بی درنگ اندیشه ام این است: مباد از گلویم سوتکی سازید، سپاریدش به دستِ کودکی گستاخُ بازیگوش، یکی از این پسرهای ولگرد خیابانی . . . مبادا بازیچه ای باشم بدست یک نفر لاتِ خیابانگرد تا دمادم سکوتم را به یک بازدم، با نفسهای پُر از خَشمَش بیآلایَد!
من این مرگ سرشار از سکوتم را . . . با آن خوش الحان سوتکِ بازیچه ی بازدم{!} طاق نخواهم زد . . .
اهورایی
@ ۱۲ فروردین ۱۳۸۷
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:






