روی صحنه می رقصد، آزادانه که نه ولی با ولنگاری تمام! با دستهایش آرامُ با وقار، باآسودگی دخترکی باکره در خانه ی پدر، هوا را میشکافد، بی خیالِ بند ها و بردگی ها، پای راستش را بالا می برد، با زاویه ای نود درجه در امتداد قائم نگه میدارد، بدن سبُکش را روی پنجه ی پای چپش می چرخاند، ماهرانه، سبکبال، بی خیال اصلاً چه فرقی می کند بدنش از چه چیزی ساخته شده؟ چه فرقی می کند که مغزش از کاه است یا ساچمه؟ مهم این است که او ستاره ی امشب باشد، باید خوب برقصد برای ستاره شدن و ستاره ماندن. اصلاً چه فرقی می کند که عروسک گردان تویِ عروسکِ خیمه شب بازی را از کاه پر کرده یا ، باید خوب بدرخشد تا فردا اینها که امروز آمده اند دیگرانی را به تماشا بفرستند و فردایِ دیگر، تماشاگرانِ چشم ناپاکِ دیگر!
متحرک
@ ۱ شهریور ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:






