حمایت می‌کنم:

















چند قدم

همین یک قدم مانده تا صبح
بیا برای خاطر کاغذهای سفیدِ وسوسه گر
بیداری بکشیم روی تخته سیاهِ شب !






بیچارگان

بیچارگان دو دسته اند:
آنان که از مادّیات مالامالَند و از معنویات تُهی و دوم آنان که از معنویات سرشارَند و از مادّیات هیچ ندارند بجز قلیلی به قسم “بخورُ نمیر{!}”. دسته ی اول میبایست از مالِ دنیا و آنچه به چنگ آورده اند چشم بپوشند تا به ماوراء رسند، و آن دومین باید معنویات را کنار گـُذارده، از اخلاقیات نیز بُگذرَند تا به مالِ دنیا دست یابند !
و هر دو، باز، از بیچارگان خواهند بود !






روزگار غریبیست نازنین!

روزگار با ما غریبی میکند، مثل بچه های شیرخواری که بجز مادر کسی اجازه ی در آغوش گرفتنشان را ندارد و بعد که یکی بغلشان میگیرد، میترسند، اخم میکنند و بعد پُغ میزنند زیر گریه . . .
روزگار خیلی عجیب است، بله عجیب!
مثلاً
دلخوشی های کوچکی میدهد به آدم
چیزهایی مثل
رادیو
کتاب
یا کوچکتر از آن
قهوه ! !
و خودَش هم با کمالِ وقاحت . . .

پ.ن.
… نَسَبی یا سَبَبی بودَنَش را نمیدانم امّا انگار
روزگار هم با نُتِ “فا” یک خویشاوَندیهایی دارد !






مست

آنقدر مستی
که همه چیز را مِی می بینی!

آنقدر مستم
که تلو تلو خوران
جام زهر را پیش آرَم
و دستانم را
برای نوشیدنت پیاله کُنم!






ایمان و امید

ایمان و امید: این دو تا زمانی دو چیز متفاوت بودند! امروز یک چیزَند! یک چیزی که نه میتوان مطمئناً گفت “سراب” است و نه میتوان ۱۰۰% گفت که “آب” است!
این روزها دلم یک چیز میخواهَد :
اینکه با خدا یک قرار دو نفره، توی کافی شاپ یوفو {میدانِ ونک} بگذارم، از آن نوشیدنی مُزَخرَف که اِسمَش “آیسمودیِ استوایی” بود سفارش بدهم، خدا را با غضب نگاه کُنَم، دودِ کاپتان بلکَم را توی صورتش فوت کُنَم و بعد با همان لحن طلبکارانه ای که گاهی به صدایَم میدَهَم از او بپرسم که “آیا راه نجاتی هست؟” و او هم با کمالِ آرامش بگوید “نه!”

پ.ن.
:))
خوب است!
خوب است!
کمالِ همنشین، در من هم {!} اثر کرد !






لال شَوَم اگر…

استادِ عزیز {+}، شرمنده ام ولی . . . هر چه قدر که شب به صبح نزدیکتر میشود ، من نیز بیش تر به این نتیجه میرسم که عبارتِ
“شاید این جمعه بیاید… شاید …” {+} عجب جمله ی زیادی خوشبینانه ایست!
خدای یکتا آدم ها را وانهاده !
به اَمانِ آن چند خدای دیگر !
وای !
لال شَوَم اگر
باز هم کُفر گفته باشم !






تضاد

~ [ دیالکتیک توحیدی ،
۲ یی که ضربدر ۲ میشود ۵ ؛
یک تضاد ... ]
و سَردَرگـُم شدن !






Eve

داداشکوچولو روی کاناپه لم داده داره افسانه ی سیزیفِ آلبر کامو رُ میخونه، میگم “بیا ماهُ ببین چه نازه”
کتابُ از جلوی صورتش پایین میاره، یکی از اون نگاه های مخصوصِش بهم میندازه، ابروهاشُ به اون طرز خاص که من خیلی دوست دارم و هرگز نتونستم توصیفش کنم بالا میبره و میگه “امشب دوباره ماه تمام است و ما تمام!”






اجبار به اختیار

بینِ جبرُ اختیار، ما مجبوریم که اختیارُ انتخاب کنیم . . . /






اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار

شاید طولانی باشد امّا چاره ای ندارم، باید بگویم که دیشب چه بیداریِ شبیه به کابوسی داشتم، شاید اگر دیگران بشنوند، از بار ترسی که هنوز با من است، چیزی کم شود:
بعضی چیزها هرگز از یادِ آدم ها نمیرَوَد! مثل صدای شیوَنهای زنی که تمام دیشب توی حیاط خلوتِ خانه ی ما پیچیده بود و با صدای حُزن آلودِ سازدهنی یی که جوانکِ عاشق پیشه ی همسایه مینواخت قاطی شده بود. هوا دم کرده بود و برق ها هم از نمیدانم چه وقت رفته بود، از شدّتِ گرما از خواب پریده بودم، قلبم تند میزَد، نفسم تَنگ شُده بود، داشتم کورمال کورمال دنبالِ چیزی میگشتم که بتوانم خودم را با آن باد بزنم شاید آرام شوم که متوجه صدای کشدار ناله های خفیفی شدم که کم کم اوج میگرفت، ناله های زنی بود که انگار با چیزی پوستَش را میخراشیدند، گاهی صدایَش اوج میگرفت و به شیوَنهایی دردناک تبدیل میشد و بعد باز آرام میگرفت و ناله های غمگینی میشُد که ساز دهنیِ پسرکِ عاشق پیشه را همراهی میکرد. یک آن خیلی ترسیدم، خوف بَرَم داشت! صدا نزدیک بود، از حیاط خلوتِ خانه ی ما میآمد، همه ی شب هم مرا با بیخوابی همراه کرد! همینطور مُدام اوج و حضیض داشت! آخرش هم جرئت نکردم ببینم چه خبر است، همانطور چراغ قوه بدست زیر پنجره ی حیاط خلوت نشسته بودم و با هر بار بلند شدنِ صدا بیشتر به خودم میپیچیدم. تا نزدیکِ صبح همین ماجرا بود، صبح سایه ی پیرمرد لاغری را دیدم که خمیده خمیده از توی حیاط گذشت، لرز نشست توی تمام بدنم: این باید همان مرد باشد ، همسایه ی وراجمان -مادر همین پسرکِ عاشق پیشه- با چنان آبُ تابی برایمان تعریف کرده بود که امکان نداشت سایه اش را از این فاصله ی نزدیک ببینم و نشناسم، پیرمرد چند ماه پیش عروس جوانَش را توی همین حیاط خلوتِ خانه شکنجه کرده بود، تا خودِ صبح، با اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار، بعد بدنِ نیمه جانش را همانجا رها کرده بود، آمده بود توی خانه سیگارش را کشیده بود، چایَش را نوشیده بود و برای همیشه گورَش را گُم کَرده بود؛ صدای قدمهای سایه نزدیک تر میشد، قلبِ معیوبِ من… آوخ! من . . . /