دخترم، ثمین! این روزها جای خالیات خیلی خودش را نشان میدهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبهی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ میانداختیم.
ماهیها تا میآمدند نفس تازه کنند باز سنگی میخورد روی آبُ قلوپ، تو میکشید…
همهاش از چشمهای تو حرف میزد که غصهام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت میکردیم پدرت هم مدام از چشمهایت میگفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختیام بعد از تو توی دستهای پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشمهایش دروغ بگوید من به حقیقت دستهایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهاییست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهاییشان را میگذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
میدانی این خوشبختی بزرگیست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشقبازی با کلمهها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطرهی غمبارت را از زندگیام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.
خوشبخت
@ ۲۳ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ثمین, خوشبخت, روزها, رویا, زندگی, لذت, مادر, مسیح, پدر
۱۲ کامنت






