فلوکسِتین عزیز!
مسأله کَمی جِدیتَر از آن چیزیست که تو می اندیشی!
تلخ که میشوم، هَمانوَقتها که حتی خود نمیدانم دردم چیست، هماندَقایقی که حتی قویتر از تو هم به فریادِ شبهای بیخوابِ من پاسُخی نمیگویند، به نتایج غم انگیزی میرسم! به آسمان خیره میشوم شاید در بیکَرانِ سیَه رویِ خَجـِلَش غَرقه شوم امّا… امّا عُقَّم میگیرد از ستاره های بی چشم و رویی که برایم چشمَک میزنند؛ به گُمانَت حَلقه ی بَندِگی مرا بَر گوشهایم و طوقِ بردِگی ام را بر گردن نمیـبینند که چُنین بیشَرمانه، با غَلاف کردنِ موقتِ خنجرهاشان، لبخندهای موزیانه تحویلَم میدهند؟!
بیشرمانه
@ ۲۳ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:






