ما وبلاگنویسها باید پشت هم باشیم: حرفهی جدید ویولت
پیام بازرگانی
@ ۳۰ تیر ۱۳۹۰
دستهبندی: پیام بازرگانی
تگها:
۳ کامنت
ترس
خیلی کوچک بودم. از هر چیزی که میترسیدم ناخودآگاه پناه میبردم به مادر.
یا میخزیدم زیر تختش که آنوقتها، عجیب به نظرم بلند میآمد، یا خودم را میپیچیدم توی چادرسیاهش، گوشه چادرش را به دندان میگزیدم و سرم را فشار میدادم به پایش؛ گاهی دفتر مشقم را برمیداشتم مینشستم کنار میز کارش که اغلب نشسته بود پشتش و چیزکی مینوشت یا برگهی شاگردهایش را صحیح میکرد یا … آنوقتها خیلی خوب بود. لااقل برای هر بهانهای میشد بروم بغل مادرم. میشد برای مدرسه نرفتن بهانه بتراشم که همیشه هم تیرم به سنگ میخورد، میشد برای خوابیدن روی تخت مادرم بهانهای بیاورم، میشد برای قلمدوش شدن روی شانههای پدر بهانه بیاورم… حالا…
همهی اینها را گفتم که بگویم ترس بَرَم داشته.
@ ۲۱ تیر ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل
تگها:
۱۳ کامنت






