برای دخترکی که داشتم…

اغلبِ این روزهای ناخوشایند که مجبورم به چیزهایی فکر کنم که اَزشان می‌ترسم، دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود.
گاهی می‌نشینم برایش جوراب‌های پاپیون‌دار می‌بافم، سرم را می‌گذارم روی پاهای کوتاهِ خرس پشمالویی که داشت، خودم را دلداری می‌دهم که خوب است… اوضاع خوب است… خُب این چیزهای ناخوشایند هم مشخص است که روزی تمام می‌شوند، باز سیـبَکِ آدمم بالا وُ پایین می‌رود و الکی نیشم را باز می‌کنم، آینه هم می‌فهمد که این روزها حتی با لبخند هم زیباتر نمی‌شوم…

گاهی که زنانگیِ به تأخیر افتاده توی کوچه‌های جهانِ چندمی‌ام خودش را بیشتر به رُخ می‌کشد، می‌نشینم خودم را برای آینه می‌آرایم، آنوقت دوباره… و آن‌وقت‌ها حتی کمی هم بیشتر دلم برای دخترکی که داشتم تنگ می‌شود.





دخترِ آن راهبه

“تازگیا، وقتی از گل‌بازی توی ساحل فرات برمی‌گردم خونه، دختریُ می‌بینم که توی حیاط، کنار ستون، قالیچه‌ی پوسیده‌ی کوچیکی پهن کرده، برای عروسکش لالائی می‌خونه… همیشه هم همین کارُ می‌کنه، یعنی بازیش مثل بقیه‌ی دختربچه‌هایی که دیدم نیست که گاهی با ظرفای پلاستیکیِ کوچیکِشون سفره پهن می‌کنن، غذا می‌پزن، خونه‌ی کوچیکِ یک متریشونُ جارو می‌کننُ…
اون فقط نشسته، پاهای کوچکشُ دراز کرده، عروسک مو فرفری‌شُ روی پاهای باریکِ رنجورش خوابونده و براش لالائی می‌گه… شاید حتی لالائی هم نمی‌گه و فقط پاهاشُ تکون می‌ده تا عروسکه بخوابه…”
مسیح این را می‌گوید و بعد خودش را می‌‌کشد نزدیک‌تر، می‌خواهد سرش را خم کند روی شانه‌ی من که نشسته‌ام لبه‌ی پاشویه، کنار حوضِ خانه‌ی محقرمان، یکی از این خانه‌ها که یک حیاط دارند و ده‌دوازده تا اتاقکِ نمورِ اجاره‌ای که هر کدامش هزار تا قصه دارد…
می‌خواهد سرش را بگذارد روی شانه‌ام که پشیمان می‌شود، باز کمی خودش را جابجا می‌کند و دست‌های کوچکش را قلاب می‌کند روی زانوهایش. می‌گوید “تو ندیدیش؟ موهای کوتاهِ نامرتبِ سیاه داره، با چشم‌های خیلی سیاه… عین مالِ مادرم… ولی چشماش به قشنگیِ چشمای ثمین نیست.”
صدایش داغ‌دار می‌شود، عینکش را روی صورتِ کوچکش جابجا می‌کند: “حیف شد چشماشُ باهاش خاک کردی، باید می‌دادی به من می‌گذاشتمشون توی صندوقچه تا هر وقت دلم تنگ می‌شد، چشماشُ می‌زدم بجای عینکم و با چشمای اون می‌دیدم…”
گفتم “این را قبلاً هم گفتی… گفتم که…”
حرفم را می‌بُرَد: “با چشم‌های مُرده دیدن کراهت دارد!”؛ این را با کمی لج‌بازی، با لحنِ کتابیِ گاهی‌وقت‌های من می‌گوید.
می‌گویم “بله” و ساکت می‌شوم.
ادامه می‌دهد “فکر کنم این دختره دختر همون قدیسه‌ای باشه که تازگیا از صومعه اخراجش کردَن… تو نمی‌دونی چرا راهبه‌ها نباید مادر بِشَن؟!”
می‌گویم “بچه خیلی خوبه، همه‌‌چیزِ مادرش می‌شه… راهبه‌ها همه‌چیزشون باید برای خدا باشه!”
