از خواندن بعضی نوشتهها دل آدم مثل ژلهای که جاش گرم باشد از زیر وا میدهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه میکشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار میریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح میماند و بقیهی وقتش را توی اتاق سردش، “فقط” میخوابد.
ژله شدهام. ژلهای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتورهای یک نوشته دارد آب میشود.
حرکت کاتورهای
@ ۲۶ آذر ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آه, ایمان, سپید
۲۰ کامنت
آن ۲۴م نازنین
نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به همسرم بگم “بابای ثمین”… انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره… و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همهی زندگیمون رو گرفته، نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم…
@ ۲۶ آبان ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, دخترم، ثمین, مناسبتی
تگها:
۲۱ کامنت
هفت روز کذا
آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه میکنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره.
بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی آرزوی مرده خودشُ به رُخ میکشه مثل یه حفرهای که هیچی اندازهش نیست تا پُرش بکنه.
اگر از تکُ تا بیفتم، اگر نشون بدم آرزوهام مُردن اونوقته که باختم، اونوقته که×ِ پنجرهی زندگیمُ زدمُ همه چیزُ بستم…
من چیزیم نیست… نه! چیزیم نیست. فقط خستهم.
@ ۲۳ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل
تگها: , آرزو
کامنت؟
آمنه
شاید بعد از خوندن این نوشتهها بهم برچسب اجتماعستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که میدین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها به جامعه هیچ کمکی نمیکنه بلکه باعث جریتر شدن آشغالای خودخواهی مثل مجید میشه. آدمای کثیفی که روزها وُ روزها برای تخلیهی عقدههای روانیشون برنامهریزی میکنن تا برای یه دختر که در نهایتِ بیگناهی بعنوان قربانی برا خودشون انتخاب کردن درد به ارمغان بیارن بهجای عشقی که مدعیشن. من از قتل میدون کاجُ پل مدیریت به این طرف، یا حتی از قبلتر که خبر انتقامجوییهای اینطوری هنوز اینقدر عادی نشده بودن که بین اخبار روزنامهها کمرنگ بشن، تنها حسی که نسبت به خواستگارجماعت پیدا میکنم ترسه! ترس از انتقامجوییِ یه روانی که ممکنه ناخودآگاه سر راهش قرار گرفته باشم.
به تصمیم خانم بهرامی خُرده نمیگیرم و انتقاد نمیکنم، حتماً زندگی کردن با این حس که “من چشمای یه نفر رو ازش گرفتم” کار سختیه ولی کاش این “اولین حکم واقعی قصاص” اجرا میشد تا خشت اول کج نهاده نشده باشه…
برات بهترین آرزوهارو دارم. به شجاعتی که داشتی و به تلاشی که کردی و برای تکتک لحظههایی که من توی خواب ناز بودمُ تو درد کشیدی احترام قائلم.
پیروز باشی دخترک.
پ.ن/ تا قبل از برنامهی ماه عسل دلم به انتشار این نوشته نمیرفت.
@ ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مناسبتی
تگها:
۵ کامنت
عشق و ایمان
دو نفر در زندگیام بیهمتایند. یکی عشق است و دیگری ایمان، اتفاقن این یکی که ایمان است، عشق است و آن یکی که عشق است، “ایمان”.
باید به یکیشان یادآوری کنم که هرقدر بزرگ شده باشد و عشق یک آدم دیگری بشود باز هم ایمان من است و به یکیشان بفهمانم هرچقدر ایمان یک نفر دیگری باشد، عشق من است.
و بعد هم عذرخواهی کنم که این نوشتهها به وبلاگم ربطی ندارند!
@ ۳۱ فروردین ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص
تگها: , الف, بانک سامان, خانهی پدری, مخاطب خاص, میم, کافه صدوق
۲۱ کامنت
جادههای دور
جادهها که میروند مرا از تو
و تو را از خاطراتمان جدا میکنند
سرم را میگذارم روی شیشهی سرد پنجره،
گرمای هوا خودش را پس میکشد
همهی زمینهای سبز، از مقصدی که من دارم میگریزند…
عقب میکشند
به سمت چیزهایی میتازند که من پشت سر گذاشتهام ودور میشوم
خودم را دور میکنم
همه چیز از آن مقصد میگریزد و من بسویش میشتابم…
میشتابم…
میشتابم…
سرم سنگین میشود.
@ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
دستهبندی: با مخاطب خاص, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اتوبوس, ایمان, راه, مهاجر
۳۷ کامنت
معشوقهی خدا…
@ ۲۱ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: با مخاطب خاص, خدا بازی, مینیمالیستی
تگها: , ایمان, خدا, غم
۴۹ کامنت
تقدیمی
تقدیم به مر.ب.
و همهی آنهایی که دوست دارند از زندگی خصوصی آدمها سر دربیاورند!
اِشکال آدمهای مجازی با اسمهای مستعارشان این است که مرزی بین خیال و واقعیت قائل نیستند، شاید تفکرشان این باشد که زندگی همهی آدمهای واقعی هم در همین دنیای نحس چهاردیواریهای مجازی خلاصه میشود!
خیر آقایان! باور بفرمایید دنیا بزرگتر از این حرفهاست و گوشهای شنوای بیرون از اینجا هم محرمتَرَند و هم خودشان بیمنّت میشنوند و نیازی به تلنگر زدن و نیشخندهای شما برای شنیدن یا نشنیدن ندارند…
هر حرفی را نمیشود برای شما گفت!
هر موضوعی را نمیشود اینجا باز کرد…
اما میتوانم درخواست کنم که حرمت حریم خصوصیام را نگه دارید.
لطفاً…
~~×
@ ۳۰ آذر ۱۳۸۸
دستهبندی: با مخاطب خاص
تگها: , ایمان, دنیای مجازی, نقنق نحس ساعتا
۳۲ کامنت
عاشقانه
فلوکستین عزیزمُ بغل کردم و گوشی موبایلمُ گرفتم کفِ دستم، انگشتم روی نمایشگر گوشی ثابت مونده، تو هم نشستی توی گوشی من، پُشتِ کیک تولدمون {!}، با لُپهای بادکرده و بینی زخمی، شیطنت کرده بودی لابُد، یادم نیست. . .
من چهار تا شمع خودمُ فوت کردم و منتظر توئَم تا فوت کنی و من کیکمونُ ببُرَم!
صفحه ی نمایشگر خاموش میشه، چشمامُ میبندم، لبخند میزنم، مکث میکنم و شصتمُ میکِشم روی صفحه ی گوشی، روشن میشه، چشم که باز میکنم دوباره تویی با لُپهای بادکرده که هنوز میخوان شمعهارُ فوت کُنَن.
آهنگ توی گوشم میپیچه:
تو تموم دنیامی، تو تموم حرفامی، تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی . . .
سی ثانیه و مانیتور دوباره خاموش میشه؛ بازیِ شیرینیه، این بار باصدا میخندم و شونه هام که تکون میخورَن، درد میپیچه توی قفسِ قلبَم، لبهام میخندن امّا ابروهام خودشونو میکشن توی هم و اخم میشَن!
صدای موسیقی: ای تو تنها خوبِ دنیا، بی تو من تنهاترینم، با تو مثل یک ستاره، بی تو من خاکِ زمینَم
برمیگردم و خودکاری که روی میز کنار تخته و دفتری که همیشه زیر تُشَکِ رویِ تخت خوابیده رُ برمیدارم؛ صورتتُ با اون لُپ های هنوز بادکرده میگیرم به سمتِ ورقهای دفتر، چشمای تو و نور صفحه ی موبایل برگه های دفترُ روشن می کُنَن و مینویسم، میدونم که فردا این کلمه ها توی وبلاگم جا خوش میکُنن تا “دوست داشتن تو” رُ همه جا داد بزنَن. شاید به قولِ حضرتِ خضر به جز داداشکوچولوم باید کَسِ دیگه ایُ هم دوست داشته باشم!
@ ۹ فروردین ۱۳۸۷
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
خدا جان!
خدا جان ! مدتی آسمانها و زمین رو به ما قرض بده لطفاً . . . راستش هوس کردیم مدتی “خدا بازی” کنیم … قول میدم زیاد به ترکیبِ زمین دست نزنیم، فقط شاید یه کم، در حدِّ اپسیلون، از ثروتِ اروپا رو به آفریقا و یه کم هم از پُررویی و نفوذِ ینگه دنیا رو به آسیا دادیم! همین . . . ! !
آهان! راستی … قبلِش هم بی زحمت یه مرغ سوخاری با فرنچ فرایز و مخلفات برامون بفرست، آخه وقتی گرسنه ایم حوصله ی رتق و فتق امور بنده هامونو نداریم … .. .
@ ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, خدا بازی
تگها:
کامنت؟






