کنجکاوم که بدانم این خدایی که میگویید هست، قبل از آفرینش انسان، جُز به یک قُل دو قُل بازی، به چه تفریح دیگری سرگرم بوده؟!
GoD in HiS hElL
@ ۱۸ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی
تگها:
کامنت؟
God on BZ mode!
@ ۱۷ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی
تگها:
کامنت؟
God on HeadLines!!
خدا ایستاده به تماشا،
قدِّ بلندَش را به درختِ خشکیده ی کنار خانه تکیه داده،
تسبیحِ دانه درشتَش را میگرداند
و آدامس موزیَش را میجود…
نگاهَش شبیه به آدمهای منتظر است!
خدا منتظر است،
خدا منتظر است،
خدا منتظر است،
خدا منتظر است ! ! !
.
..
…
××
@ ۱۴ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی
تگها:
کامنت؟
خدای پشیمان
پشیمان میشود خدا از همه ی نوآوری هایش در خلقِ جهان
در سال ابتکار وقتی خنجرهایمان را برای بریدن سرش تیز میکنیم!
@ ۷ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی
تگها:
کامنت؟
خدا جان!
خدا جان ! مدتی آسمانها و زمین رو به ما قرض بده لطفاً . . . راستش هوس کردیم مدتی “خدا بازی” کنیم … قول میدم زیاد به ترکیبِ زمین دست نزنیم، فقط شاید یه کم، در حدِّ اپسیلون، از ثروتِ اروپا رو به آفریقا و یه کم هم از پُررویی و نفوذِ ینگه دنیا رو به آسیا دادیم! همین . . . ! !
آهان! راستی … قبلِش هم بی زحمت یه مرغ سوخاری با فرنچ فرایز و مخلفات برامون بفرست، آخه وقتی گرسنه ایم حوصله ی رتق و فتق امور بنده هامونو نداریم … .. .
@ ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, خدا بازی
تگها:
کامنت؟
آرزو…
من یک نفرم! با هزار تا آرزو . . .
ببین . . . آدم فوقِش ۱۰۰ سال عمر میکنه … دُرُسته؟
حساب کردم اگه روزی ده دوازده تا از آرزوهامو برآورده کُنی اونموقع دیگه وقتی دارَم میمیرَم زیاد آرزو به دِل نمونده م!
@ ۱۵ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی
تگها:
کامنت؟
عاشقانههای پدری
عاشقانه ترین ترانه رو توی چشمای پدر فقیری دیدم که کیفِ دخترونه ی صورتی رنگِ کوچیکِ ارزون قیمتی رو محکم بغل گرفته بود و توی صف اتوبوس با غرور پدرانه ش ایستاده بود!
@ ۱۴ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی, مغلول و مسلسل, مناسبتی
تگها:
کامنت؟
نویسندگی
وقتی فکر میکنم میبینم که من و خدا در سَبکِ نویسندگی خیلی به هَم شبیه هستیم! هر دوی ما در موردِ شخصیِت هایی که برای نوشتنِ داستانهایمان خلق میکنیم، کمالِ بیرَحمی را بکار میبریم؛ تفاوتمان فقط در نوعِ روشِ ظالمانه ایست که برای شکنجه دادنِ شخصیت ها انتخاب میکُنیم: من قهرمانِ داستانهایم را اغلب ناکام رها میکنم و خدا در اوج ِ کامیابی، سر به نیستِشان میکُند!
@ ۲۸ بهمن ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
حق
نگاهی به قیافه ی هاج و واجِ فرشته ها انداخت، صدایش را صاف کرد، در کمالِ ادب ایستاد و گفت: ” سجده نمیکنم! این مزخرفِ چشم چرانِ شکم پرستِ پول دوستِ کاسبکارِ هوسرانِ مکّارِ روباه صفتِ طمّاعِ گـَنده دماغ را پرستش نمیکنم! ”
بیچاره حق هم داشت! نداشت؟!
@ ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
قویدل
فخر می فروخت به آنچه ساخته بود… می دانست این آفریده ی جدید چیزی کم دارد، اما چه می کرد؟ آیا سزاوار بود که معترف شود به کاستی آنچه بدان فخر می فروشد؟ پس با غرور درخواست شیطان را پذیرفت برای آزمودن این مخلوق دوپای جدید…. خدا قدرت شیطان را دست کم گرفته بود…
@ ۱۸ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟






