احسان

حتی لازم نیست دهخدا باز کنی، احسان یعنی نیکویی، بخشش، نیکوکاری…
پسری که همه‌ی کودکیم عاشقش بودم. بلندقد، زیبا، با چشم‌هایی که همیشه می‌خندیدند…
کودکیِ من با کودکی احسان گره خورده بود. هرسال، چند ساعتی بعد از شنیدن صدای توپِ تحویل سال، قام‌قام می‌راندیم تا شهرشان و همه‌ی عید بازیگوشی می‌کردیم و گرما می‌خوردیم تا ۱۲م باز قام‌قام برانیم تا تهران. اما کودکیِ احسان با مالِ منُ الهامُ اشکان و بعدترها با کودکیِ سپیده یک فرقِ کوچک داشت: ما می‌دویدیم و احسان نگاه می‌کرد. جور عجیبی نگاهمان می‌کرد که انگار با ما می‌دود و عجیب‌تر نگاهمان می‌کرد انگار با ما زمین می‌خورد، پایش اوخ می‌شود و…

احسان احتمالاً حالا باید سی سال و اندی داشته باشد. جوان‌ترها سنش را درست نمی‌دانند، هیچ‌کس از مادرش چیزی نمی‌پرسد…
احسان حالا باید بابا می‌بودُ بچه‌ی نیم‌وجبی‌اش آویزانش می‌شد و بجای کادوی روز پدر بهش یک برگه‌ی نقاشی شده یا همچه چیزی هدیه می‌داد. اما احسان اشتباه بود… یا شاید باید بگویم اشتباه بدنیا آمده بود. در یک روز اشتباه، در یک بیمارستان اشتباه، اصلاً در سال‌های جیره‌بندی برق نباید کودکی بدنیا می‌آمد که پزشک احمقی پیدا بشود و…

خلاصه اینکه احسان حالا از گردن به پایینش کاملاً فلج است، قدرت تکلم ندارد و برای گفتن هرچیزی، سخاوتمندانه به رویَت می‌خندد. عمو حسین هرچه دارایی داشته اوایل برای سلامتی احسانِ بی‌زبان و بعدها برای احقاق حقش فروخت- حقی که هرگز به او برگردانده نشد، حتی خسارتی یا کمی دلداری از طرف مسئولین…- اواخر که عید را قام‌قام می‌راندیم به عشق رسیدن به کماج‌دان‌ها وُ آجیل‌بازی عید، جز یک خانه، چیزی برایشان نمانده بود؛ خانه‌ای که عید هر سال از عید سال قبل کوچک‌تر شده بود و به محله‌ی ارزان‌تر اما همچنان آبرومندی نقل مکان کرده بود…

همه‌ی این خاطره‌ها یکهو موج زد… نه به هوای عید، نه به هوای سفر به همان خانه‌ی کوچک که حالا سال‌هاست نرفته‌ام یا به بهانه‌ی چشم‌های اقیانوسی مواجی که سال‌هاست ندیده‌ام که به هوای خواندن این‌ها: [صبای بابا] و [تهران امروز]



پیش از این، هرگز از شما طلبِ دعا نکرده بودم، پس از این هم برای خودم چنین درخواستی نمی‌کنم… امّا امروز، برای این دخترکی که نمی‌شناسم دعا کنید…






لَیسَ…

نه!
من آدم نمی‌شوم…
بازحوّا می‌مانم تا اغفالت کنم…
خاطره‌ات را به آغوش می‌کشم،
جای خالی تو روی سینه‌ام یک باغچهْ پونه سبز می‌شود…
سودای سوختن دارند پرهایم…
آتش نمی‌زنی‌اَم؟





مصلوب

[ من مصلوبم
مصلوب بر چراغْ‌برق‌های خیابان‌های منتهی به بهشت...
گنجشک‌ها، توی تای پارچه‌ی تُنُکی که به‌ناچار
- بی‌آنکه بخواهد و بخواهند ـ
پاهایم را پوشانده
لانه ساخته‌اند... ]

اینجا رسم این است:
مصلوبت می‌کنند
و تن‌پوشت را می‌ربایند…

~~×





مرثیه‌ای با موهای فرفریِ بافته

چقدر غمگین است
بازآمدن به حجم‌های کوچک زندگی بی او
و صرف کردنِ زمانِ حال از مصدرِ بازگشتن [باز هم بی او]
دردمند بودن کار ساده‌ایست…
به سادگیِ یک رفتنُ بی‌آبروییِ یک بازگشت: بازگشتنِ بدونِ او

حالا تهِ همه‌ی جمله‌ها باید علامت‌های بزرگِ سوال گذاشت
یا شاید تعجب!

باور بفرمایید آقایان، باور بفرمایید این‌ها شعر نیست…
مرثیه‌ای برای دختر کوچکی نوشته‌ام که مُرد…
با حجم انبوهی از “شاعرانگی تاریخ مصرف گذشته،
در حجم های کوچکِ زندگی”

بله…
آدم گاهی فکر می‌کند رفتنش دردهای بزرگی را دوا می‌کند
آه، امّا…
دردهای کوچک بسیاری بر آن می‌افزاید…
قوز
بالای قوز

~~~

پ.ن. اوایل برام جالب بود… درواقع یه تفریح دوست‌داشتنی، عین عبارت نوشته‌هامُ سِرچ می‌کردم ببینم چند نفر از روش کپی کردن، چند نفر لینک دادن و چند نفر به اسم خودشون مطلب رُ مصادره کردن؟! خوب بود، معنیش این بود که نوشته‌م قابل توجهه، یعنی ارزش دزدیده شدن داشته وگرنه کسی به خودش زحمت نمی‌ده کاه بدزده! می‌ده؟! خیلی توجه نمی‌کردم، مثل یه بازی ساده می‌دیدم، لبخند می‌زدم و می‌گذشتم!
اما خُب هرچیزی حد داره! راستش دیشب به مسئله‌ای برخوردم که دیگه شاخ که چه عرض کنم دُم هم در آوُردم! سه تا وبلاگی (
[۱]،[۲]و[۳]) که به اسم دست‌نوشته وُ چه وُ چه تقریباً نیمی از نوشته‌های سالهای ۸۷ و ۸۸ منُ بدونِ نشانی از دخترک‌دات‌آی‌آر توی خودشون جا دادن! از دیشب دارم فکر میکنم که بعضی‌ها چقدر بی‌انصافن!





ما هیچ… ما گلابی…

حالا که چه؟ بنشینم و غصه بخورم که کیهان بچه‌ها تیتر زده “ما حق انتخاب داریم و امریکا هم چاره‌ای ندارد!”؟ بعد هم عکس تنفیض رییس‌جمهور ِ نمی‌دانم چندمیلیونی را زده توی چشم بچه‌های گروه سنی الف؟!
آقا! شما هم خُجَسته‌ایدها… من نا ندارم برای غصه‌های خودم شیوَن کنم!
بغض-گورپدرش!- بگذار بغض بماند… وقتی چیزی عوض نمی‌شود چرا باید برای گریستن انرژی صرف کنیم؟
اصلاً من نمی‌خواهم ثمینم قاطی بچه‌های “اهلی‌شده با کیهان بچه‌ها” مُراوده داشته باشد، رشد کند، تحصیل‌کرده بشود، آن‌وقت “ناسلامتی دانشجوی این مملکت باشد و این ساده‌اِنگاری‌ها-!- اَزَش بعید باشد…”. من… من…
بعد حالا نمی‌دانم ثمینِ مادرمُرده چه گناهی کرده که به دو سال نکشیده باید موهایش را با نمره‌ی۵ بتراشمْ، بفرستمش جزیره‌ی موریس، وَردستِ پدر خُدانَیامُرزیده‌ی ملت؟! یا بیاندازمش سیاه‌چال، یا چمیدانم؟ اصلاً سقطش کنم: خِلاص!!
من خودم اضافی‌ام! اسباب‌بازی‌ام! بابای ثمین می‌داند که من چقدر عروسکْ‌کوکیِ خوبی هستم…

آخ! راستی!
منِ عزیزم! بیا برایت کمی شکلک در بیاورم شاید حالت بهتر بشود و فراموشت بشود که دستت را کرده بودی توی سوراخِ چپِ دماغِ کودکِ درونت و نَفَسَش را بَند آوردی، و اصلاً هم نفهمیدی چرا دارد کبود می‌شود و بعد چرا دیگر تکان نمی‌خورد و چرا دیگر اصلاً تَقَلّا نمی‌کند…
منِ عزیزم! حالا چقدر مگر اهمیت دارد که “کودکِ درونت” را کشته‌ای؟!
این خوب است که کودکت را “اجنبی‌کُش” ندیدی درحالیکه “بالغِ درونت” را “آن‌ها” کشته بودند! حالا خوب است دیدی که “آن‌ها” حتی نگذاشتند برای “بالغ درونت” شیون کنی وَ مویه کُنی وَ مویْ کَنی… باز شُکْرَش باقی است که برای این یکی مجلس ترحیمی وَ سه وُ هفتی گرفتی…





چیز‌ها و آدم‌ها

Sometimes in life you feel the fight is over
And it seems as though the writings on the wall
Superstar you finally made it
But once your picture becomes tainted
It’s what they call
The rise and fall

درست… من هم همین‌طور فکر می‌کنم آقا… گاهی در زندگی فکر می‌کنیم که همه‌چیز روبه‌راه خواهد شد اما خیلی طول نمی‌کشد بفهمیم بازیگرانی هستیم که دستمزدمان را پیش‌خور کرده‌ایم و دیگر نه چیزی برای ازدست دادن داریم و نه چیزی برای به دست آوردن و به خاطر قرارداد بازگیری‌مان، مجبوریم راه را ادامه بدهیم! و “این چیز” بارها برای من اتفاق افتاده! 
می‌دانید آقا من مُردَم! در زمان‌های خیلی قبل، همان‌وقتی که در رحم مادرم جُنبیدم بی‌آنکه کسی برایم شادمانی کند مُردم! وقتی هم که مُرده به دنیا آمدم یادشان رفته بود که دَر گوشم اذان بگویند و همین هم شد که من بی‌خیر، بی‌روزی، بی‌هیچ‌چیز ماندم! باز با این همه فقط از من برمی‌آمد که با تمام ناچیز بودنم به رحمت خدایی که من خطای بزرگش بودم امید داشته باشم…
“خسته” کلمه‌ای نیست که بشود همه‌ی مرا در آن، حتی به زور، چپاند! من مجبور بودم بپذیرم، زندگی کنم، تحمل کنم و صبوری پیشه کنم، همین “اجبار” بود که به من یاد داد چطور زندگی کنم بی‌آنکه کسی باشم یا زندگی کنم بی‌آنکه حقیقتاً زنده باشم!





از دخترک به لیلا

لیلا جان! یادت هست یکی از روز های شهریور بَرایَت نوشتم که سخت می گیری… نوشتم که به پاییز بی باران بیشتر می توان عشق ورزید…یادت هست برایت گفتم که بهار خودش کُلّی عاشق سینه چاک دارد… کُلّی به به و چه چه برایش میگویند…
امروز بیشتر به این اعتقاد پیدا میکنم که این پاییز است که تنهاست… که وقتی خِش خِش میکند یعنی ضجه می زند برای کمی دوست داشته شدن… پاییز بی باران خیلی طفلکی است… مثل همه ی بچگی های من است، من هم طفلکی بودم، تنها بودم: زیبا نبودم، شاگرد اول نبودم، حرف شنو نبودم، حرفی هم برای گفتن نداشتم و اگر داشتم هم شیرین زبان نبودم که حرف هایم کسی را خوش آید، من همیشه دخترکی بودم با کافِ تنبیه، دخترکی که همه دوستش میداشتند و هیچ کس دوستش نداشت (!)… پاییز هم مثل همه ی بچگی های من است!!
پاییز خودش تنها هست بخاطر پاییز بودنش… پاییز را همه نفرین می کنند، یکی آسم دارد، یکی دلش میگیرد، یکی سرماییست، یکی از خیس شدن زیر باران متنفر است…
همه نفرینش می کنند…
پاییز تنهاست…
و پاییز بی باران تنها تر ،
و پاییز بی باران بیشتر مستحق دوست داشته شدن است…
یادت هست گفتم که تو معشوقت را داری و بهار معشوقش را و پاییز هیچ کس را…
لیلا جان حالا که پیشگویی اَت حقیقت پیدا کرده و پاییز بی باران هم رسیده، بیا برای پاییز بی باران دل بسوزان لیلا… اگر دوستش نداری لااقل برایش دل بسوزان…
لیلا… لیلا . . . لیلا . . . !
هنوز هم دلم برایت تنگ است لیلا ./





پاییز خشمگین

آسمان ورّاجی میکند… پاییز سرخ میشود از خشم… با دست هایش گوش های بزرگش را می پوشاند، خشم میگیرد بر آسمان… سرش را از حرص تکان میدهد… موهایش میریزد…
بیا همزاد جان! بیا تو هم دستهایت را مشت کن… مثل پاییز باش… نگذار وراجی های آسمان گوش هایت را بیازارند…





برادرم میم!

مدتیه که دوست دارم در مورد برادر بزرگم – میم- چیزی بنویسم… تازگیها به این نتیجه رسیدم که میم ماجرای غریبی توی زندگیش داره. از آن دست ماجراهای عاشقانه-عرفانی که…
میم اصولاً آدم ویژه ایه… از اون دسته آدمها که توی فیلم های ماورایی نمونه شون زیاده، کاراکترهایی که همیشه سرشون به کار خودشونه و فکر میکنی که کارگردان حتی زحمت نکشیده براشون دیالوگ بنویسه و بعد میفهمی که همه ی ماجرای فبلم زیر سر همون آدم ساکته بوده!
حتی به این فکر رسیدم که میم مثل یه ملکول آب می مونه که با همه ی بی رنگُ بوییش توی هر محیطی که بذاریش می تونه یه نقش ویژه ایفا کنه.
میم همزمان علایق مشترک خانواده ی ما رو یدک میکشه و در عین حال یه تافته ی کاملاً جدا بافته است. گاهی خواستم سر از کارش در بیارم ولی این خواستن همیشه فقط در حدّ همون خواستن و گاهی نگرانی های خواهرانه باقی مونده.





Soul & pain !

باد درِ اتاقِ برادرم را محکم بهَم میکوبَد، ده دقیقه از عُمرَم کـَم میشَوَد . . . دردَم اوج میگیرد… این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است ! و گاهی … شاید(!): “دردِ داشتن“، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است…!
این روزها… این روزها… این روزها. . . .
این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک میکند، یکیش چشمهای پدر که دوخته میشود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بیخوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره میشود به کتاب و مات است، میدانم که دارد چیزی بجز کلماتِ کتاب را مرور میکند، یکیش چشم های تو که خیره میمانَند به من، جوری که انگار منتظرند چیز خاصّی بشنوند و چشم های خودم که همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ بیکاری هم هست، دردِ خسته بودن از سیاست های مزخرفِ دولت و لجبازی های مزخرف تَرِ مَردُم هَم هَست!

توی اتوبوس نشسته اَم، خطِّ تجریش-پارک وی، زن ها غـُر میزنند، کلماتشان که فریاد میشوند، پتکشان روی تارهای عصبیَم آرشه میکِشَد، صدای MP3 playerم را تا تَه زیاد میکنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول میشوند و مدتی ابزارِ شکنجه را کنار میگُذارند!

این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.
… میدانم که شاید خدایتان میخواهد با همین درد ها استحاله اَم کند… اِستِحاله مان کند، شاید… شاید… شاید…