ثمین…
برایت گفته بودم به آرزوها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دلبستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!
باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابلهی قابل اعتماد سراغ کردهام…
فقط باید کمی دندانهایم را بههم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!
ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همهچیز دارد به اجبار تمام میشود، نمیخواهم خیلی عذابت بدهم، نمیخواهم وقتی دارند تکهتکهات را از وجودم بیرون میکشند، برایت از فلسفههای دردناکِ بودنت بگویم…
اما همهی ولگردیهایمان توی کوچهپسکوچههای آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس میکنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو میبرند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمیماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش…
برو ثمین، تکههای خونآلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشتهها خونهای دلمهشده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند بههم، جای بوسههای مادر گناهکارت را بگو بیشتر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند نامشروع بودی ثمین!
ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالاییهایی بخواند که نه تو را خواب میکرد و نه خودش را آرام…
حالا که دارند قطعهقطعهات میکنند و از وجودم بیرونت میکشند بگذار برایت بگویم که چقدر همهی آدمها، ساده با مادرت بازی کردند، دسترشتهاش کردند، گندمهایی که گذاشتهبود برای تو بکارد، گرفتند و بیحاصل رهایش کردند!
ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بیدینها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بیواسطه دلش به رحم آید…
ثمین… اجازه میدهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شدهای؟
~~~
پ.ن. نمیدانم اجبار است یا انتخاب، اگر عُمر به دیدار نماند، حلالم کنید…







چی بگم
اگر حقیقته امیدوارم بازم ببینمتون
اگرم نیست که… بغض بهانه نمی خواد
ثمین تو یلدای من است …
آآآآآآآآآآآآآآی دخترک … دلم آتش گرفت با این پستت … درد از دست دادنش را خوب می دانم … کشیده امش …
گریه کردم … خیلی … برای خودم … که نوشته شدم توی این سطر ها و واژه ها …
گریه کردم … برای ثمین .. برای یلدا … برای من … برای تو شاید …
آه دخترکم … می دانی چند روز است که می خواهم برایت بنویسم … از تمام آنچه گذشت و می گذرد هنوز …
می دانی من دلم برای تمااااام ثمین ها می سوزد … چه خوب که ثمینت را نیامده برش گرداندی … آنجا به گمانم جایش امن تر است و دل تو آرام تر … نمی دانم …
دخترک … راست می گویی …
کاش می شد رفت … گوشه دنجی نشست و گریست … حتی اگر هیچ حرفی برای گفتن نباشد … کاش …
برای هیچکس پیش نیاد . تنها یک دل شکسته است که باقی میماند.
سلام
کامنت جالبی بود شاید با حال وهوای این روزهای زهر آلود من جور در می آد البته هر کس یه جوری
اما من امیدورام که یه کی اون بالا هست
دخترک زیبا!نمیدانم از چه روی تصمیم به تکه تکه کردن ثمین گرفتی؟؟؟ تکه تکه کردن وجودت ،روحت!وچرا اینچنین دلشکسته و نا امید دم از جهنم و گور و… میزنی؟؟؟!!! پس چه شد آن همه مهر؟؟؟ آن همه عشق؟؟؟ آن همه شکیبایی؟؟؟
اما… این را میدانم که :” آنسوی ناکامیها خدایی هست که داشتنش جبران تمام ناکامی هاست”
حزب خر حزبی برای تمام رای سبز ها و مخالف کودتا
چرا؟؟؟ آخه چرا اینکارو میکنی؟؟؟
احمفانه است
رد پای تو . . به بلاگ من هم رسید !!
لینکت میکنم . ..
حالا که دارم میرم…!
ببخشید اینها واقعیت داره یا داستان بود؟
هر داستانی ریشه در واقعیت داره…
از هذیانات یک خوابنما بود یا جدی جدی داری …؟!
جدی جدی دارم…!
چشمانم خیس شد…
ولی شجاع هستی دوست من!چرا که رنج تکه تکه شدن از مصیبت زیستن بیشتر نیست…
به دقت باغ بلور جناب مخملباف رو بخون ! که برای عقبی و یه چیزایی میگن برا هموما خیلی خوبه…سفرت به خیر ها…!
به ثمین بگو داد بزند نا مشروع بودنش را
شاید کسی،جایی بشنود فریاد دل این همه زن را
شاید خدای ثمین و پدرش ، برای یک لحظه دلش برای این مخلوق بسوزد و کم کند از دردهایش
ما همه نامشروع باردار می شویم و سقط می کنیم بدون هیچ داد و اشکی
ما همه بی صدا فریاد می زنیم این همه درد را
..
..
..
کاش بمونی دخترک
حرف های “من” حرف های من هم هست.. تماما!
لینک کردم توبلاگم اما تا تعریف از گناه چی باشه.
نمیدونم انقدر خسته ام که
درد هم نمیدونم چه شکلی و چه مزه ای ولی
اگر بیای که خوشحال میشم
شاید بتونم مث خیلیا بگم که انکار اما
این تویی نه کس دیگه.
پس اگرهستی سرت به تنت ارزیده که هستی پیشداوری در مورد تصمیمات خداوندم ندیده بودم که دیدم.
البته شبیه قصه بود امیدوارم که بیشتر حقیقت اش حقیقت شما نباشه اما اگر هست هم که هست .
بای
میگن دور شوی عزیز شوی همینهها… حالا که دارم میرم همه دارن دونهدونه لینکم میکنن!
… و من به این باور دارم که تو نوشتم برای ثمین را فقط کنار گذاشتی … دل خوشم به بقیه موضوعات !
باشم ؟!
بعید است بانو… بعید که میدانی یعنی چه؟ فعلاً دل به همین جوابها خوش دارم…
چه خوب مینویسی و حسم را به بازی میگیری با بازی کلمات
انتخاب یا اجبار میخواهم تمام نشود نوشته هایت و اگر تمام شد حست بماند نه برای نوشتن که برای وجودت
درود
تازه آمدم، تو هم داری میروی!
چرا این روزها آشناها اینقدر زود زود کم میشوند؟؟؟؟!
دلم سوخت
برای خیلی چیزها
نه برای تو
برای مردن و سقط شدن ثمین تو و نیروانای من
ثمین…
دخترش…
کاش حداقل دختر نبودی…!
ثمین دخترش…
مامان و بابا مسابقه گذاشتند که چه کسی بهتر لالایی میخواند…و خوابشان نبردوهیچ وقت هم نفهمیدند…!
حرف هم ته میکشد این موقعها!!
زنده بمان بانو…
سلام :( واسه من آجی حنا هستی!از همون روز اول که باهات آشنا شدم انقدر احساس نزدیکی میکردم،که گفتم آجی.آجی حنا :(
سخته باور کنم میخوای بری… اصلاً دوس ندارم سال دیگه اول شهریورو به کسی تبریک نگم واسه تولدش…
غرورم زیاده!!! ولی میشکونمش،خوردش میکنم که بتونم خواهش کنم یا شاید التماس که نری که بمونی،که ادامه بدی…
شاید ثمینو از دست دادی ولی به ۴ نفر دیگه کمک کن،که ثمینشون نامشروع نباشه که بخوان از دستش بدن!!!! بمون و بگو
{{این یه خواهشه آجی کوچیکه،خواهش کسی که چشمش گریونه}}
بمون و با بودنت ثمینو زند نگهدار :( بمون و از زندگی بهشتی ثمین بگو،میدونم حتماًاز توی بهش هم واست میگه حرفاشو…….. بمون آجی :( :( آجی حنا
?
چندمین باره که میام و بغض می کنم و میرم
بانو آخه چرا؟؟ . . .
خیلی وقته لینکت کردم اما خیلی وقته که سر نزدم
در تحیر نوشتنت بمونم یا داستانی که تعریف کردی؟
من با این نوشته هات دلم نمیاد از ثمین دل بکنم
تو چطور؟
اجبار دلم میاد نمیاد سرش نمیشه بانو!
میدونی با این نامه هات روح مادری رو تو وجود همه ی زن ها بیدار میکنی
صبر کن…
اینها تمام خواب نیست؟
راستی نظرم عوض شد
این همه رفتن، تو هم برو.. به هیچ جای دنیا بر نمیخوره
خودم یعنی کی؟
اجبار بر کورتاژ؟ اجبار بر هجرت؟ دردناک است ولی بی برگشت نیست. برگشتی ندایی بده!
اجبار حالا؟بعد از این همه؟
نمی دونم چی بگم…..وقتی نوشته ات رو خوندم دو ساعت تمام گریه کردم و از خدا خواستم کمکت کنه تا کمتر رنج بکشی
می شه خواهش کنم نری؟ :(
دوست عزیز
هر لحظه ای که خدا بهت فرصت داده برای زنده بودن فرصتی ست برای ساختن زندگیت و آ؛ینده ت و گاهی جبران گذشته ت…
محبت محبت میاره
من مطمئنم ثمین هم دوست داره چون تو دوسش داشتی و داری
اینو هم مطمئن باش که خدا همه بنده هاشو دوست داره ، اونائی که بشناسنش و دوسش داشته باشند میتونند محبتش حس کنند
ستاره ها تمام نمیشوند مگر روزی که خدائی نباشد یا چشمی نباشد که آن ها را ببیند
میشه نری ؟!
می دانی ، داشتم آرشیو را زیر و رو می کردم که رسیدم به این :
پاییز بی باران خیلی گناه دارد، خیلی طفلکی است…
و پاییز بی باران تنها تر ،
و پاییز بی باران بیشتر مستحق دوست داشته شدن است…
تو معشوقت را داری و پاییز هیچ کس را…
بهار هم عاشق زیاد دارد…
و پاییز … هیچ کس را…
بیا برای پاییز بی باران دل بسوزان لیلا… اگر دوستش نداری لااقل برایش دل بسوزان…
یادت هست ؟
بعد دلم باران خواست … می دانی پاییز بی باران عین دل ِ این روزهای من است … تنها .. غریب … خشک ..
و من دلم باران می خواهد …
دلم برایت تنگ است دخترک …
نمی دونم چی بکم…..ولی بازم بیااین اشک لعنتی نمیذاره بنویسم وحرف بزنم
کُشتیش یا هنوز…؟
چه قد تلخ بود .. بغض کردم
یاد کتاب ” نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ” افتادم
با این که خوندتو تازه شروع کردم، امید وارم بمونی
دخترک …
امیدوارم این هایی که گفتی چرندی بیش نباشد
امیدورام این آخرین پستت ، و آخرین کامنت من هم نباشد
نگرانتم حنا .. :-(
می دانی فلانی؟ من به شِدِه(یعنی به شدت) با تو همزاد پنداری می کنم ، هم از لحاظ گفتار و هم از لحاظ پندار و مخصوصا از لحاظ کردار ، و خودم را سرزنش می کنم که چرا تو غمگین تر از منی ، من که کردارهایم خیلی بدتر از تو بوده ، تو فقط لب چندتا مرد را بوسیدی و چندباری بیرون از خانه خوابیدی (شاید البته) اما من….
“اما من” را بیخیال…اما تو زورت به سر خدا نمی رسد ، خدا اگر بخواهد از توی شکمت بچه در بیاورد ، در می آورد ، حالا زن بابای ثمین بشوی یا توی زندان سربازان امام زمان گیر بیافتی….قرار باشد حامله بشوی می شوی
و اگر بخواهد ثمین را بیافریند می آفریند ، چه از توی شکم تو باشد چه از توی شکم صغرا خانم….
تازه شکم صغرا خانم از شکم تو بهتر هم هست هم جادار تر است هم مطمئن تر ، اما گذشته از همه ی این حرفهای بزرگسالانه بیا یه کم خودت را بیخیال از همه ی این اوضاع و احوال کن ، اینقدر جدی بشوی زود پیر می شوی و این به این معنا نیست که زود می میری ، شاید دیوانه شوی ، حافظه ات را از دست بدهی ، بفرستنت آسایشگاهی ، دیوانه خانه ای چیزی
این همه جزاع و جزع که از صبح تا شب می کنی آخرش تنها چیزی که برایت باقی می گذارد یک آرشیو است که به قول خودت مثل علف می ماند برای گوسفندها
من نیامده ام که بگویم مرو ، آمده ام که بگویم برو ، تو عرضه نداری اشک آدم را دربیاوری ، اگر اشکمان را در می آوردی خیلی خوب بود ، تو بغضمان را در می آوری ، آدم ک.نش پاره می شود هر بار که چیزی از تو می خواند ، اگر خودت هم نروی من دیگر نمی آیم پیشت ،
من هم مثل تو کودکی ای پر از خوف و غم داشتم ، مادرم را سرزنش می کردم که چرا مرا به دنیا آورده ، قسم می خوردم که هرگز بچه دار نشوم ، من هم مثل تو معشوقه ام ترکم کرد ، درست در اوج کامیابی ، بی هیچ دلیل منطق واری ، می دانی چرا؟ چون ما زورمان به سر خدایمان نمی رسد(من هم آرزو داشتم دست در گردن معشوقه ام راه بروم و حرف های جالب بزنیم اما نشد)
حالا من آمده ام بگویم که برو ولی ثمین را نکش ، چون رفتن یک چیز است و کشتن یک چیز دیگر ، تازه ثمین الان روح دارد ، بکشی اش هم معلوم نیست به آرامش برسد ، بگذار ثمین به دنیا بیاید ، تازه تا آن روزی که ثمین به دنیا بیاید همه چیز خنده دارتر هم می شود ، حتما احمدی نژاد به پیغمبری رسیده ، خامنه ای را هم مومیایی می کنند و ورمیکشند(آویزان می کنند) به برج میلاد و می گویند : به خاطر بی احترامی به حجاج ایرانی قبله عوض شد
قبله عوض بشود ما بی پول ها هم می شود که حاجی بشویم ، همه ی این چیزهای غم انگیز اگر جدی بهشان نگاه نکنی شاد و خنده دار است ، اصغر آغا هفت سال پس انداز کرد بعدش رفت صمند خرید و رفت شمال اما توی راه شمال یک تریلی از رویش رد شد ، این خنده دار نیست؟ یا این خنده دار نیست : “جنیفر لوپز باسنش را دو ملیون دلار بیمه کرد” ، فلانی من آمده ام آخرین حرف را و بهترین حرفی را که ممکن است تا به حال شنیده باشی را بهت بگویم : آدمی که بخواهد غمگین باشد غمگین است و آدمی که بخواهد شاد باشد شاد است ، نشان به آن نشان که یک دهاتی به سی هزار تومان رای می دهد احمدی نژاد ولی یک استاد دانشگاه به شرط اینکه وزیر شود رای می دهد احمدی نژاد ، غم هم مثل احمدی نژاد می ماند ، یک دهاتی وقتی سی هزار تومانش گم بشود غمگین می شود ، یک وزیر هم وقتی وزارتش به گا برود ، پدربزگم چند روز قبل از مرگش گفت : ای پدر …دنیا همش آرزوئه…وخی یه چایی برا من بیار
و در آخر درسی از فلسفه :
غم به دو شکل است : یکی غم گوسفندی : یعنی غم بی خانگی و بی ماشینی و بی پولی و اینها
و دیگری غم فلسفی : یعنی غم سقراط و بقراط و افلاطون و بودا و من از کجا آمدم و من به کجا خواهم رفت؟
و شادی هم به دو صورت است : یکی شادی گوسفندی : همین شادی از تریاک و دوست دختر و دوست پسر و پول و موقعیت و شهرت
و شادی دوم شادی فلسفیست ، که همان شادی سقراط و افلاطون و مولا و شادی از دانایی و آزادی و جدایی از حیوانیت
تو وقتی گوسفند بودی غمگین بودی ، بعدش که انسان شدی (عاشق شدی) شاد شدی ( و بعد خدا در اوج رهایت کرد) حالا اندوه فلسفی داری ، تو در مرحله ی سومی ، حالا باید وارد مرحله ی چهارم بشوی یعنی شادی فلسفی
راستی یادت باشد : بودا سی سال ریاضت کشید تا از رنج رهایی پیدا کند
مولانا گفت : از جدایی ها شکایت می کند(یعنی اینکه از اینکه قرارش دادند در دنیا شکایت می کند)
فاطمه به پیامبر گفت : پدر درمان بی خوابی چیست؟
علی وقتی شمشیر خورد گفت : به خدا راحت شدم
اما همه ی اینها با همه ی اندوهات فلسفی شان ، شادی های فلسفی هم داشتند ، پس اگر نتوانستی شاد باشی بدان تو یک گوسفندی (حالا فهمیدی من چرا گوسفندم؟ چون الان برای وارد شدن به مرحل ی چهارم دارم فکر می کنم :آیا خدا موجود خوبیه یا موجود بدی؟ و آیا از رنج دادن ما خوشحال می شه؟)
جدی: جناب گوسفند! بسی از افاضاتتان محظوظ شدیم!… کاش نشانهی آغل خود را مینهیدید که برسیم خدمت!
کمی جدیتر: معشوق ترکم نکرده… معشوقه به سامان شد… تا باد چنین بادا ! جریان شاید از این قرار باشه…
آنقدر ثانیه ها از روی این حادثه گذشته ست که دیگر به یاد نمی آورم کل واقعه چه بود ؟
اینکه آنروز آفتاب زده بود یا غروب بود مهم نیست و اینکه سرد بود یا گرم باز هم مهم نیست ولی من همیشه می پرسم که چه روزی ، چه فصلی و چه وقتی بوده ست گرچه شاید اصلا مهم نباشد وقتی دیگر کار از کار گذشته است
آن موقع دوست داشتم لحظه را همانجا نگاه دارم . لحظه ای ثابت از عشق ، لحظه ای ویران از آبادانی دست هایمان و خواهش قلبمهایمان .. کاش لحظه می ایستاد ثانیه می ایستاد عقربه حرکت نمی کرد تا که به لحظه ها و روزها و سالهایی نمی رسید که هر کدام جداگانه از خواب بیدارمی شویم ،
..
امروزِ دیگر از آن خواهش ها و نیاز ها چیزی نمانده است . دیگر از توشاید سایه ای بر دیوار و از من خاموشی یک شمع بر جای مانده است …..
دیگر نباید به دنبال هیچ چیز بود ؛ نه دلیل و نه پرسش و نه خواهش . هیچ نباید گفت وقتی لحظه ها آنقدر بی رحمانه در گذرند که وجودت را در کشاکش سهمگینش بر باد میدهند .
افسانه نیستی اما/
رویایی ترین خیال چرا/
کابوس نیستی/
اما بوی وحشت تنهایی می دهی/
چرا ، چرا؟
چشمهایم خیس، قلبم کبود، احساسم زخمی –همه اینها قبول-
فقط بمان ،نرو/
حاضرم شبها را گریه کنم، روزها ناله/
ضجه هارا بلند تر ازهمه/
درد هارا بیش تر از غصه/
و تورا بیش تر از خودت/
فقط نرو، بمان…..
تو که حجم افسردگی ام را پاک کردی،
چرا چیز تازه به من دادی؟
می خواهی بی وفا شوی؟
بی ریای من!تو که افسون دلربایی را می دانی
بی وفایی چرا؟
تو که منتظر بارانی، طلوع و غروب چرا؟
نه خورشید باش نه ستاره/
نه ماه/ نه خنده/
فقط باش ، درد ، غصه
فقط باش/
خودت باش،خیالت ، صدایت/
اما وحشت تنهایی ات را هدیه نکن!!!!
باش، باور کن سادگیت را کم آورده ام حنا !
{{آجی کوچولو بمون :( }}
dadash hossein
سلام
حالا که رفتی و همه دارن لینکت میکنن
اگه اجازه بدی منم اینکار انجام بدم…
آخه منم یه چند وقتی میشه که رفتم…
خیلی سخته که آدم خودش بره پول بده تا پاره تنشو بکشن!اونم چی؟داوطلبانه،هرچند با اکراه هم باشه!
فعلاً نظر خاصی نمیدم.
وقتکردم بم از قدیما”آرشیو وبت” بخونم بیام جلو
شاید اصلا مرده باشم …شاید اصلا ….
عجب!
از همون اولا که وبلاگ ساختم تو لینکم بودی !
اینو میدونستی؟؟ !
میدونم برمیگردی!
هر وقت می خونمت یاد اوریانافالاچی می افتم
چقدر دلتنگ نبودنت هستم دوست
ینی یک قهوه چی…
این که گویی این کنم یا آن کنم
این نشان اختیار است ای صنم
لالایی هایت خوابش می کرد ، فقط بچه های توی خواب هم لگد می زنند!
نمی دونم داستان نوشتی یا واقعیت خودت را…نمی تونم اون حس رو درک کنم ولی خیلی متاثر شدم اون قدر که بغض کردم.امیدوارم بتونی یه روزی مادر بشی و بهشت زیر پایت باشد.
اگه دوست داشتی به من سر بزن
فقط برگرد ، لطفاً برگرد .
ببخشید شما؟!
خودت میری خاطرت رو چی کار میکنی ؟
میخوای جنبش یکمیلیون امضاء راه بندازیم تا دوباره به نوشتن ادامه بدی؟!
این نوشتهات زیباترینی بود از بین آنهایی که من از تو خوانده بودم.
گاهی بغضی هزار ساله تلنگر میخواهد!!
تلنگر بود کلماتت ! ممنون که داشتم خفه میشدم!!!
آوردن یه نفر تو این دنیا جرات میخواد که من در کمال نادانی این جراتو به خرج دادم.
اما تجربه ای که نوشتی تن منو به لرزه میندازه.
دخترک خیلی وقته که اینجا می خونمت! نرو..
گویند که ناز هم حدی دارد و ناز کشیدن هم…
هنوز منتظرم که بیای :( :( :(
دلتنگ نوشتههاتم
من هر روز میام اینجا بلکه از حالت باخبر شم ولی همیشه ناامید برمی گردم:(
نیومدی نگران شدم
هرگز اینجا را به غمگینی این چند ماه ندیده بودم!
سرنوشت و اتفاقات مبهمی که از آن دم زده اید به گونه ای برای هر کسی اتفاق افتاده و یا خواهد افتاد!
زندگی بالا و پایین داره عزیز!
تنها باید به خدا توکل کرد.
نا امیدی جرم نابخشودنی ست..
نوشته ات منو بیاد داستان ” نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” اوریانا فالاچی میندازه.خوندن این داستان خیلی برام تلخ و خوندن نوشته های تو تلختر.
دیشب خواب دیدم قصرتان(آغل) پر بود از علف های تر و تازه ، پس کو؟…بنویس بابا … جان تو ننویسی بی غم می شویم
بیانصاف! کی هستی که وبلاگ منو کردی آغُل؟! خودتُ معرفی کن! کامنتورها هم گوسفندن لابد؟! عجبها…!
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود! برای آن یک وقتهایی که برای مدت خیلی کوتاهی تصمیماتِ عاقلانه میگرفتم و بعد البته که عملیشان نمیکردم اما بههر حال برای مدت کوتاهی احساس “دخترهای عاقل” را داشتن برایم کمی خوشایند بود…
گاهی دلم برای خودم که اینقدر با تنهایی غمانگیزی که کتاب داخلش هست و ایمان درش هست و آدمها هستند [:آدمهای دیگر] و خیلی چیزهای خوشایند [و البته ناخوشایند هم...] داخلش هست، میسوزد…
گاهی آنقدر مقهور میشوم، مقهورِ آدمهایی که دوستشان دارم و آدمهایی که “دوستت دارم” ورد زبانشان هست که نمیدانم به دامن کدام خدا بگریم.
گاهی دلم به مقدار زیاد درد دارد برای “دردِ دل گفتن”! گاهی صبوریَم ته میکشد! گاهی صبوریم روی خودش قِی میکند! گاهی سرم میترکد از دردهایی که نمیدانم از کجا پیدایشان شده است! گاهی میمیرم برای خودم! برای خودم و در خودم! میشکنم درونِ خودم و میمیرم در خودم: تمام میشوم… من تمام میشوم شبی… آخرش تمام میشوم شبی، خوش میرقصم روی صحنه اما میدانم که یک شبی میرسد که من به آخر خودم میرسم و هیچکس دلش برایم نمیتپد و “خودکرده را تدبیر نیست” برایم مصداق پیدا میکند… میدانم که سرنوشتم مثل همهی ستارههای چشمکزنِ این شبها خواهد بود که نمیشود روی نورشان حساب باز کرد…
یاد باد جوانیهای خالی از این حسرتهایمان…
یاد باد!
اینکه گفتی تمام می شوی شبی ، خُب همه تمام می شوند شبی…البت بعضی ها در روز تمام می شوند ، بعضی توی کوچه تمام می شوند ، بعضی ها زیر ماشین تمام می شوند ، بعضی ها سر جانماز تمام می شوند ، بعضی ها می روند دستشویی همانجا تمام می شنود ، امید است که تو در روزی روشن در جایی پاک با چشمانی بسته تمام بشوی…اما خُب ، خوب نیست آدم از حالا غصه ی تمام شدنش را بخورد ، همسایه ما توی خلا تمام شد ، بعدش وقتی مرد پدرش آمد جلویش و گفت : حاج محمود خاک تو سرت آبرومان را بردی ، جا قحطی بود؟،، بعد همه ی ارواح سرگردان زدند زیر خنده….
چه حیف شد که پست جدیدت را اینجا نوشتی اما خوب گاهی وقتها باید از منبر آمد پائین ، مهم این است که باشی حالا روی منبر یا پای منبر توفیری نمی کند ، اصلا در کل آدم غمگین باشد و بماند بهتر از این است که برود..وقتی بروی خودت را از غم خلاص کردی اما چند نفر را غمگین….پس وقتی بروی به غمهای دنیا افزودی…و این یعنی نهایت خودخواهی…آدم عاقل خودخواه نیست ، چون عقل فقط حساب و کتاب نیست ، اگر هم عقل فقط حساب و کتاب است نتیجه می شود که چون تو را می خوانند نباید بروی ، اصلا تو کپی پیستی نیستی پس نباید بروی…
این روزها آدم غمگین است ، دوست دارد شاد باشد ، می رویم توی وبلاگ فلان پسر (چون گفته اند شاد است) می بینیم که یک گل چسبانده،،زیرش نوشته : آقا دنبال عشقی؟ هِری بیرون ، خانم دنبال عشقی؟ بفرما داخل…
بعدش می رویم توی وبلاگ فلان دختر(چون گفته اند شاد است) ،می بینیم یک گل چسبانده،، زیرش نوشته : من یک دختر خوشگل از تهرانم لطفا نظر بدهید…
بابا بیخیال شادی شدیم ، دخترک برگرد ، البته این از آن برگردهای احساساتی نیست ، این برگرد یک برگرد منطقیست ، ضجه ها را باقی گوسفندها می زنند ، ما با یک لبخند موذیانه می گوییم برگرد
پی نوشت ۱: آغلی که اصالت داشته باشد از قصر…بهتر است
پی نوشت ۲: همه ی ما سر تا پا مثل همیم ، اسم ها هم زیاد مهم نیستند ، پس چه فرقی می کند فلانی کیست؟
پی نوشت ۳: کامنتورها گوسفندند لابد؟ (اصولا هر کس که غمش گوسفندیست ، خودش گوسفندست)
پی نوشت ۴: واقعا که عجب ها!
Madam Orbana Falachi , Gradne Gradne
به زبان ایتالیایی نوشتم :
خانم اوربانا فالاچی ، برگرد برگرد
((:
و من هم سقط می کنم ایمانی را که دیر به دست آمد وسخت بر عکس رفتنش
سلام…. خوشحالم که برگشتی،به همین پای منبر خرسندم ولی دوست دارم بالای منبر باشی…
شاید اگر من هم یکی از اون گوسفندا باشم که غم گوسفندی داره و کامنت گوسفندی میزاره بهتر باشه!!! شاید یه جوابی به بع بع ما هم دادی…..
میدونم خیلی بیمزه شده گفتن من،ولی برگرد.به قول یکی از گوسفند ها:مهم این است که باشی حالا روی منبر یا پای منبر توفیری نمی کند ، اصلا در کل آدم غمگین باشد و بماند بهتر از این است که برود..وقتی بروی خودت را از غم خلاص کردی اما چند نفر را غمگین…(منم جزء اون چند نفرم و منتظر برگشتنت)
آخ که تکه تکه کردن ِ ثمین یعنی تکه تکه کردن ِ همه ی خودت ..
و من چقدر زیاد داشتم روز ها و شب هایی که خودم را تکه تکه کردم .
…
حامله شدی که نباید سقطش کنی
!!!
اول حکمت آن خدا
که در این اتفاقی که به دست خودمان خلق کرده ایم را به سرانجامی نیک خواهد کشید ( از خدا نامید نباش)
دوم عقل و شعور
خداوند وسیله ای را به ما داده است که به هیچ کس نداده است که آنرا به نحو احسن برای تصمیم گیری به کار بگیر
سوم اشرف مخلوقات
یادت نرود که همه عالمیان به جز شیطان به ما سجده کرده اند حتی فرشتگان( حتی از آنان نیز بالاتر هستیم) برای چی نگران باشیم با کمی تغییر استراتژی می توانیم همه چیز را تغییر دهیم
من از شما دعوت می کنم که یک سری به وبلاگ من که در این کار تازه وارد می باشم سری بزنید که شاید مطلبی در آن باشد تا به کارت بیاید
همیشه آرزوی پیروزی برایت خواهم داشت
سلام
با اجازه به لیست پیوندهای وبلاگم خوش آمدید
!
فوق العاده بود
بازم به من سر بزن
موفق باشی
بازم میام پیشت
چیش فوقالعاده بود؟!
به خاطر اشک هایی که ریختم – اشک هایی که مدت ها بود فراموش کرده بودمشان- ممنون
اجازه میدی آدرست اولین باشه تو ردیف پیوندهای وبلاگ تازه؟
سلام
این مطلبت واقعا تکان دهنده بوده
من با یه دختری دوست بودم که قبلا چنین اتفاقی واسش افتاده بود
اما این حسو به بچه ش نداشت
تو حرفات داغون میکنه ادمو
منتظر شنیدن حرفهای شما میمونم
موفق باشی
آدرس وبلاگتونُ میذاشتید میرسیدیم خدمت!
چرا همه شدن اورجینال..همه چی اورجینالش خوب نیست
بیشتر ری رایتشو دوست دارم که بتونی تستش کنی
شوخیم گل کرده ناراحت نشو….
اون موقع که ما اوریجینال بودیم بقیه هنوز مهر برابر اصل نخورده بودن!
{رجوع شود به آرشیو}
سلام
دخترت چی شد؟چرا باید سقط شه؟
یه چیز بگو دیگه
همه متناتو خوندم
ولی نفهمیدم
قشنگ مینویسی
آدم یه آرامش خاصی بهش دست میده
یعنی تو ۶ سال پیش وبلاگ مینوشتی
خیلی با کلاسی حتما
دلم ریش شد ، بگو که یه داستان تلخ بود… خوب فکراتو کردی ؟ به عواقیش به …
چشمات رو ببند و فرض کن فقط یک نفر وجود داره…
من هم کشیده ام!
دردی را که میگی میشناسم! اما من پدرش بودم! از همان جنسی که تو آنرا پیشه کثیفی نامیدی!
یاد خیلی از چیزای تلخ افتادم. یاد دورانی که مدتها شبا با خودم ضجه زدم که نمی تونم بچمو نگه دارم!
عجیبه، نه؟!
نشستم حتی کامنتات رو هم خوندم. خیلی وقت بود برای هیچ بلاگی وقت نمی ذاشتم. از سال ۸۱ که می نویسم بجز یه بلاگ که مال اون بود، کامنتای کسی رو نخونده بودم!
حس عجیبی دارم اینجا. دوست ندارم برم، اما وقتی می مونم احساس غربت می گیرتم!
مواظب خودت باش! برگشتی خبر بده. کنار اومدنش سخته، اما هیچ وقت نمی تونی باورش کنی.
در ضمن این چیزیه که خیلی وقته تصمیم داشتی انجام بدی! یادت رفته؟
دخترکِ اوریجینال ۳:۵٧ ق.ظ – سهشنبه، ٧ اسفند
۱۳۸۶
کاش من نیز چنین میکردم!
زهر تلخ آخر هر عشق بازی پنهانی فقط برای دخترکان بیچاره ست!
خواستم بگم، آدم ها گاهی اوقات به آرزوهاشون “میرسن”
همین
باز هم سر زدم که به دل ریشم سر زده باشم…
آفرین دخترک تو اولین وبلاگ نویسی هستی که نودتا کامنت مربوطه دریافت کردی (کامنت مربوطه یعنی کامنتی که به متن مربوطه) البته این به متن مروبط نبود ، چرا چرا بود ، این در جهت دادن انگیزه برای بازگشت تو بود
برگرد !
چه دلگیره نبودنت
bargaard!!
ما رو از یاد بردی؟
سلام وبسایت فوق العاده داشتن هنر میخواد
شما این هنر رو دارین
جدی جدی نرین
چون اگه جدی… برین …بی هنرید
به این همه دوستدار شما و وبسایتتون احترام بزارید
سلام ووقت بخیر
هستیم درخدمتتون و به ان افتخار هم میکنیم فقط این چند وقتیه یک کمی کارها توهم تو هم و قروقاطی شده برای همین هم فرصتی دست نداد تا خدمت برسیم. این بابا این چه فرمایشیه. حالا ما پیر هستیم نمیتونیم تند و تند از این وبلاگ به اون وبلاگ بدویم و به شما سر بزنیم شما دیگه چرا این حرفها را می زنید که “دیگه نمیام” این فرمایشات را نداشته باشید. باور کنید همیشه از دیدن کامنتهاتون خوشحال می شم. اگر هم کوتاهی هست بگذارید به حساب جبر زمانه و مشغله های زندگی. همچنان منتظر حضورتون هستم.
در ضمن فعلا که هنوز نفسی می اید و می رود و هنوز وبلاگ را با دستان خودمان آپ میکنیم تا بعد خدا چه خواهد
میزبان هر روز شما باحافظ : سهیل
سلام آقای سهیل، دختر گلتون خوبه؟ بزرگ شده؟ مطمئنید این کامنت مالِ منه؟!!
جدی دارم نگران میشم
اتفاقاً ابداع عذر نمیخواد! خزکردنه که عذر میخواد. کسی که ابداع میکنه، از دور نگاه میکنه و تأسف میخوره و میخنده یهمقدار…
ممنون بابتِ دلداری!
این نوشته خودته؟ … تو مادری؟!؟!؟!؟!
مگه مادر بودن شاخُ دم داره؟!
تکیه داده بودم به یک دیوار و انتظار مبهم عشقی را در پس ثانیه ای جسنجو می کردم!
وقتی به قرار گاه امدم آقتاب لبخند مهربانی داشت
اما سکوت لحظه ها بعد از ساعتی با گریه ابر شکست!
سایه بانی نبود
خیس شدم
آخرین قطره که از اسمان چکید آبی لبخند زد
رنگین کمان بر پهنه ای فیروزه ای فرش گستراند
و دمی اقامت آن اوج ها شد!
دما دم غروب بود زیر پایم را نگریستم
شئ سبزی را ندیدم
هم تعجب کردم هم خوشحال شدم!
می توانستم ساعتی را نیز به انتظار تکیه بر دیوار سیمانی کنم.
در بهبوه تاریکی شب ونو زیبای نقره ای ماه
زمزمه رهگذری را شنیدم که با خود می گفت :
ستاره هم تمام می شود ..شبی
ناگهان توجه ام به قاب آسمان جلب شد وتنها یک ستاره را پیدا کردم!
او نه شهاب بود سقوط کرد!
قاب خالی از تصویر ستاره شد!
شاید ستاره عشق من بود که غروب کرد!
حتما
غمگین وخسته از انتظار دیوار را به حال خود رها کردم کوچه را و عشقم را !
نا امید نبودم
من هنوز ماه را داشتم
و خورشید را در روز!
واقعاً دخترته ؟
چرا نباید به دنیا بیاد؟
شاخ و دم نداره ولی یکم با اون سنی که زدی عجیبه! …
من هم تمام روحم را سقط کردم ، کمتر از درد شما نبود ، هستیم ، چون باید باشیم ، پس باش به امید هست بودن …
برایت دعا می کنم …
فکر نمی کردم بعد از یک سال و چند ماه که بیایم اینجا … این را بخوانم !!
دلم گرفت …
برای ثمین
برای تو ..
برای خودم …
کاش زن نبودیم !!!
بنویس که مرهم است برای زخمت بانو …
+ وبلگ ندارم من
تمام میشویم شبی
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست !!
هیچ وقت . . .
…
زندگی اجباریس ولی زودگذر پس بگذر تا بیش از این مجبور نباشیم……
کاش تو هم وقتی میخوابی به بیداری من فکر کنی.
دیر پیدات کردم انگار
سلام
وقت شما به خیر
کمک بزرگی به من کردید اگر این پرسش نامه رو که برای پایان نامه ام طراحی کردم،پاسخ بدین.
لطف تون رو فراموش نمی کنم.
http://www.cyberwomen.ir/portal/form.html
چشم
روبراهی تو؟!
………..
…………..;کلمات مات
………..دختر
……دختر ارجینال.
آمدم
بارها و بارها
و چه بد که کسی که نوشتههایش را دوست داری دیگر نمینویسد
بر گشتن همیشه خوب نیست ، اما شاید اگه به اینجا برگردی بد نباشه!!
تمام وجودم لرزید !!!
به فتح تو نیازی نیست
قبلن از قلل مرتفع
زیاد پرت شده ام!
h(002_/7 gill in sudden sh/87 flucher
drown
عمراً اگه فهمیده باشم چی گفتی!
چرا دیگه آپ نکردی؟!
ما هممون یکی داریم… که به قول یکی
“…این یکی جز با مرگ زائو کورتاژ نمی شود.”
کاش نوشته بودی
تو کجایی دختر ؟؟؟؟
دلم برایت تنگ است …دلم …
ازت خواهش میکنم نرو
از طرف یه دوست
آری گفتی و نشنیدم !
چقدر تاوان ؟
سلام به یک بازی وبلاگی دعوت شدید
خوشحال میشم اجابت کنید
ّبغض… !
یادته منو که؟
دلم واست تنگ شده .
مرگ درد ندارد کرختی دارد… غصه دارد… کرختی دارد…
متاسفانه هنی عزیز مادرش رو از دست داده.
http://henika.blogfa.com/post-68.aspx
خیلی دردناک بود ..بهت پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونی نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) حتما بخونش
از درد گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست…
….
خوشم میاد میام اینجا و یه چیزی مینویسم و دنبال هیچ جوابی هم نیستم.
یه چیزی…
تمام وجودم شد ناله، شد اشک، از خوندنش…
اما نه برای ثمینت که اسوده میشود از رنج زیستن، برای خودت که میدانم جه کشیدی…
بمون.
سعی کردم از پست اولت بخونم به صورت رندوم
خوندم و هر بار به حست و حرکت قلمت آفرین گفتم.
میدونم که نمیتونی ننویسی اینهمه حس را و نمیتونی ااز فوران محرومش کنی.
مینویسی شاید بر دلت و کاش سهیم میکردی باز مرا که روزی میخواندمت بر این صفحه
دلمان برای دخترک اوریجینال تنگ شده ، دلمان غلط کرده
hey ,,, delam baray hich kas ashk nemikhad joz khodam … khodkhaham na ? n jahanam
تموم آرشیوت و خوندم هرچند من قبلاَ هم میخوندمت اما نه به این دقت.
به قول خودت چروک مینویسی اما متین.
هم نسلیم، هم سنیم.
و اما یک سوال: خاطراتِ ثمین رو از سالِ ۸۷ مینویشتی، الان که ۸۸ هستیم، اینهمه وقت واسه تصمیم به سقط کردنِ ثمین وقتِ زیادی نیست؟؟؟
… و هنوز نمی آید…
مادر توی قبر که میلرزید سوسک ها شاکی شدند . چه خبرته عمو خونه خرابمون کردی که . و مادر همچنان میلرزید . یک کرم خوشخواب ، از آنها که همه ی سال توی پیله ی محکم خود به فکر فرو میفرفت پا شد تا نزدیک دماغ مادر امد . در چشمهای وحشت زده و گناهکارش زل زد . و گفت : حالا که چی مثلا قربونت برم ؟ که مثلا خدا دلش رحم بیاد ؟ . زدین کشتین ثمین طفل معصوم رو حالا لرزت گرفته ؟ . د آخه قربون کفن نشستت برم خدا اگه طالب بود میبخشه . نبود به ویبره ی من و تو نیس که عزیز . حالا تا بیشتر از این خونه خرابمون نکردی آرووم شو ادامه ی خوابمون رو بگیریم .
مادر که از فلسفه بافی کرم خوشخواب خوشش آمده بود با لبخند گفت : آغا شما چقد خوب حرف میزنی . آدم یاد معشوقه های مرده میفته . همونا که کفن هاشون خاکی شده الان .
کرم خوشخواب با بی حوصله گی اینطرف و آنطرف را نگاه کرد . بعد گفت : زکی . آبجی من میگم از سر بگیر لالاتو اونوقت تو ….. بهه
و مادر بخواب رفت
بی لرزش اضافی …….
فرشته کوچولو همینطور که در بهشت چرخ میزد به منظره ی دهشناکی رسید . چند تکه گوشت خون آلود وسط باغ رها شده بود . فرشته کوچولو که داشت دچار حالت تهوع میشد خواست از منطقه متواری بشه که کسی اونو صدا زد . :” هوی !! چته ؟ بیا پایین کار ات دارم . نترس ” . این صدای تکه گوشت های خون آلود بود که فرشته کوچولو رو به سمت خودش متوجه کرد . فرشته کوچولو گفت : ” ایییی گند ات بزنن تو دیگه کی هستی ؟ . تو بهشت برین چیکار میکنی . کی راه داده تو رو ؟ . تکه گوشت خون آلود با عصبانیت گفت : اولا که درست صحبت کن . دوما مام اهل همین خراب شده ایم فک کنم . تازه مجوز ورود هم دارم . بیا ببین فرشته ی خنگ . فرشته با تعجب مجوز تکه گوشت خونی رو نگاه کرد . همه چیز درست بود . تازه اون تکه گوشت جزء بندگان معصوم خدا محسوب میشد . فرشته کوچولو که از رفتارش شرمنده شده بود گفت : آقا شرمنده من نمی دونستم . حالا چرا این شکلی هستی شما ؟ . اسمت چیه عزیز ؟ . تکه گوشت گفت : من ثمین ام . منو مامان فولاد زره ام به این روز در آورده . آخه من حروم جسته تشریف داشتم به خیال خودشون . این شد که قاچ قاچ از رحم مبارک خارج ام کردن . حالام اینجام . راستی ! . یه لطفی در حق من میکنی ؟ . فرشته کوچولو که انگار میخواست رفتار بدش رو جبران کنه زود گفت : ای به چشم . شما جون بخواه . ثمین گفت : ببین عزیز . من زیاد سر و وضع مناسبی ندارم . اگه لطف کنی یه آبی به سر و صورت من بکشی و این خون ها رو پاک کنی ممنون میشم . آخه خوش ندارم یکی دیگه لنگه ی تو دچار تهوع شه با زیارت ام . فرشته کوچولو گفت : ای به چشم . اما یه مشکلی هس . خوب میدونی اینجا بهشت خداس . آب هم حرمت داره اینجا . تازه همینطور الکی هم که گیر نمیاد . این چشمه هام که میبینی یا شیره یا عسل . فقط زیر تخت قدیسین نهر جاریه که اونم درس نیس کثیف بشه . خدا دمار از روزگارمون در میاره . ثمین گفت : بابا بی خیال . اولا که منم یه جورایی قدیس ام . تو نمیری بیگناه به مسلخ کشیدنمون . ثانیا اون نهر مطهر که همه چیز رو پاک میکنه قربونت برم . چیزی نمیمونه واسه تابلو شدن . والا . فرشته کوچولو که داشت کم کم خر میشد با اکراه گفت : خوب باشه . الان میبرم میشورم ات . این رو گفت و ثمین رو برد لب نهر تا بشوره . از بخت بد ثمین از دستش لیز خود افتاد توی نهر و روون شد به سمت تخت های قدیسین که داشتن پرنده ی بریون میخوردن . فرشته کوچولو که هول کرده بود چشاشو بست و شرو کرد به دعا کردن . کاری که همیشه ی خدا انجام میداد و کمتر چیزی دستش رو میگرفت . ثمین خدا زده هم رفت و رفت تا رسید به یه قدیس نورانی . قدیس یه نیگا انداخت دید یه تیکه گوشت تمیز شسته رفته اومده لب نهر . جل الخالق . این دیگه چیه ؟ . قدیس ثمین رو ورداشت و داد زد : آقای آشپز این فک کنم از آشپزخونه ی الهی شما زده بیرون . بیا جمش کن . که یهو ثمین به حرف اومد و گفت : ای آقا این چه حرفیه . مگه من گوشت قربونی ام . قدیس که جا خورده بود ثمین رو پرت کرد یه گوشه و دو سه متری عقب رفت . ثمین گفت : نترس جونم . و شرو کرد حکایت خودش رو گفتن . قدیس گفت : عجب . اما این مسئله یه نمه بو داره ها . باید پیگیر شم بینم قضیه چیه . تو همین هیری ویریا سر و کله ی خدا پیدا شد . فرشته کوچولوی گردن بریده واسه خود شیرینی چیک و پیک قضیه رو راپرت داده بود به ذات ملوکانه . خدا گفت : این مسخره بازیا چیه راه انداختین ؟ . مردم دارن حال و حول میکنن اونوقت شما کمر بستین به سلب آسایش اشون ؟ به به به . بعد رو کرد به قدیس و گفت : چه خبره اینجا ؟ . بنال بینم ؟ . البته خدا خودش همه چیز رو میدونس . این کارو واسه روشن شدن جمع میکرد . قدیس سیر تا پیاز مسئله رو ریخت رو دایره . خدا گفت : عجب . اما اصلا تعجب نکرد . بعد به فرشته کوچولو گفت زود بره پرونده ی مامی ثمین رو بیاره . فرشته کوچولو هم رفت از توی بایگانی محکومین دوزخ راسته ی آدم کش های غیر حرفه ایی پرونده ی مامان ثمین رو ورداشت آورد . خدا همینطور که داشت پرونده رو نیگا میکرد گفت برید خود گناهکارش رو هم وردارین بیارین ببینم این چه بساطیه ردیف کرده واسه ما . رفتن مامان ثمین رو آوردن . طفلک از وجنات اش معلوم بود چه جیگری ازش سوزوندن . خدا گفت : بینم ! این خزعملات چیه به خورد این بچه دادی ؟ مامان ثمین گفت : روم به دیوار آقا کدوما ؟ . و بعد شروع به گریه کردن کرد . خدا گفت : همینا ! اینکه باید فرشته ها خوب بشورن اش تا تمیز شه و چه میدونم جای ماچ ات پاک شه و …. تو خجالت نمیکشی مخ این بچه رو کار گرفتی ؟ . مامان ثمین که از لحن خدا داشت خندش میگرفت گفت : ای آقا . والا ما چیزی به این زلیل شده نگفتیم به خودت قسم . این از بچگی همینطور اجق وجقی بار اومد خونه خراب . اینام زاییده ی تخیل اشه لا کردار. اگر نه که ما یه سقط ساده کردیم و خلاص . تازه جون شما نباشه به جون این …. این … و دست کشید به سمت قدیس و ادامه داد : به جون این قدیس عزیز اون موقع که ما این عمل شنیع رو زدیم تو کارش روح تو تن این شازده نبود ش که .
خدا که کم کم داشت کلافه میشد گفت : اه . بسه بسه . ببینین با همتونم . من کارای مهمتری دارم که باس انجام بدم . بعد به مامان ثمین گفت : تو چقد دیگه از حبس ات مونده . مامان ثمین گفت : همش دو هزار سال نوری دیگه . خدا هم با یه حالت مسخره نیگاش کرد و گفت : نه بابا . آخی . جز جگر بگیرین همون . تو بخشیده شدی . دست این وا موندت رو بگیر باقی حیات ات رو یه گوشه از این خراب شده صفا کنین . نشنوم دیگه آتیش سوزوندین . هم تو هم دختر ات . و رفت پی امورات کائنات اش .
ثمین و مادرش هم خوشحال و راضی سالهای سال در کنار هم زیست کردند .
/////////////
هنوز بیداری ؟ . خوب چراغا خاموش .
و ما ماندهایم حیران!
شما خودت یه دختر داشتی… یادته که؟! چیکارش کردی؟
دخترم ؟
مارتا ؟
اوه ه اون که دختر من نبود که . یه مسئله ی توافقی بود بیشتر . من یه مدت کارم شده بود اطراف مرداب پرسه زدن . مارتا هم که قربونش برم یه فرشته ی کوچولو بود . با دو بال سفید کوچولو . تقریبا …. تقریبا مثه همونی که با ثمین دم خور شده بود . منتها با ادب تر و خانوم تر . بعد من بهش گفتم آخی تو چقد نازی . اونم گفت جدی ؟ . گفتم آره . اونم گفت نازی از خودته . منم گفتم : من همیشه یه همچین تصوری از تو داشتم . تو مارتایی مگه نه ؟ . اونم یه کم فکر کرد و زیر لب چند دفه گفت : مارتا …. موم …. مارتا … و بعد گفت : ها آره . من مارتام . بعد با کنجکاوی پرسید : اونوقت مارتا کیه ؟ . منم گفتم : دختر من دیگه . دختر نداشته ی من . اونم گفت : آها …. خوب آره . یعنی باشه . من عوض دختر نداشته ی تو . فقط یه مسئله میمونه . اونم اینکه من فقط باید محدوده ی مرداب بچرخ ام و بازی کنم . منم گفتم : نه بابا خطرناکه واسه یه طفل معصوم . اینجا پاتو اشتبا بذاری فاتحه ت خوندس بچه جون . بیا با خودم بریم پیش آدما . اونم گفت : زکی . من که بال دارم . تازشم همش پرواز میکنم اینور اونور . چیزیم نمیشه . در ثانی توی شهر بین آدما که نمی تونم آزاد بپرم واسه خودم . منم گفتم آره خدا وکیلی گل گفتی . پس من میام بهت سر میزنم . خوب ؟ . اونم گفت خوبه . بعد گفت منم تو رو پاپا صدا میزنم . منم با اینکه ازین اسم خوشم نمی اومد اما نخواستم دل بچه رو بشکنم قبول کردم . حتی یه مدت یه وب زدم که ماجراهای جفت مون رو مینوشتم اون تو .ولی بعدا مارتا شاکی شد که کسایی مثل این اوریجیناله میان فلسفه بافی میکنن من خوشم نمیاد . منم دیدم بچه راس میگه و آدمای خوش مرام دارن دیوونش میکنن تعطیل کردم اونجا رو . اما هنوز مارتا دخترمه . مثه روز اول خوشگل و خانوم .
خوب اوریجینال باشی عزیز . تو چته این مدت همه رو عاصی کردی ؟ . ببخشید . روم به دیوار مرض داری ؟ نه خدا وکیلی این همه بچه ها اومدن بال بال زدن خواهش تمنا کردن خوشت میاد ؟ عزیز ما بیشتر بودنمون واسه خاطر اطرافیانه . والا چارتا جفتک انداختن تو این زمین خدا که ارزش این حرف ها رو نداره . البته منظورم با خودم بود. شاکی نشی یه وقت . خلاصه اینه که این بچه ها این دوستاتو دریاب . والا به خدا من نظراتشون رو میخوندم یه جاهایی دلم آتیش میگرفت . گناه دارن خوب . مگه نه ؟ . خوب تو هم عوض این همه محبت کردناشون یه حالی بهشون بده . حرفشون موندنت بود دیگه آره ؟ . اصلا چرا میخوای بری ؟ کجا میخوای بری اصلا ؟ . جا به این خوبی وسط دل دوستات دیگه چی میخوای ؟ . البته به من ربط پیدا نمیکنه این مسئله اساسا . فقط گفتم یه دفاع بیطرفانه ازین بچه ها به عمل بیارم .
خوب دیگه سرت رو درد نیارم اوریجینال . یه نفس عمیق بکش . یه چارتا بزن تو کله ت . زندگی رو با تمام وجود حس کن و ادامه بده . یا حق .
درود
خوشحالم که نرفتی
موفق باشی
اونوقت از کجا فهمیدین نرفتم؟!
سلام
با خبر شدیم که نمی خواهید بروید
این اقدام خیر خواهانه را به فال نیک میگیریم و به افتخار شما چند هووررااا می فرستیم . ………
…..
اره . میدونم این خبر شایعه س . اما گفتم در نشر اکاذیب فرح بخش اقدامی کرده باشم .
:))
یه پست جدید بذار دیگه جونمون در رفت از بس اومدیم تکراری دیدیم . جونمون سلامت البته . به اتفاق .
برگرد تا همه بفهمند میشه برگشت.
اجلاس گروه هشت و شانگهای و اکو
پنج بعلاوه ی یک و به نقلی هم دو
صندوق جهانی دلار و هیهات
ما باز در انتظار دیدار گودو
…….
امیدی هست به برگشتن ات ؟؟؟
تو رو خدا منو داری ؟ یکی نیس بگه د آخه تو چته قاطی جمعیت فریاد برگرد برگرد سر دادی
والا به خدا
شما وقت اضافه زیاد داری نه؟!
نظرتون رو توی وبلاگ گوربان دیدم
فکر کردم حتما برگشتین
نمی خواین بنویسین؟
سلام
والا اگه قرار به پیگیری امورات شخصی باشه که بنده وقت سر خاروندن هم نمی بایست پیدا میکردم . اما از اونجا که مدتیست طریق بی خیالی پیشه کردم وقت نسبتا فراوانی نصیب ام شده . در هر حال شما زیاد خودتون رو ناراحت نکنید . به هر حال همیشه موضوعی برای تفکر پیدا میشه . کما اینکه من چند وقتیه در مورد غیبت شما و تبعات مختلف اش فکر کردم و جالبه بدونید به نتایج جالبی هم رسیدم که اگه اجازه بفرمایید چکیده ایی گزارش گونه رو تقدیم کنم :
رفتن شما ( البته اگه بشه اسم رفتن رو روش گذاشت ) باعث روشن شدن خیلی مسائل شد . مسائلی که تا پیش ازین کمتر بهش توجه شده بود .
نبود شما و همینطور تصمیمتون برای نبودن باعث شد خیل عظیم دوستدارانتون به صحنه بیان و حالا شما به یکباره میتونید شاهد تکثر علاقه مندان به نوشته ها و بعضا شخص خودتون باشید .
از اینها گذشته این غیبت باعث شد اکثریت خاموشی که دورادور و در پس پرده و کاملا نامحسوس شما و روزگارتون رو دنبال میکردن دیده بشن. برای نمونه خود من که تا دیروز خبری ازم نبود ولی حالا مشخص شد که از مخاطبان شما بودم .
مورد بعدی اختلاف نظرهای جالبیه که در مورد نوشته های شما ظهور میکنه . همونطور که مشاهده میفرمایید هر کدوم از عزیزان نظری دادن و مبحث رو از دیدگاه ادراکی خودشون مورد تجزیه و تحلیل قرار دادن . این میتونه گواهی باشه بر نظریه ی تکثر ادراکات انسانی که از تعدد دریچه های شناختی سخن به میان میاره .
مسئله ی بعدی ایجاد زمینه ی ظهور اندیشه های فلسفی و نگرشی توسط بعضی مخاطبان نسبت به این موضوع هست که واقعا جای بسی تامل داره و میشه درس های زیادی رو در محضر این اندیشه ها کسب کرد . نمونه ش همین دوست گوسفند ماست که در نهایت شیوایی زوایای پنهانی از فلسفه و کلام رو برای ما و شما شرح و بسط دادن .
البته اینها فقط بخشی از تحقیقات بنده در این زمینه س . میشه مسئله رو از زوایای دیگه ایی هم مد نظر قرار داد و به نتایج مفیدی رسید . برای مثال میشه به ریلکسیشن نابی اشاره کرد که به دلیل استراحت و دوری ( البته تا حدودی ) از فضای کاری در شما نهادینه میشه . شما میتونید بعد از این با آسایش خیال بهتر و از همه مهمتر شناخت جامع تر نسبت به خودتون و مخاطبانتون در مورد آینده تصمیم بگیرید . به هر حال هر تصمیمی که با آرامش همراه باشه منطقی تر و جامع تر خواهد بود .
خوب احساس میکنم در حال زیادی ور زدن هستم . یادتون نره که اینها هیچ چیز نیست جز نظرات شخصی یه مخاطب که بدون هیچ غرض خاصی و فقط به خاطر ابتلا به عارضه ی پر چونه گی ظاهر شدن . براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم . در پناه خدا .
نوشته ات داغون میکنه آدمو
لعنت به این حس مادرانه
من فقط گریه کردم هز ته دلم برای همه ی چیزهایی که تو این نوشته بود و برای همه ی دردهایی که می کشیم و برای خدایی که رو ویبره ست و نمی شنومش!