راستش… من خَجـِلم! عذر خواهی میکنم… نمیدانم چطور بازگو کنم اما… چقدر گستاخانه، با چشمانِ از حدقه درآمده ام، عشق بازیِ دو پاره ابر آرام، با آهنگِ زیبایِ غم انگیز حاکی از انتظار جداییشان را میـپــاییدَم… امّا به خدا… من هرگز، بجز در این یک مورد چشم هایم را در باغ همسایه نچرانیده بودم! اصلاً کجایِ این آسمانِ ظالم، با این روشهای رَذیلانه ای که برای به رُخ کشیدنِ عظمتش به کارِ نمایش میگیرد با این همه لطافت که از سرانگشتِ ابر میچکد همسِنخ است که اینقدر ساده لوحانه، همه ی رنجِ باروریُ زایشِ باران را به این قابله ی گـَلُ گـُشاد با چشمهای گود رفته و صورتِ کبودَش نسبت میدهیم؟ لعنت به دلِ سیاه شیطان! من میدانم، به این دلِ یک وجبی ام بَرات شده که هرچه هست، زیر سر همین قابله ی بی همه چیز است: نفرین میکند، جادوُ جنبل میکند، یک کاری میکند که هر وقت، دو تا ابر عاشق به هم میرسند…
همیشه به اینجای قِصه که میرسم دلم آشوب میشود، میمیرم: میـ. ـمیـ. رَم!!
راستی که چه تعبیر بی رحمانه ایست: “گریه ی آسمان”