می‌خندد: “چه مسخره!”
چیزی نمی‌گویم.
سرش را تکان می‌دهد: “فکر کنم دارم عاشق دختره می‌شَم. زیباست… اندازه‌ی ثمین که نه ولی یک‌جوری همونقدر اَثیریه، همونقدر ساکتُ صبور… از اینایی که هزار رنگ هم اگر توی کشیدن چهره‌شون استفاده کنی باز هم فقط یه رنگ می‌بینی…”
می‌گویم: “این دختره که می‌گی، باباش کدوم گوری رفته که این دختره این‌قدر تنها بمونه؟”
با انگشت‌هاش بازی می‌کند: “باباش؟! همه‌ی شهر درباره‌ش حرف می‌زنن، همه هم اَزَت می‌خوان به کسی نَگی از کی شنیدی که پدرش اُسقُفِ اعظمه! … اینکه اسقف‌ها نباید پدر بشَن از مادر نشدن راهبه‌ها هم مسخره‌تره!”
می‌خندم… نه آنقدر غلیظ؛ فقط لبخند می‌زنم.
ساعتش را می‌گیرد کنار گوشَش، دستش را مشت می‌کند می‌آورد پایین، مچش را توی هوا تکان می‌دهد و دوباره ساعت را می‌گیرد کنارِ گوشش: “خوابیده…”
باز دست‌هاش را قلاب می‌کند روی زانوهاش، فکر می‌کنم خیره شده یاشد به صورتم، زیر چشمی نگاهش می‌کنم؛ نگاهش به روبرو خشک شده… همیشه همینطور است، هیچوقت نگاهم نمی‌کند! می‌گویم “حالا دختره چطوریه؟ خوشگله؟ عروسکِش چطور؟ ثمین هیچ‌وقت عروسک نداشت… عروسکِش از این مو طلائیای چینی که نیست؟ هست؟” این را می‌گویم شاید اگر تعجب کند برگردد به طرفم نگاهم کند اما هنوز به روبرو چشم دوخته: “عروسکِش؟! نه! از همین پارچه‌‌ای‌هائیه که کُزِت هم برای خودِش درست کرده بود، موهاش هم کاموای مشکیه؛ انگار مال لباسِ کهنه‌ای باشه که شکافته باشنِش، توی هم پیچیده وُ گره خورده. چشماش هم دکمه‌س، یکی قرمز، یکی دیگه هم سبز؛ عروسکِش هم مثلِ خودش درمونده بنظرم می‌رسه.”
می‌گویم “عروسکِ هر دختری نصفه‌ی خودشه که نمی‌شه به کسی نشونِش بِده!”
فکر می‌کنم نباید منظورم را فهمیده باشد، می‌پرسد: “یعنی ثمین همه‌ی خودِشُ می‌تونِست نشون بده که عروسک نداشت؟!”
می‌خواهم حرفی بیاورم وسط تا مجبور نباشم جواب سؤالش را بدهم که خودش دنباله‌ی حرفش را می‌گیرد: “امّا چشماش مثلِ مالِ ثمین گرگ نداره. آروم‌تره. شاید مادرش مثل مادر من فقط برای خودِش گریه می‌کنه؛ مادر باید مثل تو باشه. مادر من خیلی ساکته، همه‌ش برای خودِش گریه می‌کنه، برای من اگر حرف می‌زد، مثلاً اگر از پدرم تعریف می‌کرد یا از غصه‌هاش می‌گفت، شاید یه کمی ازشون، منظورم از غصه‌هاشه، ازشون کم می‌شد. من هم بزرگ‌تر می‌شدم. بچه اگر قصه نشنوه بزرگ نمی‌شه. هان؟”
می‌گویم “بچه باید بازیگوشی کنه، سرشُ بشکنه، توی گِل غلت بزنه، بچه با حرفای غصه‌دارِ بزرگ‌ترها که بزرگ نمی‌شه.”
یک سنگ برمی‌دارد می‌اندازد توی آب، وسط حوض، روی عکسِ ماه. عکس ماه ریش‌ریش می‌شود، انگار سردی‌اش کرده باشد می‌پیچد توی خودش، باز از سرِ نو خودش را می‌سازد.
شب از همیشه تاریک‌تر است.





چشم‌هایش

پسر همسایه‌مان گفت “نباید می‌گذاشتم چشم‌هایش را باهاش خاک کنی! باید نگهشان می‌داشتم می‌گذاشتمشان توی صندوقچه که هر وقت به خودم غرّه شدم چشم‌های او را بزنم به‌جای عینکم!”
گفتم “معاذالله، با چشم‌های مُرده دیدن معصیت دارد پسر جان!”
+ولی چشم‌هایش خیلی زیبا بود، غریب‌کُش بود، حیف شد… چشم‌هایش حیف بود، از سرِ خاک زیاد بود…
گفتم ” بله زیبا بود…”
+ چشم‌هایش خیلی غم داشت.
گفتم ”همه‌اش تقصیر من بود، خیلی برایش درددل می‌کردم!”
+ این که خوب است!
پرسیدم “کجاش خوب است؟ شنیدن این چیزها بچه‌ها را زود بزرگ می‌کند.”
+ خُب، یعنی بزرگ شدن خوب نیست؟
گفتم “درد دارد…!”
+ ولی اگر می‌گذاشتی ثمین بزرگ بشود، دختر فهمیده‌ای می‌شد! می‌شود مادر من هم بشوی؟ مادرم برای من درددلش را نمی‌گوید، همه‌اش می‌نشیند برای خودش گریه می‌کند! من هم می‌خواهم فهمیده باشم!
گفتم “ولی من دخترم را کشته‌ام! نمی‌توانم مادر یک بچه‌ی دیگر باشم!”
+ چرا؟ مادر من هم یک بچه‌اش مُرده اما هنوز مادرِ منُ شش تا خواهرم هست، نیست؟
گفتم ”من معصیت کردم پسر جان! می‌دانی معصیت معنیَش یعنی چه؟ مادرها که معصیت نمی‌کنند!”
+ ولی خدا می‌بخشد!
گفتم “خدا” و تهش یک نفس عمیق کشیدم که یعنی نمی‌بخشد!
+ خدا که مثل من و تو نیست… می‌بخشد!
گفتم “اصلاً من نمیخواهم بخشیده شوم! اینطور درد کشیدن را برای خودم بیش‌تر می‌پسندم!”
+ این همه دردِ فرزند نداشتن کشیدی که خدا رحم کند بچه‌دارت کند، بعد خودت سِقطَش کردی چون توی گوشش قصه‌های غمگین گفته بودی؛ حالا می‌خواهی درد بکشی که از گناهِ کشتنش پاک بشوی! این حرف‌ها خیلی خنده‌دار است!
گفتم ”لابُد درد کشیدن را دوست دارم! تو چه می‌دانی!؟”
+ پس مادر من شو… اینطوری بیشتر درد می‌کشی!
گفتم “ولی مادرها معصیت نمی‌کنند، مثل مادر خودت که بی‌گناه تو را بار برداشت و آن شش‌تا خواهرت را !”
مسیح – پسر همسایه‌مان- خندید: این‌ها همه‌اش بهانه است!

~~~

پ.ن. رعایت حقوق مؤلف از واجبات و ترک آن از محرمات است.





ستاره‌ها تمام می‌شوند… شبی

ثمین…
برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!
باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابله‌ی قابل اعتماد سراغ کرده‌ام…
فقط باید کمی دندان‌هایم را به‌هم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!
ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همه‌چیز دارد به اجبار تمام می‌شود، نمی‌خواهم خیلی عذابت بدهم، نمی‌خواهم وقتی دارند تکه‌تکه‌ات را از وجودم بیرون می‌کشند، برایت از فلسفه‌های دردناکِ بودنت بگویم…
اما همه‌ی ولگردی‌هایمان توی کوچه‌پس‌کوچه‌های آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس می‌کنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو می‌برند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمی‌ماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش…
برو ثمین، تکه‌های خون‌آلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشته‌ها خون‌های دلمه‌شده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند به‌هم، جای بوسه‌های مادر گناه‌کارت را بگو بیش‌تر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند نامشروع بودی ثمین!
ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالایی‌هایی بخواند که نه تو را خواب می‌کرد و نه خودش را آرام…
حالا که دارند قطعه‌قطعه‌ات می‌کنند و از وجودم بیرونت می‌کشند بگذار برایت بگویم که چقدر همه‌ی آدم‌ها، ساده با مادرت بازی کردند، دست‌رشته‌اش کردند، گندم‌هایی که گذاشته‌بود برای تو بکارد، گرفتند و بی‌حاصل رهایش کردند!
ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بی‌دین‌ها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بی‌واسطه دلش به رحم آید…
ثمین… اجازه می‌دهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شده‌ای؟

~~~

پ.ن. نمی‌دانم اجبار است یا انتخاب، اگر عُمر به دیدار نماند، حلالم کنید…





که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

ثمین عزیزم!
دختران ناچارند مادر باشند، همانگونه که ناچارند روزگاری معشوقه‌ی بی‌پناه مردان باشند و تو هرگز نخواهی فهمید “مرد بودن” چه پیشه‌ی کثیفی‌ست و از آن کثیف‌تر معشوق بودن است…
ثمین… ثمین… ثمین… هرگز برای بی‌پناهی مادرت گریه نکن، او خودش می‌خواست معشوقه‌ی یک “مرد” -پدرت- باشد و به دخترت بگو، هرگز برای تو نگرید زیرا تو نیز طبق یک قانون نانوشته، خودت این درد را برای خویش انتخاب خواهی کرد…
میدانی ثمین؟ “خودکرده را تدبیر نیست”…

~~~

پ.ن. آقا من قبول دارم که [Ahmadi-nejad isn't my elected presidentاما این هیچ ربطی به محافلِ بین‌المللیِ فضول ندارد!





فرشته

ثمین، فرشته‌ی کوچکم! هرگز مادرت را برای خودخواهی‌هایش سرزنش نکن! می‌دانم منطق مرا تو نمی‌فهمی و منطق تو را من! خوب هم می‌دانم که این مادر عصبیِ تنها، مثل مادر همه‌ی دوستانت مهربان نیست، اما نمی‌دانی مادری که همه‌ی زندگی‌اش را برای تو مبارزه کرده، برای تو و فقط برای تو جنگیده، برای تو زخم برداشته و برای تو از همه‌چیز بی‌آنکه برای خودش سهمی بخواهد تکه‌ای برداشته، چقدر می‌تواند غمگین باشد، اگر می‌دانستی آنوقت شاید با این پیردخترِ غمگینِ غرغرو مهربان‌تر بودی!





دروازه

ثمین! دلت را بکن صندوقچه‌ی حرف‌هایت! آدم اگر صندوقچه‌ی اسرار نباشد دلش می‌شود دروازه‌ی مصر در سال‌های قحطی، همه به طمعِ گرفتنِ آنچه  خود ندارند می‌آیند و در سال‌های فراوانی مصر را از یادهایشان می‌برند!!





ویرایشنشده

می‌دانی ثمین؟ وقتی از راه‌روی ساختمان اداری دانشکده، همان‌که سرش انتظامات خواهران(!) هست، رد می‌شوم باید چشم‌هایم را ببندم، نفسم را حبس کنم و قدم‌های بلند بردارم شاید از بوی گندی که شبیه‌ش را فقط توی ماهی‌فروشی‌ها می‌شود حس کرد زودتر خلاص شوم! دلم آشوب می‌شود، یاد ماهی‌های زنده‌ای می‌افتم که توی دست ماهی‌فروش‌ها جان می‌کنندُ جان می‌کنند تا ما یک شب رویایی را سبزی‌پلو با ماهی بخوریم! آن‌قدیم‌تر که هنوز آکواریوم‌ها را نیاورده بودند بچینند اطراف ساختمان راحت‌تر می‌شد توی دانشکده جولان داد، حالا ماهی‌ها که نفس‌نفس می‌زنند یاد خودم می‌افتم که دست می‌گذارم روی قفسه‌ی سینه‌ام و تندتند نفس می‌زنم… فشار می دهم… فشار می‌دهم… فشار می‌دهم…: نباید گریه کرد، نباید جیغ زد، نمی‌شود رنجید، نمی‌شود زن بود… ثمین! یادم باشد یادت بدهم مثل مردها چند لایه باشی… آدم گاهی باید مخفی بشود زیر لایه‌های بالایی، بعد نمی‌فهمد چرا حس می‌کند که تنها راهش برای زنده ماندن مخفی شدن است! می‌دانی ثمین؟! منُ تو باید لایه‌لایه باشیم، مثل همین عکس‌هایی که هر روز توی فوتوشاپ باهاشان بازی می‌کنم تا بشوند “چیزی که باید باشند”… اصلاً هم نمی‌دانم چرا “چیزی که باید باشند” با “چیزی که هستند” همیشه این‌قدر تفاوت دارد اما چاره‌ای نیست… بعد هم باید حواسم باشد که لایه‌ها را با هم ادغام نکنم که بشود باز بعدها هم تغییرشان داد… می‌دانی ثمین؟ آدم‌ها خیلی پیچیده‌اند… آدم‌ها… ثمین! بیا کنارم بنشین تا با هم به آسمان نگاه کنیم، امروز خاکستری‌اش پُررنگ‌تر است!





نو می‌شود زمین، نو می‌شوم آیا؟

ثمین عزیزم.
این‌روزها که می‌گذرند… هرچه به نوروز نزدیک‌تر می‌شویم غمگین‌تر می‌شوم. روز باشد یا شب خیلی برایم فرقی نمی‌کند، فقط دوست دارم خواب باشم!
امروز که خاله‌هایت از همسرانشان حرف می‌زدند، نمی‌دانستم باید به خودم فحش بدهم، به روزگار یا به پدرت که برای نان گذاشتن در دهان همیشه باز خانه این‌قدر برای خودش گرفتاری درست کرده‌است؟ همین شد که دلم یک‌هو گرفت، خزیدم گوشه‌ای و چیزهایی برایت نوشتم. چیزهایی که نمی‌شود برای هیچ‌کسِ دیگری گفت…





کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار!

دختر عزیزم، ثمین!
گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز نبودی، آن‌وقت شاید می‌شد همه‌چیز را راحت‌تر ندیده گرفت؛ بعد به این فکر می‌افتم که اگر تو را نداشتم و باید تنهایی غمگینم را بدون تو تحمل می‌کردم چه؟ آن‌وقت خدای بی‌رحمم را شکر می‌کنم که حداقل تو برایم مانده‌ای!
ثمین عزیزم! علاقه که می‌آید عقل را می‌برد، کاش حالا این را می‌فهمیدی قبل از اینکه خودت بروی و سرت را به سنگ بکوبی. نمی‌خواهم تو به اندازه‌ی مادرت و به اندازه‌ی عمه‌ات و حتی به اندازه‌ی مادربزرگ تنها باشی.
دخترم! کاش آغوشت آن‌قدر بزرگ بود که همه‌ی تنهایی مادر پیرت را در آن جای بدهی و بعد بی‌آنکه توقعی داشته باشی ببوسی‌اش و دلداری بدهی و به‌قدری قوی بودی که وقتی داری همه‌ی این کارها را می‌کنی، حتی یک قطره هم اشک نریزی.
ثمینم! می‌دانم که اگر بزرگ‌تر بودی هرگز این‌ها را برایت نمی‌گفتم، آرزو دارم که گوش‌های کوچکت همه‌ی این‌هایی که می‌شنوند را نشنیده بگیرند. عزیزکم، اگر بدانی مادرت چقدر رنج می‌کشد وقتی یادش می‌آید که تو باید سفره‌ای که او پهن کرده جمع کنی، آن‌وقت آرزو می‌کند که ای کاش بی‌آنکه دخترش بودی، می‌توانست چون تویی را داشته باشد…
دست‌های کوچک تو هم اگر به لرزه بیفتند دنیا چطور کمرش را راست نگه دارد؟ کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار ثمین! اگر کوله‌ای داشته باشی مجبورت می‌کنند بار حماقت دیگران را به دوش بگیری.