حمایت می‌کنم:










دیر، به مناسبت اوایل مهر

من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره می‌خورم، پیچ می‌خورم، تلاش می‌کنم بعضی از کلمه‌ها را بی‌خودی خط بزنم و خودم را بهشان بی‌توجه نشان بدهم. نمی‌شود، باز برگه را می‌کنم می‌اندازم دور.
پاک‌کن‌های زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که… یواش می‌کشیدی پاک نمی‌کرد، محکم می‌کشیدی کاغذت کبود می‌شد، چروک می‌شد، به خودش می‌پیچید، آخر سر سوراخ می‌شد… بدم می‌آمد، لبُ لوچه‌ام کش می‌آمد، تا نقطه‌ی رسیدن به اشکریز پیش می‌رفتم، قیییییییییییییییرت، ورقه را از دفترم می‌کندم و باز… روز از نو… روزی از نو… همه‌ی مشقم را دوباره می‌نوشتم. همین بود که از مشق بدم می‌آمد. از درس خواندن هم بدم می‌آمد، دوست داشتم از تخیلم کمک بگیرم، معلم‌ها دوست نداشتند، عین جمله‌ی کتاب‌ها را می‌خواستند، من یادم نمی‌ماند، من بدم می‌آمد شعر حفظ کنم، جز می‌زدم، دوست داشتم توی شعر غرق بشوم، مصراع‌ها را پسُ پیش می‌کردم، ترتیبشان می‌شد چیزی که دوست داشتم باشد. جنگلی… یا دشتی که من بزِ جوانِ سرخوشش بودم. از ریاضی هم خوشم نمی‌آمد، عدد داشت، از اینکه بپرسند مادرت را چند تا، پدرت را چند تا دوست داری بدم می‌آمد. از مقایسه‌ی چیزها با شماره‌شان چندشم می‌شد.
اصلاً من از مدرسه بدم می‌آمد. همین شد که از من مهندس زپرتی‌یی درآمد که اینجا نشسته فکر می‌کند چرا مدرسه را دوست نداشت، به‌جایش از برادرم که وسواس به شستن داشتُ به نوشتن نداشت توی ۲۴سالگی استاد دانشگاه در می‌آید و آن یکی فیلسوف می‌شود، دکترا می‌خواند و اَلَخ!
مشکل بزرگ‌تر اینجاست که من هنوز هم از مهرُ مدرسه بدم می‌آید.






خالو نکیسا و دیگرانی که

۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشق‌شان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتاب‌های رنگی‌رنگی داشت، من هم کتاب رنگی‌هایم را یا موشک می‌کردم یا می‌بخشیدم به او. بجای همه‌ی ورق‌های نقاشی شده‌ی کتاب‌های گروه سنی الف، عاشق کتاب‌های برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- … کتاب‌هایی که گوش تا گوش چیده بود داخل قفسه‌های فلزی توی اتاقش بهم چشمک می‌زدند. بیش‌تر از آن حتی، عاشق کتابخانه‌ی مادرم بودم که از این کتاب‌های چند جلدی قطور داشت و بالاترین قفسه هم با جلدهای به ردیفِ سفیدُ آبی فرهنگ معین به بقیه‌ی طبقات فخر می‌فروخت.
۲- سوم دبستان بودم، خانه‌ی معلم‌مان -خانم معمار- که یک دختر هم‌سن و سال من داشت، سر کوچه‌ای بود که خودمان انتهاش خانه داشتیم. سر یکی از کلاس‌هاش باید انشایی می‌خواندم. یادم نیست درباره‌ی چی، یادم هم نیست چی نوشته بودم اما انصافاً تنها کسی بودم که توی همه‌ی دوران مدرسه وقتی انشا می‌خواندم تمام چشم‌های کلاس بهم خیره می‌شد و دست‌ها زیر چونه‌ها خشک می‌شد… خلاصه چیزکی نوشته بودم که معلم دفترم را گرفته بودُ مادرم را خواسته بود مدرسه تا مادر بی‌خبر از همه‌جای مرا نصیحت کند که این بچه گروه سنی‌اش چی هستُ چه کتاب‌هایی نباید بخواند… اول‌های سال بودُ معلمم هنوز نمی‌دانست مادرم خودش معلم است و من هم سرخودتر از اینم که برای کتاب برداشتن از کتابخانه‌ی مادرم اجازه بگیرم یا انشایم را بدهم مادرم بخواند و ببیند که “آه! خدایا! این همه نقل قول قلنبه‌سلنبه از کجا آمده؟”
۳- گاهی کتاب‌ها خطرناکند… مادرم یک “ماهی سیاه کوچولو” داشت که از بس دست به دست گشته بود داشت می‌مرد؛ می‌گفت وقتی دانشجو بوده داشتن این کتاب می‌تونسته به قیمت مرگش تمام بشود. اما اولین خطری که یک کتاب قطور برای من داشت، داشت به قیمت کور شدن چشمم تمام می‌شد. ماجرای خاصی نیست اما یادم هست که داشتم از طبقه‌ی دوم یا سوم کتابخانه‌ی مرموز مادرم کتاب کش می‌رفتم، هنوز قد نکشیده بودم، دبستانی بودم، شاید سوم یا چهارم، وقتی لیز خوردمُ پرت شدمُ دستم را گرفتم پای چشمم و سرم از سنگینی کتابِ قطوری که با لبه‌ی گالینگورش فرود آمده بود پای چشمم گیج رفت تازه فهمیدم که هان! خُب! وقتی معلمم می‌گفت “بعضی کتاب‌ها برای سن دخترک خطرناکن” حتماً منظورش این بوده.
۴- یک سالی هست که بعد از دو سال ترکِ کتابخوانی، باز دارم سعی می‌کنم آشتی کنم… و اینکه این را به بهانه‌ی خواندنِ متنِ بهشت ممنوعه‌ی حبیبه جعفریان نوشتم.
۵-  اولین کتابی که کش رفتم هم خوب یادم هست، از معدود کتاب‌هایی هست که بعد از بذلُ بخشش ناگهانی مادرم به کتابخانه‌های عمومی مدارس و مساجد محل باقی مانده: خالو نکیسا. ماجرای این یکی خودش یه کتاب می‌شه… شاید یه وقت دیگه نوشتمش…






روز وبلاگی

لیوان
به بهانه‌ی دیروز…