همون اول، حیوونای شیشهایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن… حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سالها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید…
The Glass Menagerie تلهتیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم… بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ کلی گریه کرده بودم… از همهی داستان تصاویر مبهمی یادم بود… از زمین خوردن دخترک و مهربانی پسره که دست برده بود و شانههای دخترک را گرفته بود… از برقی که توی چشمهای دختره وقت تمیز کردن حیوونای شیشهایش میدرخشید و سکوتی که باید شکسته میشد…
پایانبندی اون داستان اصلاْ یادم نیست فقط یه ایوان خاکستری که شاید رنگ خاکستریش از سیاه و سفید بودن تلوزیونها بود یا از رُک بودن داستان که واقعی بودن خودش رو به رخ میکشید حتی توی همون بچگی… یه ایوان خاکستری سرد پر از دود و درد.
«اینجا بدن من» فیلمی بود که میشد تحسینش کرد. میشد آرزو کرد که کاش دخترک مثل رویای برادرش به شوهر و بچه و کباب رسیده باشه…
باید جیغ زد که هنوز هستن و بیشتر هم کسایی که رسیدن به اونجا که به قول تارک دنیا «بوی گس گاز را به عطر هر گلی برای فرزندانت ترچیح می دهی و جایگاه متزلزل زنان و دخترانمان را که خوشبختی را در یافتن سایه ای به نام مرد (این نایاب قرن ما) خواب می بینند و…»
یه تیکه از ترانهی آخر «طهران، تهران» هست که میگه «حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم/ همهی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم/ بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم/ راجع به دو جین سوالو یه سری عقدهی بدخیم»… گفتنش رو دوست ندارم اما بر خلاف چیزی که وقت بیرون اومدن از سینما به ذهنم رسید الآن آرزو میکنم کاش پنجرهها رو خوب کیپ کرده باشن…
وقتی برمیگشتم خونه توی یادداشتهای روزانهم روی صفحهی گوشیم نوشتم « کاش پنجرههارٍو نبسته باشن…»
اما آخرش که چی؟ توی رویا که نمیشه زندگی کرد. باز هم مادره از فردا باید بره التماس کنه که راهش بدن توی اتاق پیاز وایسه اضافهکاری، پسرشم بفرسته توی همون انبار کوفتی…
آخرش که چی؟
…
کاش پنجرههارو خوب کیپ کرده باشن…
@ ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اینجا بدون من, باغ وحش شیشهای, بوی گس گاز, فیلم
۳ کامنت
آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه میکنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره.
بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی آرزوی مرده خودشُ به رُخ میکشه مثل یه حفرهای که هیچی اندازهش نیست تا پُرش بکنه.
اگر از تکُ تا بیفتم، اگر نشون بدم آرزوهام مُردن اونوقته که باختم، اونوقته که×ِ پنجرهی زندگیمُ زدمُ همه چیزُ بستم…
من چیزیم نیست… نه! چیزیم نیست. فقط خستهم.
@ ۲۳ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل
تگها: , آرزو
کامنت؟
شاید بعد از خوندن این نوشتهها بهم برچسب اجتماعستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که میدین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها به جامعه هیچ کمکی نمیکنه بلکه باعث جریتر شدن آشغالای خودخواهی مثل مجید میشه. آدمای کثیفی که روزها وُ روزها برای تخلیهی عقدههای روانیشون برنامهریزی میکنن تا برای یه دختر که در نهایتِ بیگناهی بعنوان قربانی برا خودشون انتخاب کردن درد به ارمغان بیارن بهجای عشقی که مدعیشن. من از قتل میدون کاجُ پل مدیریت به این طرف، یا حتی از قبلتر که خبر انتقامجوییهای اینطوری هنوز اینقدر عادی نشده بودن که بین اخبار روزنامهها کمرنگ بشن، تنها حسی که نسبت به خواستگارجماعت پیدا میکنم ترسه! ترس از انتقامجوییِ یه روانی که ممکنه ناخودآگاه سر راهش قرار گرفته باشم.
به تصمیم خانم بهرامی خُرده نمیگیرم و انتقاد نمیکنم، حتماً زندگی کردن با این حس که “من چشمای یه نفر رو ازش گرفتم” کار سختیه ولی کاش این “اولین حکم واقعی قصاص” اجرا میشد تا خشت اول کج نهاده نشده باشه…
برات بهترین آرزوهارو دارم. به شجاعتی که داشتی و به تلاشی که کردی و برای تکتک لحظههایی که من توی خواب ناز بودمُ تو درد کشیدی احترام قائلم.
پیروز باشی دخترک.
پ.ن/ تا قبل از برنامهی ماه عسل دلم به انتشار این نوشته نمیرفت.
@ ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مناسبتی
تگها:
۵ کامنت