تنهایی را قدم میزنم
به بازی گرفته اند مرا
مرا؟ این بار هم مفعولم قرار داده اند!
آری … مرا به بازی گرفته اند٬ بازی ترس …
از آن بازی های پر از تردید
بازی هایی که باید فریاد بزنی برای بردن
من از این بازی های سخت می ترسم
از سماجت زندگی
و از مردن هم !
از دمیده شدن روحی دیگر در کالبد بی جانم
برای عبور از پلی به باریکی مو!
هی یارو!
اگر زندگی این باشد … من٬ حتی٬ از “این” هم می ترسم!
راستی
بگذار گلویی تر کنم
بسیار فریاد زده ام!
مفعول
@ ۷ اردیبهشت ۱۳۸۳
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مغلول و مسلسل
تگها:






