بهاره؛ دقیق تر بگم:اَردی بهشت یعنی بهشت زمین! با هزار امید و آرزو دست مادرم – درخت- رو وِل میکنم و میپرم تو آغوش باد، مادرم داد میزنه گرده ی عزیزم! تو هنوز کوچیکی و دست هاشو در جهت باد دراز میکنه تا شاید بتونه منو بگیره و برگردونه پیش برادرم برگ و خواهرم شکوفه اما من جاخالی میدم و از دستش در میرم، امیدوارم که یه خاک نرم و مرطوب پیدا کنم، توش فرود بیام، جوونه بزنم، بزرگ بشم، مادر بشم، مادر یک عالمه گرده ی کوچولوی همسن الآن خودم که می خوان برن دنبال سرنوشت خودشون! از مادرم دور میشم، باد هم نامردی نمیکنه و دستمو ول میکنه، چرخ میخورم و چرخ میخورم تا میفتم روی یه سطح سیاه سفت، گیجم که کجا افتادم؟ یه ماشین – از همونایی که مادر ازشون بدش میومد- از روی تنم رد میشه و همه ی آرزوهامو زیر فشار چرخاش لِه میکنه!
پ.ن. در این نوشته هیچگونه افعال معکوسی بکار نرفته






