<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دخترکِ اوریجینال &#187; مغلول و مسلسل</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/category/%d9%85%d8%ba%d9%84%d9%88%d9%84-%d9%88-%d9%85%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 15:23:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>سرودِ غمناکِ آزادی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 07:31:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی، سه راه جمهوری، اوین، نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1399</guid>
		<description><![CDATA[آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*&#8230; امروز باید چیزی از خوشبختی‌های کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار می‌آید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامه‌ی مورد علاقه‌ام را با شانه بالا انداختنی که یعنی &#8220;بی‌خیال، باز هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*&#8230;</p>
<p>امروز باید چیزی از خوشبختی‌های کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار می‌آید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامه‌ی مورد علاقه‌ام را با شانه بالا انداختنی که یعنی &#8220;بی‌خیال، باز هم می‌ارزد&#8221; ندیده بگیرم.</p>
<p>خوشحالم&#8230; خانه نداریم ولی پولِ خریدنش که هست و پدری که بی‌خیالِ برنامه‌های کاری و سرمایه‌گذاری‌اش شده&#8230; مادری هست که کج‌دار و مریض** خانه را تکانده، سبزه انداخته&#8230; مادری که سعی کرده خانه بوی عید بگیرد حتی اگر شهر بوی خوش ندارد. و برادری که امن است آغوش‌اش و همسری که مهربان است با دلم.</p>
<p>با این همه چه می‌دانم چرا این روزهام پر شده از یک چیزی که نه شادی‌ست، نه غم! که نه خوب است، نه بد!</p>
<p><a href="http://3rahejomhoori.wordpress.com/2012/03/12/rangname/" target="_blank">سه راه جمهوری</a> را می‌خوانم و بغضم می‌گیرد با لبخندی کجکی که اینقدر حقیرم و می‌ترسم از خوشبختی کوچک بالایی بگذرم و با لحنی حتی به مسخرگیِ تاکسی‌ران‌ها فریاد بزنم: آزادی&#8230; آزادی&#8230;</p>
<p>آزادی&#8230; آزادی&#8230; من غمگینم برای پرنده‌ی کوچکِ آزادی که خوشبختی از یادش رفته&#8230; که خوشبختی را از یادش برده‌ایم&#8230;</p>
<p>با این همه، چه می‌دانم دلم می‌خواهد بروم سر سه‌راه جمهوری بایستم یا باید بچسبم به همین خوشبختی کوچکم؟</p>
<p>چه می‌دانم دختر جان؟ چه می‌دانم؟ اصلاً می‌دانی &#8220;نوروز یعنی روز ار نو&#8230; روزی از نو&#8230;&#8221;</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">*: از شاملو</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">** (بعداٌ نوشت): این غلط دیکته از روی عمد بوده&#8230; </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%90-%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حرکت کاتوره‌ای</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Dec 2011 07:12:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[با مخاطب خاص]]></category>
		<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[آه]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[سپید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1383</guid>
		<description><![CDATA[از خواندن بعضی نوشته‌ها دل آدم مثل ژله‌ای که جاش گرم باشد از زیر وا می‌دهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه می‌کشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از خواندن بعضی نوشته‌ها دل آدم مثل ژله‌ای که جاش گرم باشد از زیر وا می‌دهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر <a href="http://dokhtarak.ir/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/">ایمانِ</a> توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه می‌کشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار می‌ریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح می‌ماند و بقیه‌ی وقتش را توی اتاق سردش، &#8220;فقط&#8221; می‌خوابد.<br />
ژله شده‌ام. ژله‌ای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتوره‌ای یک نوشته دارد آب می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیر، به مناسبت اوایل مهر</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 07:39:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[مشق]]></category>
		<category><![CDATA[مهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1352</guid>
		<description><![CDATA[من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور. پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که&#8230; یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور.<br />
پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که&#8230; یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، به خودش می‌پیچید، آخر سر سوراخ می‌شد&#8230; بدم می‌آمد، لبُ لوچه‌ام کش می‌آمد، تا نقطه‌ی رسیدن به اشکریز پیش می‌رفتم، قیییییییییییییییرت، ورقه را از دفترم می‌کندم و باز&#8230; روز از نو&#8230; روزی از نو&#8230; همه‌ی مشقم را دوباره می‌نوشتم. همین بود که از مشق بدم می‌آمد. از درس خواندن هم بدم می‌آمد، دوست داشتم از تخیلم کمک بگیرم، معلم‌ها دوست نداشتند، عین جمله‌ی کتاب‌ها را می‌خواستند، من یادم نمی‌ماند، من بدم می‌آمد شعر حفظ کنم، جز می‌زدم، دوست داشتم توی شعر غرق بشوم، مصراع‌ها را پسُ پیش می‌کردم، ترتیبشان می‌شد چیزی که دوست داشتم باشد. جنگلی&#8230; یا دشتی که من بزِ جوانِ سرخوشش بودم. از ریاضی هم خوشم نمی‌آمد، عدد داشت، از اینکه بپرسند مادرت را چند تا، پدرت را چند تا دوست داری بدم می‌آمد. از مقایسه‌ی چیزها با شماره‌شان چندشم می‌شد.<br />
اصلاً من از مدرسه بدم می‌آمد. همین شد که از من مهندس زپرتی‌یی درآمد که اینجا نشسته فکر می‌کند چرا مدرسه را دوست نداشت، به‌جایش از برادرم که وسواس به شستن داشتُ به نوشتن نداشت توی ۲۴سالگی استاد دانشگاه در می‌آید و آن یکی فیلسوف می‌شود، دکترا می‌خواند و اَلَخ!<br />
مشکل بزرگ‌تر اینجاست که من هنوز هم از مهرُ مدرسه بدم می‌آید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هفت روز کذا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 07:55:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[با مخاطب خاص]]></category>
		<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1311</guid>
		<description><![CDATA[آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره. بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره.</p>
<p>بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی آرزوی مرده خودشُ به رُخ می‌کشه مثل یه حفره‌ای که هیچی اندازه‌ش نیست تا پ‌ُرش بکنه.</p>
<p>اگر از تکُ تا بیفتم، اگر نشون بدم آرزوهام مُردن اونوقته که باختم، اونوقته که×ِ پنجره‌ی زندگیمُ زدمُ همه چیزُ بستم&#8230;</p>
<p>من چیزیم نیست&#8230; نه! چیزیم نیست. فقط خسته‌م.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%b0%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترس</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%aa%d8%b1%d8%b3/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%aa%d8%b1%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 05:51:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1287</guid>
		<description><![CDATA[خیلی کوچک بودم. از هر چیزی که می‌ترسیدم ناخودآگاه پناه می‌بردم به مادر. یا می‌خزیدم زیر تختش که آن‌وقت‌ها، عجیب به نظرم بلند می‌آمد، یا خودم را می‌پیچیدم توی چادرسیاهش، گوشه چادرش را به دندان می‌گزیدم و سرم را فشار می‌دادم به پایش؛ گاهی دفتر مشقم را برمی‌داشتم می‌نشستم کنار میز کارش که اغلب نشسته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی کوچک بودم. از هر چیزی که می‌ترسیدم ناخودآگاه پناه می‌بردم به مادر.<br />
یا می‌خزیدم زیر تختش که آن‌وقت‌ها، عجیب به نظرم بلند می‌آمد، یا خودم را می‌پیچیدم توی چادرسیاهش، گوشه چادرش را به دندان می‌گزیدم و سرم را فشار می‌دادم به پایش؛ گاهی دفتر مشقم را برمی‌داشتم می‌نشستم کنار میز کارش که اغلب نشسته بود پشتش و چیزکی می‌نوشت یا برگه‌ی شاگردهایش را صحیح می‌کرد یا … آن‌وقت‌ها خیلی خوب بود. لااقل برای هر بهانه‌ای می‌شد بروم بغل مادرم. می‌شد برای مدرسه نرفتن بهانه بتراشم که همیشه هم تیرم به سنگ می‌خورد، می‌شد برای خوابیدن روی تخت مادرم بهانه‌ای بیاورم، می‌شد برای قلم‌دوش شدن روی شانه‌های پدر بهانه بیاورم… حالا…<br />
همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم ترس بَرَم داشته.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%aa%d8%b1%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دغدغه</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Jun 2011 20:42:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[بغض]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=1242</guid>
		<description><![CDATA[۱- می‌خوام رو بیارم به روزانه‌نویسی؛ نیم‌ساعته دارم سعی می‌کنم دلایلشُ بنویسم هنوز نتونستم. ۲- مبارزه با بی‌حجابی توی کشور ما همونقدر احمقانه‌س که منع پوشش اسلامی توی اروپا احمقانه‌س. هر دوش سلب آزادی زن حساب می‌شه. ۳- دکتر مادرم گفته باید بستریش کنیم. مادر مخالفه. کلن با هر نوع سکونی مخالفه. فردا باهاش می‌رم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- می‌خوام رو بیارم به روزانه‌نویسی؛ نیم‌ساعته دارم سعی می‌کنم دلایلشُ بنویسم هنوز نتونستم.<br />
۲- مبارزه با بی‌حجابی توی کشور ما همونقدر احمقانه‌س که منع پوشش اسلامی توی اروپا احمقانه‌س. هر دوش سلب آزادی زن حساب می‌شه.<br />
۳- دکتر مادرم گفته باید بستریش کنیم. مادر مخالفه. کلن با هر نوع سکونی مخالفه. فردا باهاش می‌رم بیمارستان یه سری آزمایش تکمیلی بده&#8230;<br />
۴- رییسم می‌گه &#8220;مهم‌ترین عضو بدن آدم شونه‌هاشه چون یه نفر می‌تونه سر بذاره روشون و گریه کنه. من هم ایمان دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباری/دریانی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 22:15:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمالیستی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیاناتِ یک خوابنما]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامی ایران]]></category>
		<category><![CDATA[درباری]]></category>
		<category><![CDATA[سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای دریانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=997</guid>
		<description><![CDATA[یادم نیست قبلاً در این باره گفته بودم که معتقدم &#8220;آدم برای اینکه در ایران به جایی برسد یا باید درباری باشد یا دریانی.&#8221;.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یادم نیست قبلاً در این باره گفته بودم که معتقدم &#8220;آدم برای اینکه در ایران به جایی برسد یا باید درباری باشد یا دریانی.&#8221;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به سبکِ ایرانی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%da%a9%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%da%a9%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 18:41:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر و سوتیتر ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[دزدی ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[عادل‌های ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[فریدالیدنِ ایرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=921</guid>
		<description><![CDATA[۱- لَه یا علیهِ دولت؟ حالا مسٱله اینجاست که &#8220;یارانه مُرد&#8221; به نفعِ دولته و به این معنی که نقداً و خشکه حساب کردن با مردم به باد دادنِ پولِ دولته (!) که می‌تونست هزار جا و نابجای دیگه خرجش کنه که آخی طفلکی دولت پولشُ می‌ده به مردم؟، یا اینکه به ضررِ دولته و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img alt="جلد همشهری‌جوان-یارانه مرد" src="http://dokhtarak.ir/wp-content/uploads/2010/javan-yaranehmord.jpg" style="float: left"><br />
<strong>۱- لَه یا علیهِ دولت؟</strong><br />
حالا مسٱله اینجاست که &#8220;یارانه مُرد&#8221; به نفعِ دولته و به این معنی که نقداً و خشکه حساب کردن با مردم به باد دادنِ پولِ دولته (!) که می‌تونست هزار جا و نابجای دیگه خرجش کنه که آخی طفلکی دولت پولشُ می‌ده به مردم؟، یا اینکه به ضررِ دولته و به این معنی که حذف یارانه‌ها و نقدی حساب کردن و دوبله پس گرفتنش از مردم احمقانه‌س و به ضرر مردمُ به نفع خزانه؟!<br />
میشه یه جور دیگه هم مطرحش کرد؛ اینکه &#8220;همشهری جوانی‌ها&#8221; سرِ نترس دارنُ کله‌ی خر و به عبارت دیگه دلشون به بابای فریدالدین حدادعادل گرمه که خیلی کاره‌ایه توی مجله‌ی نامبرده‌ی فخیم، یا اینکه &#8220;گرگ جایی نمی‌شینه که زیرش آب بره&#8221;&#8230;<br />
آیا میابید پرتغال‌فروش را!؟</p>
<p><strong>۲- اِوا مادر! انگشتِت کو؟</strong><br />
تازگیا یه دسته دزد پیدا شدن توی بازار بزرگ تهران، کمین می‌کنن این بچه خشگلایی که مامانای چشمُ هم‌چشمِ‌شون بهشون یه خروار طلا آویزون کردن گیر میارن، سر یه فرصتِ مغتنم برای یه انگشتر انگشت بچه رو چنان می‌برن که خودِ بچه‌هه هم نمی‌فهمه، بعد مادره برمی‌گرده می‌بینه بچه‌ش یه انگشت با یه‌جفت گوش نداره! حالا بزنه تو سر خودش که آخه بچه‌ی سه ساله چه می‌فهمه طلا چیه؟!</p>
<p><strong>۳- کلیه‌تُ از کجا آوُردی؟</strong><br />
یه سبک دزدی دیگه توی چند سال اخیر این بوده که بچه‌ها رو توی راه مدرسه بصورت خیلی محترمانه بلند می‌کردن، کلیه‌هاشونُ در میاوُردن، بعد برمی‌گردوندن دم در خونه‌ش ولش می‌کردن که زحمت سر به نیست کردنش نیفته گردنشون، اونوقت کلیه رو می‌فروختن به یه آقا/خانوم پا به سن گذاشته که هنوز اروپا رو ندیده بوده و برای گشت و گذارای تعطیلاتِ سال نو، شدیداً نیازمندِ کلیه (!) بوده. حالا تازگیا وزارت بهداشت به صرافت افتاده که کلیه‌ی پیوندی باید صاحب قبلیش مشخص باشه و توی بیمارستان هم کلیه از بدنش خارج شده باشه&#8230; باز خدا رو شکر این یکی مثل اون بالایی نیستُ میشه یجوری جلوشُ گرفت.<br />
[پ.ن.  نَقله که بعضی از این آقایونِ شریفِ دزدها هم، محض رضای خدا، فقط یه کلیه رُ درمیاوُردن و بچه رُ با یه میلیون پول نقد پس می‌فرستادن خونه‌ش که خیلی هم پولشون ناحلال نبوده باشه و اون چند میلیون سودِ ناقابلِ خالصِ باقی‌مونده، راحت‌تر از گلوشون بره پایین.]</p>
<p><strong>۴- :(</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%da%a9%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غریب، دخترک!</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Dec 2010 18:06:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[دخترک]]></category>
		<category><![CDATA[رنگ]]></category>
		<category><![CDATA[غربت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=906</guid>
		<description><![CDATA[یک رنگی هست که روی هر چیزی بزنی از خاطرت می‌رود، گَرد مُرده می‌گیرد، دیگر حتی خودت رغبت نمی‌کنی به‌ش دست بزنی، بر داری گاهی نگاهَش کنی، برایت تمام می‌شود یکهو! می‌شود مثل برگ‌های پاییزی که گاهی هوس می‌کنی باهاشان بازی کنی، روی هرکدامشان پا بگذاری، لبریز بشوی از صدای‌شان&#8230; گاهی می‌خواهم رنگ غربت از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک رنگی هست که روی هر چیزی بزنی از خاطرت می‌رود، گَرد مُرده می‌گیرد، دیگر حتی خودت رغبت نمی‌کنی به‌ش دست بزنی، بر داری گاهی نگاهَش کنی، برایت تمام می‌شود یکهو! می‌شود مثل برگ‌های پاییزی که گاهی هوس می‌کنی باهاشان بازی کنی، روی هرکدامشان پا بگذاری، لبریز بشوی از صدای‌شان&#8230; گاهی می‌خواهم رنگ غربت از روی وبلاگم پاک کنم بلکه دخترکِ نازداری که با موهای موّاجَش اَزَم دلبری می‌کرد را آن وسط‌ها پیدا کنم، نمی‌شود&#8230; همه‌چیز غریب است مثل این روزها.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احسان</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 06:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغلول و مسلسل]]></category>
		<category><![CDATA[احسان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[کودکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/blog/%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230; پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230; کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری&#8230;<br />
پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند&#8230;<br />
کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا ۱۲م باز قام‌قام برانیم تا تهران. اما کودکیِ احسان با مالِ منُ الهامُ اشکان و بعدترها با کودکیِ سپیده یک فرقِ کوچک داشت: ما می‌دویدیم و احسان نگاه می‌کرد. جور عجیبی نگاهمان می‌کرد که انگار با ما می‌دود و عجیب‌تر نگاهمان می‌کرد انگار با ما زمین می‌خورد، پایش اوخ می‌شود و&#8230;</p>
<p>احسان احتمالاً حالا باید سی سال و اندی داشته باشد. جوان‌ترها سنش را درست نمی‌دانند، هیچ‌کس از مادرش چیزی نمی‌پرسد&#8230;<br />
احسان حالا باید بابا می‌بودُ بچه‌ی نیم‌وجبی‌اش آویزانش می‌شد و بجای کادوی روز پدر بهش یک برگه‌ی نقاشی شده یا همچه چیزی هدیه می‌داد. اما احسان اشتباه بود&#8230; یا شاید باید بگویم اشتباه بدنیا آمده بود. در یک روز اشتباه، در یک بیمارستان اشتباه، اصلاً در سال‌های جیره‌بندی برق نباید کودکی بدنیا می‌آمد که پزشک احمقی پیدا بشود و&#8230;</p>
<p>خلاصه اینکه احسان حالا از گردن به پایینش کاملاً فلج است، قدرت تکلم ندارد و برای گفتن هرچیزی، سخاوتمندانه به رویَت می‌خندد. عمو حسین هرچه دارایی داشته اوایل برای سلامتی احسانِ بی‌زبان و بعدها برای احقاق حقش فروخت- حقی که هرگز به او برگردانده نشد، حتی خسارتی یا کمی دلداری از طرف مسئولین&#8230;- اواخر که عید را قام‌قام می‌راندیم به عشق رسیدن به کماج‌دان‌ها وُ آجیل‌بازی عید، جز یک خانه، چیزی برایشان نمانده بود؛ خانه‌ای که عید هر سال از عید سال قبل کوچک‌تر شده بود و به محله‌ی ارزان‌تر اما همچنان آبرومندی نقل مکان کرده بود&#8230;</p>
<p>همه‌ی این خاطره‌ها یکهو موج زد&#8230; نه به هوای عید، نه به هوای سفر به همان خانه‌ی کوچک که حالا سال‌هاست نرفته‌ام یا به بهانه‌ی چشم‌های اقیانوسی مواجی که سال‌هاست ندیده‌ام که به هوای خواندن این‌ها: [<a href="http://www.sabayepedar.com"><strong>صبای بابا</strong></a>] و [<a href="http://tehrooz.com/1388/10/28/TehranEmrooz/250/Page/17/TehranEmrooz_250_17_25552_NewsCut.jpg"><strong>تهران امروز</strong></a>]</p>
<p><BR /><br />
پیش از این، هرگز از شما طلبِ دعا نکرده بودم، پس از این هم برای خودم چنین درخواستی نمی‌کنم&#8230; امّا امروز، برای این دخترکی که نمی‌شناسم دعا کنید&#8230;<br />
<BR /><BR /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dokhtarak.ir/%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

