ببخش اگر باور نمیکُنی!
تـقـصـیـر ِ مَـن نـیـست!
اینان کلمــات را به فحشا کشانده اند…
و عواقبش را همه باید به دوش بکشیم…
ببخش اگر همدردیِ مرا باور نمیکنی! تقصیر ِ من نیست!
پ.ن. به فحشا کشاندن کلمات با عواقبی همراه است: آلبر کامو







ببخش اگر باور نمیکُنی!
تـقـصـیـر ِ مَـن نـیـست!
اینان کلمــات را به فحشا کشانده اند…
و عواقبش را همه باید به دوش بکشیم…
ببخش اگر همدردیِ مرا باور نمیکنی! تقصیر ِ من نیست!
پ.ن. به فحشا کشاندن کلمات با عواقبی همراه است: آلبر کامو
@ ۴ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
{+}
دریغ که من رنگی برای بال کشیدن ندارم! هان برادرکم! شالگردنِ زردت را به من میسپاری تا مثلِ شازده کوچولو خودم را بپیچم و در باد بایستم و شالگردنم را باد حرکت بدهد و آن طورِ خاص توی هوا نگهَش دارد شاید خدا دلش بسوزد و قوطی رنگم را پس بدهد؟
بعد من کنار تو، روی بستر سنگی حیاطِ خانه بالهای یک شب پَره را خواهم کشید و …
@ ۳ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
یک نفر مداد رنگی های خدارو دزدیده… آخه تازگیها خوابهام همه سیاه و سفید شده! تو پس فردا امتحان داری و توی اتاق خودت با چراغ مطالعه ی روشن نشستی و “فرهنگ عامه” میخونی! توی اتاق خودت… دلم لَک زده برای روزهایی که من و تو هم اتاق بودیم، شب به زور تخت های فلزی سنگینمونُ میچَسبوندیم کنار هم و بابارو کِشون کِشون از پای اخبار بلند میکردیم تا بین دو تا تخت دراز بکشه و برامون کتاب داستان انگلیسی بخونه! بابا جمله ها رو میخوندُ ترجمه میکرد و ما همیشه غُر می زدیم که “بابایی فارسیشو بگو!”… شبی یک ربع کنارمون می خوابید و اگر قرار میشد که بیشتر بمونه میشمردیم ببینیم چند تا یک ربع بیشتر میتونیم سرمونُ بذاریم روی بازوی بابا!! اتاقمون و لامپ مهتابیهای مربع شکلشو یادته؟ اتاقمون… که من از تاریکیش میترسیدم و چقدر عاشقت میشدم وقتی کیفِتو با کتاب پُر میکردی و درِ اتاقو با نخ می بستی بهِش که ناقافلی بسته نشه و تاریکی بیاد سراغِ من! اون موقع “کلاس عَسَلی من” بودی و چقدر بَدِت میومد که اینطور صِدات کنم! آخ داداشی! هنوزم رازهامو به تو میگم! می دونستی؟! میدونستی محبتهای معکوسِتُ میپرستم حتی اگه اخم کُنم و به جونِت غُر بزنم که بدجنسی! یه بار برات اس.ام.اس زدم “فرق نمیکنه صبح که از خواب پا میشی هوا چطوری باشه چون یه نفر اینجا هست که آسمونِ خاکستریُ برات آبی میکُنه… من همیشه هواتُ دارم داداشکوچولو!”، این از افاضاتِ “وینی خِرسه” بود… تو جواب دادی:”جوجو جوجو دِلبَندَک”… همین سه کلمه و من هنور نگهِش داشتم! بنظرم همین سه کلمه، عاشقانه تر از هر اس.ام.اس عاشقانه ایه! عاشق اینم که وقتی صبح ها داری میری دانشگاه، پشت پنجره بایستم و موهای فرفری و شال گردن زردتُ نگاه کنم. عاشق اینم که حتی وقتی می فهمم کجای کار ایراد داره صِدات کنم، تو کنارم وایسی، دستِتُ بذاری روی پشتی صندلی و بگی:”اینو که هزار بار پرسیدی!” یا وقتی از دانشگاه برمیگردی، من بپرسم امتحان چطور بود و تو بپرسی”تمرین css به کجا رسید؟!” عزیزکم! کاش میشد یک دل سیر بخوابم، بعد بیدار بشم و ببینم که چارزانو کنار نَئنوی کوچیکِ تو نشستَمُ خیره شدم به دستای کوچولوت که مشتشون کردیُ توی خواب لبخند میزنی؛ تو خمیازه بکِشی و من با یه خنده ی کِشدارُ یه صدایِ آروم آروم آروم بگم:”مامان نی نی داره خمیازه میکشه!”…
@ ۸ بهمن ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
مامان، پای ثابت رادیو بود، روشنش می کرد و می ایستاد به آشپزی و رُفت و روب و … رادیو که روشن میشد، جای قصه های مادر بزرگ نداشته ی ما هم با قصه های خاله نشیبا و بابا عاملی پر میشد… روزنامه ها تیتر زدن: حمید عاملی، بابا عاملی دهه شصتی ها … شهر بازی رو که اتوبان کردن، بی قیصر هم که شدیم، دیجیمون ها هم که معلوم نیست چه بلایی سر خاله ریزه آوردن، لابُد سر و کله ی خواستگار ها هم کم کم پیدا میشه…. سر بچگیمون چی داره میاد؟!
پ.ن.
من یه آسمون گریه دارم… لطفاً یه زمین خشک پیدا کنید برام… می خوام ببارم.
@ ۱۶ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
تخم مرغ شانسی هامو چیدم جلوم و دارم جوجه های آخر پاییزمو می شمرم؛ برای محکم کاری دوباره و سه باره می شمرم و عجیب اینه که هر بار یکی ازش کم میشه!
پ.ن.
عشق ترین داداشکوچولوی دنیا… تولدت مبارک … لطفاً هزار ساله شو!
@ ۳۰ آذر ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
آقای شاهزاده سلام… راستش را بخواهید من کم کم طاقتم طاق شده و گوشم از وراجی های خاله خان باجی های همسایه پر می شود و یک وقت خدای نکرده دیدید که حرف هایی که پشت سرتان می زنند را باور کردم ها. آخه آقای شاهزاده پس کِی می آیید دنبال صاحب کفش های بلورین؟ شنیده ام بعد از رفتن من با یک دختر مو طلایی چشم آبی رقصیده اید … راستش را بخواهید نمی خواستم باور کنم. اما منبع خبر آدم دروغ گویی نبود… یعنی حقیقت دارد؟ حالا که اینطور شد این یکی لنگه ی کفش را می دهم به آناستازیا — میشناسید که؟ خواهر ناتنی کوچکترم — تا خودش را جای من جا بزند و شما مجبور بشوید تا آخر عمرتان را با او سر کنید و فقط خدا می داند که او چقدر بدجنس است… اصلاً من قهرم… ”
امضا: سـ ـیـ ـنـ ـد ر لـ ـا “
@ ۲۷ آذر ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
قیصر، اولین لوتی هدف دار سینمای ایران بود. انگار قداره کشی رو یاد گرفته بود که جای لات بازی یه چیزایی رو حالی یه آدمایی بکنه! من که سنم به دیدن فیلماش قد نمیده، هیچوقت هم حوصله ی دیدن فیلمای قدیمیو نداشتم، اما انگار بعد از قیصر خیلیا گفتن که سینما رفتن دیگه بهشون نمی چسبه! حالا شده حکایت ما … انگار با رفتن این یکی قیصر، دل و دماغ شعر خوندن هم باهاش رفته! خدایش بیامرزاد! گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ **
پ.ن. ** فال نیک، قیصر امین پور
@ ۹ آبان ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
دوست بلاگر نازنینـ ـم! ساختار شکنی چیز غریبیست! دست روی دمل چرکین ساختار های اجتماعی نمی ذارم! منظورم ساختار ظریف و شکننده ی روح است تارهایی که دور خودمان (خودم، خودت) تنیده ایم، پوسته های سیلیسی یی که مثل تک سلولی های اولیه برای خودمان ساخته ایم تا از گزند احتمالی دور بمانیم! چقدر باید به خودمان فشار بیاوریم، استخوان بترکانیم، عذاب بکشیم تا پوست بیندازیم؟ من می ترسم! از کنار گذاشتن همه ی آهنگ های غمگینی که دل خوش می داشتم بهشان، که همدردم بودند! مـ ـیـ ـتـ ـر سـ ـم! اما مگر چاره چیست؟! باید چیزی جز این باشیم! چیزی بجز ماهیت اسف بار امروزمان! یک چیز بهتر! شاید یک چیز قابل تحمل تر! بهانه ای پیدا کرده ام برای خوش بودن! خدایا این بهانه را از من مگیر!
نازنینم تو هم بگو آمـیـن!
@ ۸ آبان ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص
تگها:
کامنت؟
رگ یک ابر جوان بر سر مزارت بریده می شود
بر مزار تو که بی من
بدون زیر انداز و لحاف گرم
خفته ای
تنها قدم می زنم این مصیبت را
هنوز
روی خط دراز زمان
من نیمی از خودم
و نیم دیگرم
درزیر سایه ی مرطوب یک ابر جوان
خواب های شیرین می بیند
این نیم زنده ام روی زمین قدم می زند
و پچپچه ها متعجبند
که چگونه بادبان هایم این باد سرد را دوام خواهند آورد؟
بدون تو
در حالی که هنوز راه باقیست!
عکس هایت
روی صفحه ی مانیتورم نقش بازی می کنند
چشم هایت اگر چه پیر و سالخورد
با نور پا به پا می رقصند
اما چه دورند
و همچنان قدم می زنم این مصیبت را
با مرصیه ات که در گوشهایم می پیچد
آیا
این جاده
دوربرگردان ندارد؟!
@ ۲ آبان ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مناسبتی
تگها:
کامنت؟
داداش کوچیکه نفر بیست و هشت کنکور سراسری شده، می بوسمش و بهش تبریک می گم، هوس می کنم اینجا هم چیزی براش بنویسم…. کاش ادرس اینجا رو داشت تا می دید دارم پزشو میدم!!
@ ۲۵ شهریور ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مناسبتی
تگها:
کامنت؟