حمایت می‌کنم:










حافظه‌ها

اغلب، حافظه ها چیزهای مزخرفِ بیرحمی هستند که وقتی باید به خاطر بیاورند فراموشکار میشوند و وقتی باید فراموش کنند به خاطر می آوَرَند!






لقد می‌زند کودک…

بارداری باید چیز خارق العاده ای باشد !
یک چیز خاص، مثل اینکه آدمی که تا حالا یک نفر بوده، حالا یکهو بشود دونفر، خیلی حسِّ خوبی باید باشد! تازه از این دو نفرهای مجازی هم نه، از این دونفرهایِ مجازیِ بی مزه، که طرف میگوید “من تا امروز یکی بودم، حالا که ازدواج کردم، دو نفرم، باید برای دونفر کار کنم، برای دونفر تصمیم بگیرم، برای دو نفر…” ! یک دو نفره شدنِ واقعی منظورم بود! این که دست بگذاری روی شکمی که حالا آن نفر دوم توش خواب است، یا لَقَد می زَند، یا چیزهای خوشمزه هوس میکُند…
و این “لذّتِ نگاه کردن به برآمدگی شکم یک زن باردار بدجوری برای مادر شدن وسوسه ام میکند!






دور باطل

بیا بیخیالی طِی کُنیم!
و بنوشیم،
به سلامتی دایره …
که فلاسفه دور را باطِل میدانَند
و نِمی بینَند که ما به آن دُچاریم . . . /






بزکِ زنگوله‌پا

مامان درحالیکه موهای دخترکِش رُ نوازش میکرد ادامه ی قِصه رُ اینجوری تعریف کرد:

شنگول گفت:”ولی این اصلاً شبیه به دستای ظریفُ سفیدِ مامان بُزی نبود…!”
منگول که داشت چهارپایه میذاشت تا کلیدُ از گیره ی روی دیوار برداره، ابروهاشُ توی هم کشیدُ گفت:”مارُ بچّه فرض کردی؟ خودمون بهتر از تو میفهمیم که اون دو تا دستِ سیاهِ بیریخت، دستای مادرمون نیست!”
و حَبه ی انگور که داشت از توی آشپزخونه با چاقوی دسته زنجانِ مامان بُزی بیرون میومَد، دنباله ی حرفِ منگولُ گرفت:” امشب آبگوشت با گوشتِ تازه داریم!”

ایتا کوچولو که حالا چشمهاش پُر از خواب شده بود از مامان پرسید:” یعنی فردا که صابخونه میاد که… که… مممممم… ما هم آبگوشت با گوشتِ تازه دُرُست میکنیم؟ ”
. . . /






پوچ

در بازی گل یا پوچ!
زندگی مُشتَش را باز کرد

..
.
جر زَنی موقوف!
باید قبول کنیم که ما…
پوچ آمدیم . . . /






فیلمنامه

[نمای اول، داخلی، اتاق پذیرایی] زن یه دستشُ میزنه به کمرش، نعلبکی رُ با استکانِ توش و دو تا قندِ کنارش بَرمیداره، به مَردِش تعارف میکنه “دلم از اون شیرینیا که مامانِت میپَزه خواست، اگه بود الآن با چایی میخوردیم!” مرد لبخند میزنه و از جا بلند میشه :”اگه قول بدی نیم ساعت دیگه با یه چایی تازه دَم منتظرم باشی، جَلدی رفتم خونه ی مامان اینا با شیرینی برگشتم!”
[نمای دوم، داخلی، اتاق خواب] - آخ! – چی شد؟ – پسره عجب ووروجَکیه، هَمَش داره لَقَد میزَنه! – پس به خودم رفته، فوتبالیست میشه!
[نمای سوم، خارجی، بیمارستان] - مبارکه آقا، گل پسرتون بدنیا اومد! – آخ خانوم پرستار قربونِ دَهَنِت مادرش خوبه؟ – بله جُفتشون خوبن!
[نمای چهارم، بیست سال بعد، داخلی، اتاق پذیرایی] – باز این لَندِهور کُجا رفته نیومده؟ – پسر توئه دیگه، اََلواتی کردنش هم به خودِت رفته! – پسر تو نیست دیگه! خودم زائیدَمِش لابُد! تو مادرشی باید راهُ چاه نِشونِش بدی! – من؟ من زورم به اون غول بچّه میرسه؟ تا بگم “تو” دست روم بُلند کرده بیصاحاب! – من که خونه نیسَّم تو باید ادبش کنی! – تا وقتی به شیرِ من بود خوب بود، همچین که افتاد به لُقمه ی حروم تو از راه به دَر شد . . .
[در نماهای بعدی جَنگ همچنان ادامه دارد] . . . /






فحش بده.

تب دارم، مادر پاشویه ام نمیکند، هذیان میگویم؟!
هذیان های دیوانه برای خدا پسندیده تره تا قربان صدقه های عاقل طمع کار . . . /

فُحش بده، دلداری نه!






فرقان

خدا خیلی ظالم است! خودش هم یکجاهایی اعتراف میکُنَد به جبّار بودنش و به “خیلی چیزهای دیگر بودَنـَ “ـش! [...!] اینکه هِی آدم را میرساند به آخر خط، اینکه بارها وُ بارها “جان به لب” میکُنَدِمان و بعد با لبخندِ ملیحَش حالیمان میکُنَد که امتحان بود، به قول خودش “فتنه” بود برای اینکه “فُرقان” عطا کُند به ما . . . /

[فرقان؟ یکجور قدرتِ تشخیصِ خوبُ بد، جداکننده حق از باطل است !]






مهمانی

ضرب المثل ها دروغند وقتی که میگویند “پلک چپم میپرد، مهمان خواهیم داشت!” پلکِ بازیگوشِ چشمِ چپم در انتظار هیچ میهمانی نیست!






همین یک قدم مانده تا صبح! بیا زنده بمانیم!