رگ یک ابر جوان بر سر مزارت بریده می شود
بر مزار تو که بی من
بدون زیر انداز و لحاف گرم
خفته ای
تنها قدم می زنم این مصیبت را
هنوز
روی خط دراز زمان
من نیمی از خودم
و نیم دیگرم
درزیر سایه ی مرطوب یک ابر جوان
خواب های شیرین می بیند
این نیم زنده ام روی زمین قدم می زند
و پچپچه ها متعجبند
که چگونه بادبان هایم این باد سرد را دوام خواهند آورد؟
بدون تو
در حالی که هنوز راه باقیست!
عکس هایت
روی صفحه ی مانیتورم نقش بازی می کنند
چشم هایت اگر چه پیر و سالخورد
با نور پا به پا می رقصند
اما چه دورند
و همچنان قدم می زنم این مصیبت را
با مرصیه ات که در گوشهایم می پیچد
آیا
این جاده
دوربرگردان ندارد؟!






