تماس بگیرم و به خودش یادآوری کنم که خاطرم هست، همچه روزی اولین یادداشتش را توی وبلاگی نوشت که توی آن بیست و هفتم کذا نمی‌دانستم بعداً پر می‌شود از کلماتی که مخاطبشان فقط منم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردد مانده‌ام چیزکی بنویسم یا تماس بگیرم و به خودش یادآوری کنم که خاطرم هست، همچه روزی اولین یادداشتش را توی <a href="http://imannami.blogfa.com">وبلاگی</a> نوشت که توی آن بیست و هفتم کذا نمی‌دانستم بعداً پر می‌شود از کلماتی که مخاطبشان فقط منم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%b2%d8%ae-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرودِ غمناکِ آزادی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 07:31:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی، سه راه جمهوری، اوین، نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1399</guid>
		<description><![CDATA[آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*&#8230; امروز باید چیزی از خوشبختی‌های کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار می‌آید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامه‌ی مورد علاقه‌ام را با شانه بالا انداختنی که یعنی &#8220;بی‌خیال، باز هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*&#8230;</p>
<p>امروز باید چیزی از خوشبختی‌های کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار می‌آید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامه‌ی مورد علاقه‌ام را با شانه بالا انداختنی که یعنی &#8220;بی‌خیال، باز هم می‌ارزد&#8221; ندیده بگیرم.</p>
<p>خوشحالم&#8230; خانه نداریم ولی پولِ خریدنش که هست و پدری که بی‌خیالِ برنامه‌های کاری و سرمایه‌گذاری‌اش شده&#8230; مادری هست که کج‌دار و مریض** خانه را تکانده، سبزه انداخته&#8230; مادری که سعی کرده خانه بوی عید بگیرد حتی اگر شهر بوی خوش ندارد. و برادری که امن است آغوش‌اش و همسری که مهربان است با دلم.</p>
<p>با این همه چه می‌دانم چرا این روزهام پر شده از یک چیزی که نه شادی‌ست، نه غم! که نه خوب است، نه بد!</p>
<p><a href="http://3rahejomhoori.wordpress.com/2012/03/12/rangname/" target="_blank">سه راه جمهوری</a> را می‌خوانم و بغضم می‌گیرد با لبخندی کجکی که اینقدر حقیرم و می‌ترسم از خوشبختی کوچک بالایی بگذرم و با لحنی حتی به مسخرگیِ تاکسی‌ران‌ها فریاد بزنم: آزادی&#8230; آزادی&#8230;</p>
<p>آزادی&#8230; آزادی&#8230; من غمگینم برای پرنده‌ی کوچکِ آزادی که خوشبختی از یادش رفته&#8230; که خوشبختی را از یادش برده‌ایم&#8230;</p>
<p>با این همه، چه می‌دانم دلم می‌خواهد بروم سر سه‌راه جمهوری بایستم یا باید بچسبم به همین خوشبختی کوچکم؟</p>
<p>چه می‌دانم دختر جان؟ چه می‌دانم؟ اصلاً می‌دانی &#8220;نوروز یعنی روز ار نو&#8230; روزی از نو&#8230;&#8221;</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">*: از شاملو</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">** (بعداٌ نوشت): این غلط دیکته از روی عمد بوده&#8230; </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن ۲۴م نازنین</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%86-24%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-2/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%86-24%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 06:24:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[با مخاطب خاص]]></category>
		<category><![CDATA[دخترم، ثمین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1380</guid>
		<description><![CDATA[نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به همسرم بگم &#8220;بابای ثمین&#8221;&#8230; انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره&#8230; و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همه‌ی زندگیمون رو گرفته، نمی‌دونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p>نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به <a href="http://imannami.blogfa.com">همسرم</a> بگم &#8220;بابای ثمین&#8221;&#8230; انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره&#8230; و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همه‌ی زندگیمون رو گرفته، نمی‌دونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم&#8230;</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%86-24%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیر، به مناسبت اوایل مهر</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 07:39:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[مشق]]></category>
		<category><![CDATA[مهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1352</guid>
		<description><![CDATA[من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور. پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که&#8230; یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور.<br />
پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که&#8230; یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، به خودش می‌پیچید، آخر سر سوراخ می‌شد&#8230; بدم می‌آمد، لبُ لوچه‌ام کش می‌آمد، تا نقطه‌ی رسیدن به اشکریز پیش می‌رفتم، قیییییییییییییییرت، ورقه را از دفترم می‌کندم و باز&#8230; روز از نو&#8230; روزی از نو&#8230; همه‌ی مشقم را دوباره می‌نوشتم. همین بود که از مشق بدم می‌آمد. از درس خواندن هم بدم می‌آمد، دوست داشتم از تخیلم کمک بگیرم، معلم‌ها دوست نداشتند، عین جمله‌ی کتاب‌ها را می‌خواستند، من یادم نمی‌ماند، من بدم می‌آمد شعر حفظ کنم، جز می‌زدم، دوست داشتم توی شعر غرق بشوم، مصراع‌ها را پسُ پیش می‌کردم، ترتیبشان می‌شد چیزی که دوست داشتم باشد. جنگلی&#8230; یا دشتی که من بزِ جوانِ سرخوشش بودم. از ریاضی هم خوشم نمی‌آمد، عدد داشت، از اینکه بپرسند مادرت را چند تا، پدرت را چند تا دوست داری بدم می‌آمد. از مقایسه‌ی چیزها با شماره‌شان چندشم می‌شد.<br />
اصلاً من از مدرسه بدم می‌آمد. همین شد که از من مهندس زپرتی‌یی درآمد که اینجا نشسته فکر می‌کند چرا مدرسه را دوست نداشت، به‌جایش از برادرم که وسواس به شستن داشتُ به نوشتن نداشت توی ۲۴سالگی استاد دانشگاه در می‌آید و آن یکی فیلسوف می‌شود، دکترا می‌خواند و اَلَخ!<br />
مشکل بزرگ‌تر اینجاست که من هنوز هم از مهرُ مدرسه بدم می‌آید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خالو نکیسا و دیگرانی که</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%88-%d9%86%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%a7-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%88-%d9%86%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%a7-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 07:28:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[حبیبه جعفریان]]></category>
		<category><![CDATA[خالو نکیسا]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ معین]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1347</guid>
		<description><![CDATA[۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشق‌شان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتاب‌های رنگی‌رنگی داشت، من هم کتاب رنگی‌هایم را یا موشک می‌کردم یا می‌بخشیدم به او. بجای همه‌ی ورق‌های نقاشی شده‌ی کتاب‌های گروه سنی الف، عاشق کتاب‌های برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- &#8230; کتاب‌هایی که گوش تا گوش چیده بود داخل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="_mcePaste" style="text-align: center;"><img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/khatereyeketab/01.jpg" alt="" /> <img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/khatereyeketab/02.gif" alt="" /> <img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/khatereyeketab/03.gif" alt="" /> <img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/khatereyeketab/04.gif" alt="" /></div>
<p>۱-	کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشق‌شان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتاب‌های رنگی‌رنگی داشت، من هم کتاب رنگی‌هایم را یا موشک می‌کردم یا می‌بخشیدم به او. بجای همه‌ی ورق‌های نقاشی شده‌ی کتاب‌های گروه سنی الف، عاشق کتاب‌های برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- &#8230; کتاب‌هایی که گوش تا گوش چیده بود داخل قفسه‌های فلزی توی اتاقش بهم چشمک می‌زدند. بیش‌تر از آن حتی، عاشق کتابخانه‌ی مادرم بودم که از این کتاب‌های چند جلدی قطور داشت و بالاترین قفسه هم با جلدهای به ردیفِ سفیدُ آبی فرهنگ معین به بقیه‌ی طبقات فخر می‌فروخت.<br />
۲-	سوم دبستان بودم، خانه‌ی معلم‌مان -خانم معمار- که یک دختر هم‌سن و سال من داشت، سر کوچه‌ای بود که خودمان انتهاش خانه داشتیم. سر یکی از کلاس‌هاش باید انشایی می‌خواندم. یادم نیست درباره‌ی چی، یادم هم نیست چی نوشته بودم اما انصافاً تنها کسی بودم که توی همه‌ی دوران مدرسه وقتی انشا می‌خواندم تمام چشم‌های کلاس بهم خیره می‌شد و دست‌ها زیر چونه‌ها خشک می‌شد&#8230; خلاصه چیزکی نوشته بودم که معلم دفترم را گرفته بودُ مادرم را خواسته بود مدرسه تا مادر بی‌خبر از همه‌جای مرا نصیحت کند که این بچه گروه سنی‌اش چی هستُ چه کتاب‌هایی نباید بخواند&#8230; اول‌های سال بودُ معلمم هنوز نمی‌دانست مادرم خودش معلم است و من هم سرخودتر از اینم که برای کتاب برداشتن از کتابخانه‌ی مادرم اجازه بگیرم یا انشایم را بدهم مادرم بخواند و ببیند که &#8220;آه! خدایا! این همه نقل قول قلنبه‌سلنبه از کجا آمده؟&#8221;<br />
۳-	گاهی کتاب‌ها خطرناکند&#8230; مادرم یک &#8220;ماهی سیاه کوچولو&#8221; داشت که از بس دست به دست گشته بود داشت می‌مرد؛ می‌گفت وقتی دانشجو بوده داشتن این کتاب می‌تونسته به قیمت مرگش تمام بشود. اما اولین خطری که یک کتاب قطور برای من داشت، داشت به قیمت کور شدن چشمم تمام می‌شد. ماجرای خاصی نیست اما یادم هست که داشتم از طبقه‌ی دوم یا سوم کتابخانه‌ی مرموز مادرم کتاب کش می‌رفتم، هنوز قد نکشیده بودم، دبستانی بودم، شاید سوم یا چهارم، وقتی لیز خوردمُ پرت شدمُ دستم را گرفتم پای چشمم و سرم از سنگینی کتابِ قطوری که با لبه‌ی گالینگورش فرود آمده بود پای چشمم گیج رفت تازه فهمیدم که هان! خُب! وقتی معلمم می‌گفت &#8220;بعضی کتاب‌ها برای سن دخترک خطرناکن&#8221; حتماً منظورش این بوده.<br />
۴-	یک سالی هست که بعد از دو سال ترکِ کتابخوانی، باز دارم سعی می‌کنم آشتی کنم&#8230; و اینکه این را به بهانه‌ی خواندنِ متنِ بهشت ممنوعه‌ی حبیبه جعفریان نوشتم.<br />
۵-  اولین کتابی که کش رفتم هم خوب یادم هست، از معدود کتاب‌هایی هست که بعد از بذلُ بخشش ناگهانی مادرم به کتابخانه‌های عمومی مدارس و مساجد محل باقی مانده: خالو نکیسا. ماجرای این یکی خودش یه کتاب می‌شه&#8230; شاید یه وقت دیگه نوشتمش&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%88-%d9%86%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%a7-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز وبلاگی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 06:53:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگبازی]]></category>
		<category><![CDATA[روز جهانی وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[هدیه]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1333</guid>
		<description><![CDATA[به بهانه‌ی دیروز&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/livaan90.jpg" alt="لیوان" /><br />
به بهانه‌ی دیروز&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینجا بدون من-این نوشته، نقدِ فیلم نیست</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 10:34:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[اینجا بدون من]]></category>
		<category><![CDATA[باغ وحش شیشه‌ای]]></category>
		<category><![CDATA[بوی گس گاز]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1321</guid>
		<description><![CDATA[همون اول، حیوونای شیشه‌ایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن&#8230; حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سال‌ها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید&#8230; The Glass Menagerie تله‌تیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم&#8230; بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همون اول، حیوونای شیشه‌ایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن&#8230; حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سال‌ها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید&#8230;</p>
<p><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Glass_Menagerie">The Glass Menagerie</a> تله‌تیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم&#8230; بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ کلی گریه کرده بودم&#8230; از همه‌ی داستان تصاویر مبهمی یادم بود&#8230; از زمین خوردن دخترک و مهربانی پسره که دست برده بود و شانه‌های دخترک را گرفته بود&#8230; از برقی که توی چشم‌های دختره وقت تمیز کردن حیوونای شیشه‌ایش می‌درخشید و سکوتی که باید شکسته می‌شد&#8230;<br />
پایان‌بندی اون داستان اصلاْ یادم نیست فقط یه ایوان خاکستری که شاید رنگ خاکستریش از سیاه و سفید بودن تلوزیون‌ها بود یا از رُک بودن داستان که واقعی بودن خودش رو به رخ می‌کشید حتی توی همون بچگی&#8230; یه ایوان خاکستری سرد پر از دود و درد.<br />
«اینجا بدن من» فیلمی بود که می‌شد تحسینش کرد. می‌شد آرزو کرد که کاش دخترک مثل رویای برادرش به شوهر و بچه و کباب رسیده باشه&#8230;<br />
باید جیغ زد که هنوز هستن و بیش‌تر هم کسایی که رسیدن به اونجا که به قول<a href="http://www.nuns.blogfa.com/post-16.aspx"> تارک دنیا</a> «بوی گس گاز را به عطر هر گلی  برای فرزندانت ترچیح می دهی و جایگاه متزلزل زنان و دخترانمان را که خوشبختی را در یافتن سایه ای به نام مرد (این نایاب قرن ما) خواب می بینند و&#8230;»<br />
یه تیکه از ترانه‌ی آخر «طهران، تهران» هست که میگه «حوصله ندارم اما همه‌ی قصه رو میگم/ همه‌ی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم/ بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم/ راجع به دو جین سوالو یه سری عقده‌ی بدخیم»&#8230; گفتنش رو دوست ندارم اما بر خلاف چیزی که وقت بیرون اومدن از سینما به ذهنم رسید الآن آرزو می‌کنم کاش پنجره‌ها رو خوب کیپ کرده باشن&#8230;<br />
وقتی برمی‌گشتم خونه توی یادداشت‌های روزانه‌م روی صفحه‌ی گوشیم نوشتم « کاش پنجره‌هارٍو نبسته باشن&#8230;»<br />
اما آخرش که چی؟ توی رویا که نمی‌شه زندگی کرد. باز هم مادره از فردا باید بره التماس کنه که راهش بدن توی اتاق پیاز وایسه اضافه‌کاری، پسرشم بفرسته توی همون انبار کوفتی&#8230;<br />
آخرش که چی؟<br />
&#8230;<br />
کاش پنجره‌هارو خوب کیپ کرده باشن&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آمنه</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 12:26:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[با مخاطب خاص]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1306</guid>
		<description><![CDATA[شاید بعد از خوندن این نوشته‌ها بهم برچسب اجتماع‌ستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که می‌دین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید بعد از خوندن این نوشته‌ها بهم برچسب اجتماع‌ستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که می‌دین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها به جامعه هیچ کمکی نمی‌کنه بلکه باعث جری‌تر شدن آشغالای خودخواهی مثل مجید می‌شه. آدمای کثیفی که روزها وُ روزها برای تخلیه‌ی عقده‌های روانی‌شون برنامه‌ریزی می‌کنن تا برای یه دختر که در نهایتِ بی‌گناهی بعنوان قربانی برا خودشون انتخاب کردن درد به ارمغان بیارن به‌جای عشقی که مدعیشن. من از قتل میدون کاجُ پل مدیریت به این طرف، یا حتی از قبل‌تر که خبر انتقام‌جویی‌های اینطوری هنوز اینقدر عادی نشده بودن که بین اخبار روزنامه‌ها کمرنگ بشن، تنها حسی که نسبت به خواستگارجماعت پیدا می‌کنم ترسه! ترس از انتقامجوییِ یه روانی که ممکنه ناخودآگاه سر راهش قرار گرفته باشم.<br />
به تصمیم خانم بهرامی خُرده نمی‌گیرم و انتقاد نمیکنم، حتماً زندگی کردن با این حس که &#8220;من چشمای یه نفر رو ازش گرفتم&#8221; کار سختیه ولی کاش این &#8220;اولین حکم واقعی قصاص&#8221; اجرا می‌شد تا خشت اول کج نهاده نشده باشه&#8230;<br />
برات بهترین آرزوهارو دارم. به شجاعتی که داشتی و به تلاشی که کردی و برای تک‌تک لحظه‌هایی که من توی خواب ناز بودمُ تو درد کشیدی احترام قائلم.<br />
پیروز باشی دخترک.</p>
<p>پ.ن/ تا قبل از برنامه‌ی ماه عسل دلم به انتشار این نوشته نمی‌رفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من مخالفم!</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%81%d9%85/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%81%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Feb 2011 07:04:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=992</guid>
		<description><![CDATA[گویا همین دقایقی که من اینجا نشسته‌ام و دارم وقایع‌نگاری می‌کنم یک جوانی دو تا عکس (که شاهدان نقل کرده‌اند عکس برادران شهیدش بوده) را با مقادیری نوار سبزُ این‌ها برداشته برده بالای یکی از این جرثقیل‌های طرح احداث مترو توی میدان قصر و برای عقایدش اعتراض می‌کند&#8230; حالا خیس از خاطراتی‌اَم که نمی‌دانم از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گویا همین دقایقی که من اینجا نشسته‌ام و دارم وقایع‌نگاری می‌کنم یک جوانی دو تا عکس (که شاهدان نقل کرده‌اند عکس برادران شهیدش بوده) را با مقادیری نوار سبزُ این‌ها برداشته برده بالای یکی از این جرثقیل‌های طرح احداث مترو توی میدان قصر و برای عقایدش اعتراض می‌کند&#8230;<br />
حالا خیس از خاطراتی‌اَم که نمی‌دانم از کجا آمده‌اند، انگار مال من نیستند. انگار یک نفر اشتباهی صبح که بیدار شده کارت حافظه‌ی مرا برداشته و کارت خودش را جا گذاشته برای من&#8230;<br />
یاد آقای معرق‌کاری افتادم که وسط غرفه‌اش ایستاده بود و داشت از خاطرات اشتباهی‌اش می‌گفت. پرسید &#8220;شما راهپیمایی رفتین تا حالا؟ همین ۲۲بهمن‌ها&#8230;&#8221;<br />
گفتم &#8220;نه!&#8221;<br />
گفت &#8220;ها پس ندیدین..!&#8221; و بعد شروع کرد با آبُ تاب تعریف کردن اینکه هر سال ۲۲بهمن غرفه می‌زنند سرتاسر مسیر راهپیمایی را با چه جنس‌های آسی با چه قیمت‌های مفتی که فقط مردم بریزند توی خیابان&#8221;&#8230;<br />
خنده‌دار است. نمی‌دانم تا کِی می‌خواهیم همین نسلِ سر زیرِ برفِ کبک‌صفت باقی بمانیم؟! نمی‌دانم مخالف‌خوانی بدون مطلع بودن از کی توی بچه‌های نسل ما باب شده که حالا اینقدر فراگیر شده&#8230;<br />
خوب است گاهی باور کنیم که عقیده‌ی مخالف ما هم برای خودش طرفدارانی دارد، همانطور که توقع داریم آن‌ها هم باور کنند ما مخالف آن‌ها هستیم. آن‌هایی که توی این انقلابی که خودش خوب است، وارثانش بد، جانُ مالشان را داده‌اند، فرزندانشان را داده‌اند، خیلی چیزهای دیگرشان را داده‌اند و این‌ها با فرزندانی که به باور والدینشان باور دارند، صبح ۲۲ بهمن هر سال را بیدار می‌شوند به این نیت که بروند راهپیمایی برای خودِ راهپیمایی و نه برای خرید اجناس ارزانی که یک باور کردنِ وجودشان خیلی ساده‌لوحانه است&#8230; نمی‌دانم تا کجا می‌خواهیم همین نسل ساده‌لوحی باشیم که فقط گوش‌هایمان کار می‌کند و چشم‌هایمان بیشتر از نوک بینی‌مان را نمی‌بیند&#8230;<br />
سرم درد می‌کند&#8230; هذیان بلغور می‌کنم. دلم برای فلوکستین عزیزم تنگ شده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%81%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطفا به من رأی ندهید!</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a3%db%8c-%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a3%db%8c-%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Feb 2011 12:54:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[بانوی وبلاگنویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[عاشق گرفتنِ جعبه‌های کادوپیچ‌شده‌ی رنگی‌رنگی‌اَم! جایزه‌های دوران مدرسه که کم‌تر سهم من بودند اما بودند، هدیه‌های تولد که اغلب بابِ میلم نبودند ولی کادوپیچ بودند، لباسُ عطرُ عروسکُ مجسمه وُ&#8230; این دو خط و خُرده‌ای را نوشتم که بگویم بدم نمی‌آید بانوی برتر وبلاگ‌نویس باشم اما چند نکته وجود دارد که باعث می‌شود علی‌رغم اینکه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عاشق گرفتنِ جعبه‌های کادوپیچ‌شده‌ی رنگی‌رنگی‌اَم! جایزه‌های دوران مدرسه که کم‌تر سهم من بودند اما بودند، هدیه‌های تولد که اغلب بابِ میلم نبودند ولی کادوپیچ بودند، لباسُ عطرُ عروسکُ مجسمه وُ&#8230;<br />
این دو خط و خُرده‌ای را نوشتم که بگویم بدم نمی‌آید <a href="http://persianweblog.ir/articles/show.aspx?id=951">بانوی برتر وبلاگ‌نویس</a> باشم اما چند نکته وجود دارد که باعث می‌شود علی‌رغم اینکه از این حرکت حمایت کرده‌ام اما صادقانه از شما بخواهم که به دخترکِ اوریجینال رأی ندهید! شاید مهم‌ترین نکته‌ای که منتهی به این درخواست شده است این باشد که این مسابقه را عادلانه نمی‌دانم! نیازی به توضیح بیش‌تر نیست چون مطمئنم هر خواننده‌ای با یک‌بار مراجعه و بررسی <a href="http://persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx">نحوه‌ی رأی‌گیری </a>به مشکلات آن پی خواهد برد. اما برای آن‌هایی که حوصله‌ی مراجعه به سایت مورد بحث را ندارند چند مثال می‌زنم: اول اینکه هر کس می‌تواند بارها و بارها به یک وبلاگ رأی بدهد (کاری که خودم درمورد وبلاگی که در ابتدای لیست بود انجام دادم تا از صحتِ حدسم مطمئن بشوم).<br />
دوم اینکه در هر بار ثبت رأی می‌توان یک وبلاگ را در تمام فیلدها تکرار کرد بی‌آنکه سیستم پیام خطا بدهد یا از این کار جلوگیری کند و با اطمینان می‌نویسم که همه‌ی آرای تکراری نیز شمارش می‌شوند (این را هم امتحان کردم!)<br />
سوم اینکه اطلاع‌رسانی مناسب و همه‌جانبه‌ای در خصوص این مسابقه وجود نداشته است (شخصاً اگر <a title="پرشین‌وبلاگ" href="http://persianweblog.ir/articles/show.aspx?id=951" target="_blank">پرشین‌وبلاگ</a> را در لیست گودرم نداشتم از برگزاری سومین دوره‌ی این مسابقه کوچک‌ترین اطلاعی پیدا نمی‌کردم همانطور که از برگزاری اولین دوره هیچ خبری نداشتم و بسته‌ی کادوپیچ‌شده‌ی منتخب بودنم هم هرگز بدستم نرسید!)<br />
این‌ها ساده‌ترین مسائلی است که باعث می‌شود آن را عادلانه ندانم&#8230;<br />
شاید جای یادآوری نکته‌ی دیگری هم باشد. علاقه‌ام به شناسایی وبلاگ‌نویس‌هایی که دلنشین می‌نویسند و نمی‌شناسم‌شان، باعث شد بارها <a href="http://persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx">صفحه‌ی نظرسنجی (رأی‌گیری؟)</a> را رفرش کنم و نتایج را زیر نظر بگیرم، وبلاگ‌هایی که صعود ناگهانی قابل‌توجهی داشتند مثلاً به ناگاه از جایگاه ۷۰ به جایگاه ۶ می‌رسیدند غالباً وبلاگ‌هایی بودند که نه‌تنها پیج‌رنک‌شان بسیار پایین‌تر از حد معمولِ وبلاگ‌های فارسی بود بلکه حتی شمارشگر ویزیتور آن‌ها هم آمار حضور خواننده‌ی چندانی را نشان نمی‌داد، در کنار این دو، می‌توان به آمار پایین تعداد کامنت‌های هر پست‌شان نیز استناد کرد؛ آیا این نشان‌دهنده‌ی رقابت ناسالم نیست و شما هیچ ایرادی در آن نمی‌بینید؟<br />
این چیزها را ننوشتم که بگویم پیف‌پیف که بعضی‌ها بگویند &#8220;نگاه کن! دستش به گوشت نمی‌رسد&#8221;. داستان انیشتین را که یکبار در جوابِ کسی گفته بود &#8220;نیازی نیست خودم را بزرگ کنم چون آن‌ها که مرا می‌شناسند، میشناسند و آن‌ها که مرا نمی‌شناسند، می‌گذرند&#8230;&#8221; فقط نوشتم تا گوشزدی باشد برای برگزارکنندگان این‌گونه برنامه‌ها. اگر قصد، شناسایی وبلاگ‌نویس‌های خوب و ارزشی (نه به معنای دینی و آنچه امروز مطرح می‌شود) باشد، پس باید تمام جوانبِ آن سنجیده شود و سپس اقدام به برگزاری آنچه شاهدش هستیم بشود.<br />
مثنوی هفتاد من کاغذ شد&#8230; دوره‌ی قبل هم، چنین ایمیلی برای اقلیما فرستادم که البته پاسخی دریافت نکردم و تغییری در نحوه‌ی برگزاری مسابقه نیز نمی‌بینم. دلم خواست این‌ها را اینجا بنویسم شاید گوش شنوایی پیدا شود؛ چیزهای دیگری هم برای گفتن دارم که حالا، هم وقت نوشتنش را ندارم و هم وقت شما و گوش‌های شما بیش‌تر از شنیدنشان ارزش دارد.<br />
بگذارید به حساب درد دل و دنبال اشتباهات املاییُ انشایی، لُپّیُ لفظی نگردید.<br />
از صبوریتان سپاسگزارم.</p>
<p>چنددقیقه‌بعدنوشت(!): الان که چک کردم متوجه یه نکته‌ی جدید شدم، اینکه وبلاگ‌ها رُ نه بر اساس تعداد آرا بلکه براساس الفبا مرتب می‌کنه&#8230; این هم ممکنه کمک کنه اما هیچ‌کدوم از مشکلاتی که گفتم رُ مرتفع نمی‌کنه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a3%db%8c-%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

