یادم نیست قبلاً در این باره گفته بودم که معتقدم “آدم برای اینکه در ایران به جایی برسد یا باید درباری باشد یا دریانی.”.
درباری/دریانی
@ ۷ اسفند ۱۳۸۹
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , انقلاب اسلامی ایران, درباری, سوپرمارکتهای زنجیرهای دریانی
۲۵ کامنت
من مخالفم!
گویا همین دقایقی که من اینجا نشستهام و دارم وقایعنگاری میکنم یک جوانی دو تا عکس (که شاهدان نقل کردهاند عکس برادران شهیدش بوده) را با مقادیری نوار سبزُ اینها برداشته برده بالای یکی از این جرثقیلهای طرح احداث مترو توی میدان قصر و برای عقایدش اعتراض میکند…
حالا خیس از خاطراتیاَم که نمیدانم از کجا آمدهاند، انگار مال من نیستند. انگار یک نفر اشتباهی صبح که بیدار شده کارت حافظهی مرا برداشته و کارت خودش را جا گذاشته برای من…
یاد آقای معرقکاری افتادم که وسط غرفهاش ایستاده بود و داشت از خاطرات اشتباهیاش میگفت. پرسید “شما راهپیمایی رفتین تا حالا؟ همین ۲۲بهمنها…”
گفتم “نه!”
گفت “ها پس ندیدین..!” و بعد شروع کرد با آبُ تاب تعریف کردن اینکه هر سال ۲۲بهمن غرفه میزنند سرتاسر مسیر راهپیمایی را با چه جنسهای آسی با چه قیمتهای مفتی که فقط مردم بریزند توی خیابان”…
خندهدار است. نمیدانم تا کِی میخواهیم همین نسلِ سر زیرِ برفِ کبکصفت باقی بمانیم؟! نمیدانم مخالفخوانی بدون مطلع بودن از کی توی بچههای نسل ما باب شده که حالا اینقدر فراگیر شده…
خوب است گاهی باور کنیم که عقیدهی مخالف ما هم برای خودش طرفدارانی دارد، همانطور که توقع داریم آنها هم باور کنند ما مخالف آنها هستیم. آنهایی که توی این انقلابی که خودش خوب است، وارثانش بد، جانُ مالشان را دادهاند، فرزندانشان را دادهاند، خیلی چیزهای دیگرشان را دادهاند و اینها با فرزندانی که به باور والدینشان باور دارند، صبح ۲۲ بهمن هر سال را بیدار میشوند به این نیت که بروند راهپیمایی برای خودِ راهپیمایی و نه برای خرید اجناس ارزانی که یک باور کردنِ وجودشان خیلی سادهلوحانه است… نمیدانم تا کجا میخواهیم همین نسل سادهلوحی باشیم که فقط گوشهایمان کار میکند و چشمهایمان بیشتر از نوک بینیمان را نمیبیند…
سرم درد میکند… هذیان بلغور میکنم. دلم برای فلوکستین عزیزم تنگ شده.
@ ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
۱۵ کامنت
لطفا به من رأی ندهید!
عاشق گرفتنِ جعبههای کادوپیچشدهی رنگیرنگیاَم! جایزههای دوران مدرسه که کمتر سهم من بودند اما بودند، هدیههای تولد که اغلب بابِ میلم نبودند ولی کادوپیچ بودند، لباسُ عطرُ عروسکُ مجسمه وُ…
این دو خط و خُردهای را نوشتم که بگویم بدم نمیآید بانوی برتر وبلاگنویس باشم اما چند نکته وجود دارد که باعث میشود علیرغم اینکه از این حرکت حمایت کردهام اما صادقانه از شما بخواهم که به دخترکِ اوریجینال رأی ندهید! شاید مهمترین نکتهای که منتهی به این درخواست شده است این باشد که این مسابقه را عادلانه نمیدانم! نیازی به توضیح بیشتر نیست چون مطمئنم هر خوانندهای با یکبار مراجعه و بررسی نحوهی رأیگیری به مشکلات آن پی خواهد برد. اما برای آنهایی که حوصلهی مراجعه به سایت مورد بحث را ندارند چند مثال میزنم: اول اینکه هر کس میتواند بارها و بارها به یک وبلاگ رأی بدهد (کاری که خودم درمورد وبلاگی که در ابتدای لیست بود انجام دادم تا از صحتِ حدسم مطمئن بشوم).
دوم اینکه در هر بار ثبت رأی میتوان یک وبلاگ را در تمام فیلدها تکرار کرد بیآنکه سیستم پیام خطا بدهد یا از این کار جلوگیری کند و با اطمینان مینویسم که همهی آرای تکراری نیز شمارش میشوند (این را هم امتحان کردم!)
سوم اینکه اطلاعرسانی مناسب و همهجانبهای در خصوص این مسابقه وجود نداشته است (شخصاً اگر پرشینوبلاگ را در لیست گودرم نداشتم از برگزاری سومین دورهی این مسابقه کوچکترین اطلاعی پیدا نمیکردم همانطور که از برگزاری اولین دوره هیچ خبری نداشتم و بستهی کادوپیچشدهی منتخب بودنم هم هرگز بدستم نرسید!)
اینها سادهترین مسائلی است که باعث میشود آن را عادلانه ندانم…
شاید جای یادآوری نکتهی دیگری هم باشد. علاقهام به شناسایی وبلاگنویسهایی که دلنشین مینویسند و نمیشناسمشان، باعث شد بارها صفحهی نظرسنجی (رأیگیری؟) را رفرش کنم و نتایج را زیر نظر بگیرم، وبلاگهایی که صعود ناگهانی قابلتوجهی داشتند مثلاً به ناگاه از جایگاه ۷۰ به جایگاه ۶ میرسیدند غالباً وبلاگهایی بودند که نهتنها پیجرنکشان بسیار پایینتر از حد معمولِ وبلاگهای فارسی بود بلکه حتی شمارشگر ویزیتور آنها هم آمار حضور خوانندهی چندانی را نشان نمیداد، در کنار این دو، میتوان به آمار پایین تعداد کامنتهای هر پستشان نیز استناد کرد؛ آیا این نشاندهندهی رقابت ناسالم نیست و شما هیچ ایرادی در آن نمیبینید؟
این چیزها را ننوشتم که بگویم پیفپیف که بعضیها بگویند “نگاه کن! دستش به گوشت نمیرسد”. داستان انیشتین را که یکبار در جوابِ کسی گفته بود “نیازی نیست خودم را بزرگ کنم چون آنها که مرا میشناسند، میشناسند و آنها که مرا نمیشناسند، میگذرند…” فقط نوشتم تا گوشزدی باشد برای برگزارکنندگان اینگونه برنامهها. اگر قصد، شناسایی وبلاگنویسهای خوب و ارزشی (نه به معنای دینی و آنچه امروز مطرح میشود) باشد، پس باید تمام جوانبِ آن سنجیده شود و سپس اقدام به برگزاری آنچه شاهدش هستیم بشود.
مثنوی هفتاد من کاغذ شد… دورهی قبل هم، چنین ایمیلی برای اقلیما فرستادم که البته پاسخی دریافت نکردم و تغییری در نحوهی برگزاری مسابقه نیز نمیبینم. دلم خواست اینها را اینجا بنویسم شاید گوش شنوایی پیدا شود؛ چیزهای دیگری هم برای گفتن دارم که حالا، هم وقت نوشتنش را ندارم و هم وقت شما و گوشهای شما بیشتر از شنیدنشان ارزش دارد.
بگذارید به حساب درد دل و دنبال اشتباهات املاییُ انشایی، لُپّیُ لفظی نگردید.
از صبوریتان سپاسگزارم.
چنددقیقهبعدنوشت(!): الان که چک کردم متوجه یه نکتهی جدید شدم، اینکه وبلاگها رُ نه بر اساس تعداد آرا بلکه براساس الفبا مرتب میکنه… این هم ممکنه کمک کنه اما هیچکدوم از مشکلاتی که گفتم رُ مرتفع نمیکنه.
@ ۱۹ بهمن ۱۳۸۹
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , بانوی وبلاگنویس
۱۱ کامنت






