این روزها روح سرگردانم را هیچ چیز ارضا نمیکند…
نه نیایش های شبانه، نه دلخوشی های کوچک روزهای دنیا… نه لاک های رنگ و وارنگی که زمانی عاشقشان بودم، که انگشتان قلم بدستم را زینت می دادند… این روزها حتی خودِ خودِ خدا هم اگر بیاید نخواهد توانست روحم را ارضا کند{استغفرالله}…
هی! ابراهیم! هرسال که قربان می آید، آرزویم این است … که کاش گوسفندی بودم با چشمان خمار از بوی علف… تیزی ات را می کشیدی از غلاف، می گذاشتی بین دندان هایت، آب می نوشاندیم… “بسم الله”ـَت را زیر لب می گفتی، سرم را بالا می گرفتی…
قربان چند روز است که گذشته است و در حسرتم که چرا امسال هم من آن بره ی خوشبخت نبودم؟!
قربانی
@ ۵ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مغلول و مسلسل, مناسبتی
تگها:






