خیره شده بود به خط های کف دستش . . . یه جاهایی باریک می شدن مثل تنگه های پر پیچ و خم و گردنه های پر راهزن یه جاهایی اونقدر فراخ میشن که یه گروهان آدم از توش رد میشه! قدیما هیچ اعتقادی به کف بینی نداشت! از نظرش خرافات محض بودن . . اما حالا . . .
احساس می کنه سرنوشت و زندگیش مثل همین خط ها به هم گره خوردن و تو در تو شدن مثل یه کلاف سر در گم که سر و تهش مشخص نیست!
زن بودن…
@ ۱۷ مهر ۱۳۸۵
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:






